تبلیغات






http://img.tebyan.net/big/1390/09/20111126123721510_moharam-12.jpg
http://img.tebyan.net/big/1390/09/20111126123721510_moharam-12.jpg








امام خمینی: همه باید نظر خودشان را بدهند /

و هیچ کدام هم برایشان حتی جایز نیست که یک چیزی را بفهمند و نگویند.

/ باید وقتی می فهمند، اظهار کنند. /

این موافق هر که باشد ، باشد ، مخالف هرکه هم باشد ، باشد. /

( صحیفه امام،ج13،ص102)

وقتی خـــدا غـریـبـــه-ست، آدم شـدن مـحـالـه ...



وقتی خـــدا غـریـبـــه-ست، آدم شـدن مـحـالـه ...

با مردم بودن قریحه-ی ادبی وَ هنری را بیشتر رشد مـیـدهـد ...






نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 6 خرداد 1395 توسط عـبـــد عـا صـی

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

 

  باران که شدى  ... 

 

 

http://s7.picofile.com/file/8252992642/B8R8N_KE_SHODY_1.jpg

 

http://s7.picofile.com/file/8252992976/B8R8N_KE_SHODY_2.jpg

 

http://s6.picofile.com/file/8252993284/B8R8N_KE_SHODY_3.jpg

 

http://s7.picofile.com/file/8252993492/B8R8N_KE_SHODY_4.jpg

 

http://s7.picofile.com/file/8252993834/B8R8N_KE_SHODY_5.jpg

 

http://s7.picofile.com/file/8252994176/B8R8N_KE_SHODY_6.jpg

 

 

 

 باران که شدى مپرس ، این خانه ى کیست
 سقف حرم و مسجد و میخانه یکیست
 باران که شدى، پیاله ها را نشمار
 جام و قدح و کاسه و پیمانه یکیست
 باران! تو که از پیش خدا مى آیی
 توضیح بده عاقل و، فرزانه یکیست
 بر درگه او چونکه بیفتند به خاک
 شیر وُ شتر وُ پلنگ وُ پروانه یکیست
با سوره-ى دل ، اگر خدا را خواندى
حمد وُ فلق وُ نعره-ى مستانه یکیست
 این بى خردان، خویش ، خدا مى دانند
 اینجا سند و قصه و افسانه یکیست
 از قدرت حق ، هرچه گرفتند به کار
 در خلقت حق، رستم وُ موریانه یکیست
 گر درک کنى، خودت خدا را بینى
 درکش نکنى , کعبه وُ بتخانه یکیست

 «مولانا مولوی»
 

 تهیه وَ تدوین : عـبـــد عـا صـی

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 5 خرداد 1395 توسط عـبـــد عـا صـی

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

 وقتیکه دلی از کرامت خدا وَ زبونی خود میشکند ...

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

 

 

http://s6.picofile.com/file/8252835926/KER8MAT_1.jpg

 

http://s7.picofile.com/file/8252836268/KER8MAT_2.jpg

 

http://s6.picofile.com/file/8252836592/KER8MAT_3.jpg

 

http://s6.picofile.com/file/8252836934/KER8MAT_4.jpg

 

 

 

 روزی حضرت موسی (ع)رو به بارگاه ملکوتی خداوند کرد و از درگاهش درخواست نمود:بار الها، می خواهم بدترین بنده ات را ببینم.
 ندا آمد: صبح زود به در ورودی شهر برو. اولین کسی که از شهر خارج شد، او بدترین بنده ی من است.
 حضرت موسی صبح روز بعد به در ورودی شهر رفت. پدری با فرزندش، اولین کسانی بودند که از شهر خارج شدند.
 پس از بازگشت، رو به درگاه خداوند کرد و ضمن تقدیم سپاس از اجابت خواسته اش، عرضه داشت : بار الها ، حل می خواهم بهترین بنده ات را ببینم.
 ندا آمد : آخر شب به در ورودی شهر برو. آخرین نفری که وارد شهر شود، او بهترین بنده ی من است.
هنگامی که شب شد، حضرت موسی به در ورودی شهر رفت
 دید آخرین نفری که از در شهر وارد شد، همان پدر و فرزندش است! رو به درگاه خداوند، با تعجب و درماندگی عرضه داشت : خداوندا! چگونه ممکن است که بد ترین و بهترین بنده ات یک نفر باشد!؟
 ندا آمد:
 ای موسی، این بنده که صبح هنگام میخواست با فرزندش از در خارج شود، بدترین بنده ی من بود. اما، هنگامی که نگاه فرزندش به کوه های عظیم افتاد، از پدرش پرسید: بابا! بزرگ تر از این کوه ها چیست؟
 پدر گفت:زمین.
 فرزند پرسید: بزرگ تر از زمین چیست؟
 پدر پاسخ داد: آسمان ها.
 فرزند پرسید: بزرگ تر از آسمان ها چیست؟
 پدر در حالی که به فرزندش نگاه می کرد، اشک از دیدگانش جاری شد و گفت: فرزندم، گناهان پدرت از آسمان ها نیز بزرگ تر است.
 فرزند پرسید: پدر بزرگتر از گناهان تو چیست؟
 پدر که دیگر طاقتش تمام شده بود، به ناگاه بغضش ترکید و گفت: عزیزم ، مهربانی و بخشندگی خدای بزرگ از تمام هرچه هست، بزرگتر و عظیم تر است.
 

 تهیه وَ تدوین : عـبـــد عـا صـی

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 4 خرداد 1395 توسط عـبـــد عـا صـی

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

 برای معجزه ، اعتقاد قوی هم لازمه ...

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

 

 

http://s7.picofile.com/file/8252693850/MO_JEZEH_5.jpg

 

http://s6.picofile.com/file/8252694292/MO_JEZEH_4.jpg

 

http://s6.picofile.com/file/8252694500/MO_JEZEH_3.jpg

 

http://s6.picofile.com/file/8252694934/MO_JEZEH_2.jpg

 

http://s6.picofile.com/file/8252695100/MO_JEZEH_1.jpg

 

 

 وقتی سارا دخترک هشت ساله ای بود،شنید که پدر و مادرش درباره ی برادر کوچکترش صحبت می کنند. فهمید که برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند. پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی توانست هزینه-ی جراحی پر خرج برادر را بپردازد. سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد.
سارا با نارحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تخت، قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست، سکه ها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد، فقط ۵ دلار.
بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر، به داروخانه رفت. جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند، ولی داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه ی بچه ای هشت ساله شود.
دخترک پاهایش را به هم می زد و سرفه می کرد، ولی داروساز توجهی نمی کرد. بالاخره حوصله-ی سارا سر رفت و سکه ها را محکم روی شیشه ی پیشخوان ریخت.
داروساز جا خورد،رو به دخترک کرد و گفت:چه می خواهی؟
دخترک جواب داد: برادرم خیلی مریض است،می خواهم معجزه بخرم.
داروساز با تعجب پرسید:ببخشید؟!
دخترک توضیح داد: برادر کوچک من،داخل سرش چیزی رفته و بابایم می گوید که فقط معجزه می تواند او را نجات دهد،من هم می خواهم معجزه بخرم، قیمتش چقدر است؟
داروساز گفت: متأسفم دختر جان،ولی ما اینجا معجزه نمی فروشیم.
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا،او خیلی مریض است،بابایم پول ندارد تا معجزه بخرد، این هم تمام پول من است، من کجا می توانم معجزه بخرم؟
مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت،از دخترک پرسید: چقدر پول داری؟
دخترک پولها را از کف دستش ریخت و به مرد نشان داد. مرد لبخندی زد و گفت: آه چه جالب، فکر می کنم این پول برای خرید معجزه ی برادرت کافی باشد! بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت:من می خواهم برادر و والدینت را ببینم، فکر می-کنم معجزه ی برادرت پیش من باشد.
آن مرد، دکتر آرمسترانگ ، فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود.
فردای آن روز،عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت.
پس از جراحی، پدر نزد دکتر رفت و گفت: از شما متشکرم، نجات پسرم یک معجزه-ی واقعی بود، می-خواهم بدانم بابت هزینه-ی عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟
دکتر لبخندی زد و گفت:فقط ۵ دلار!
 

 تهیه وَ تدوین : عـبـــد عـا صـی

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 2 خرداد 1395 توسط عـبـــد عـا صـی

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

 

 جمهوری اسلامی: یادتان رفته که در صف تملق-گویان بودید؟!

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

 روزنامه جمهوری اسلامی :
 نطق‌ برخی نمایندگان در حکم عقده‌گشائی، سمپاشی و ناسزاگوئی در مقیاسی بی‌حد وُ مرز است که بداخلاقی‌های سیاسی یک جناح و گروههای وابسته به آن را در یک تصویر کامل، بازتاب می‌دهد. روشن است که برخی از این جماعت، چون از ورود به مجلس دهم بازمانده‌اند و نتوانسته‌اند نظر مردم را جلب کنند اکنون با فحاشی و اهانت به انتقام گرفتن روی آورده‌اند. در این میان کسانی هم هستند که به مجلس آینده راه یافته‌اند ولی ماموریت دارند با سیاه‌نمائی، فضای آینده را تیره و تار جلوه دهند.
 ای کاش این نمایندگان، عصاره فضائل مردم بودند و چهره بهتری از مجلس را تصویر می‌نمودند.
مجلس جای افراد مومن، صالح و مبادی آداب است که با کلام فاخر سخن بگویند و زبانشان بر خلاف شان و منزلت مجلس، جامعه و انقلاب به حرکت در نیاید.
خشم خود را مهار کنند با کلام موهن موجبات خشنودی دشمنان و دلگیری یاران و یاوران انقلاب نشوند.
 اما آیا برخی نمایندگان مجلس نهم اینگونه بودند و اینگونه عمل کردند؟
کسی که خود را یک تنه، به جای ملت می‌گذارد و طوری سخن می‌گوید که انگار همه مردم در او خلاصه می‌شوند و به جای ملت همه چیز را به زیر سئوال می‌برد، قطعاً دچار عقده خود بزرگ بینی شده و خودش هم نمی‌داند که در زمین دشمن بازی می‌کند.
 مردم با آگاهی و صبر و متانت خود، این طرز فکر و اصحاب آن را طرد کرده و به حاشیه رانده‌اند.
آنها که هنوز هم با علم به خرابکاریها و فضاحت‌های آشکار و نهان دولتهای گذشته در آن دوره تاسف‌بار 8 ساله هنوز هم با پرده‌پوشی و فریبکاری و سیاه‌نمائی سعی دارند بر آنهمه زشتی، پلشتی، ندانم‌کاری، بی‌برنامگی و سوء مدیریت آشکار سرپوش بگذارند، ... اگر ذره‌ای وجدان و صداقت داشتند، بیش از این ادامه نمی‌دادند و اعتراف می‌کردند که برخلاف منافع موکلان و به زیان مصالح کشور عمل کرده‌اند.
 مسائل و مصادیق، فراوانند ولی
این جماعت اگر بتوانند پاسخ مناسبی فقط برای یک سؤال جامعه ارائه کنند که در اوج درآمدهای کلان نفتی و غیرنفتی کشور در طول آن دوران که کشور شاهد درآمدی بیش از کل تاریخ صادرات نفت ایران بوده، چرا باید آنهمه بیکار باشند؟ نرخ تورم به 48درصد برسد؟ ارزش پول ملی کشور، به یک چهارم برسد؟ نرخ رشد اقتصادی منفی شود؟ آنهمه ثروت ملی غارت شود؟ انضباط اقتصادی دولت و نظام پولی کشور از میان برود که امثال بابک زنجانی‌ها از رمق اقتصاد ملی فربه شوند؟ صندوق ذخیره ارزی یا صندوق توسعه ملی تهی شود؟
 اما
دولت آن دوران همچنان پاکدست‌ترین دولت تاریخ ایران از زمان مادها معرفی گردد؟ به راستی آنهمه ثروت کجا رفت؟ آنهمه فرصت طلائی چگونه به هدر رفت؟ و چرا هیچکس جوابگو نیست؟ چرا همان نمایندگانی که رای و نظرشان را به 5 میلیون تومان می‌فروختند و برای دست‌بوس آن کسی که برای مجلس حتی در ذیل امور هم شانی قائل نبود، به صف می‌ایستادند، امروز مدعی شده‌اند؟
 همین بی‌وزنی و بی‌اعتباری بعضی از همین آقایان پرادعای امروز مجلس بود که دیروز باعث وهن مجلس و بی‌اعتباری نظام تقنینی در چشم دولتهای نهم و دهم شد که حتی کلام نافذ امام(ره) را زیر پا گذاشتند که می‌فرمود مجلس در راس امور است.
 
اگر اندکی برای مردم ارزش و اعتبار و شعور سیاسی قائل می‌بودند، امروز نبایستی جرئت سر بلند کردن داشته باشند تا چه رسد به اینکه گستاخانه سعی کنند همه چیز به غیر از عملکرد سیاه خود و همفکرانشان در گذشته را به زیر سئوال ببرند.
 اگر این جماعت زورشان نرسید و شکست خوردند، نباید عقده‌های ناشی از ناکامی و شکست را در جائی دیگر تلافی کنند و بخواهند چهره نام‌آوران و پیشکسوتان انقلاب را خدشه‌دار سازند. خوشبختانه مردم نشان داده‌اند که سرمایه‌های انقلاب و نظام و کشور را به درستی می‌شناسند و ...
 عمر این مجلس همین روزها به پایان می‌رسد اما ایکاش مردم از انتخاب دیروز خود در باب مجلس نهم تا این اندازه متاسف نمی‌بودند که ناچار به تجدیدنظر در ساختار آن باشند و سه چهارم بافت مجلس نهم را کنار بگذارند. این وضعیت موجب می‌شود که همگان بگویند ایکاش مجلس نهم پایان بهتری داشت.

 

 متن کامل

 مطالب مرتبط :
 

الف - سد گتوند، روی دست ایران مانده است

 

سد داریان، تکرار فاجعه زیست محیطی سد گتوند

 

ریزش بخشی از دیوار حائل‌ معدن نمك‌ سد گتوند/ فیلم /تصاویر

 

بررسی اثر شوک درآمدهای نفتی بر متغیرهای کلان اقتصادی و ارزیابی ...

 

درآمد نفتی دوران احمدی‌نژاد واقعا افسانه‌ای بود؟ - اقتصاد نیوز

 

تحمیل هزینه‌های سنگین میراث درآمدهای عظیم نفتی دولت احمدی‌نژاد

 تهیه وَ تدوین : عـبـــد عـا صـی

نوشته شده در تاریخ شنبه 1 خرداد 1395 توسط عـبـــد عـا صـی

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

  اعترافات تکان دهنده   

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

 

http://s6.picofile.com/file/8252375226/E_ETER8F8T_2.jpg

 

http://s7.picofile.com/file/8252375834/E_ETER8F8T_5.jpg

 

http://s7.picofile.com/file/8252375992/E_ETER8F8T_3.jpg

 

http://s7.picofile.com/file/8252376500/E_ETER8F8T_4.jpg

 

 

 اعتراف میکنم بچه که بودم همیشه دلم میخواس یه جوری داداش کوچیکمو سر به نیس کنم! رفتم بقالی مرگ موش بگیرم آقاهه که میدونس چه فسقل مشنگیم بجاش آرد بهم داد منم ریختم تو قابلمه نهار! سر سفره وقتی همه شروع کردن به خوردن یهو گریه‌ام گرفت! با چشای خیس تا ته غذامو خوردم ک همه با هم بمیریم!!!!!!!
اعتراف میکنم تا سنه ۱۳-۱۲ سالگی تحت تاثیر حرفای مادربزرگم که خیلی تو قید و بند حجاب بود با روسری می‌شستم جلوی تلویزیون مخصوصا از ایرج طهماسب خیلی خجالت میکشیدم. زیاد میخندید فکر میکردم بهم نظر داره!!

اعتراف یکی از دوستان:

مامان بزرگ خدا بیامرز ما تو ۹۵ سالگی فوت کرد. صبح روزی که مامان بزرگم فوت کرده بود همه دور جنازش نشسته بودیم و همه داشتن گریه میکردن.. جمعیتم زیاد بود … منو داداشمم تو بغل هم داشتیم گریه میکردیم …. اشک فراوون بود و خلاصه جو گریه بود … یهو دختر خالم که تازه رسیده بود اومد تو حیاط و با جدیت داد کشید: مامان بزرگ زود رفتی … یهو کل خونه رفت رو هوا …حالا خندمون قطع نمیشد!!

یه شب مادرم مریض بود داشتم ازش پرستاری میکردم بعد گفت برو برام آب بیار رفتم آب آوردم دیدم خوابش برده اومدم تریپ بایزید بسطامی بردارم صبر کنم بیدار شه یه دفعه یه لحظه خوابم برد آبو ریختم رو مامانم !!!!!!!!

وقتی پدرم روزنامه میخونه روزنامه رو وسط آسمون و زمین تو هوا جلوی صورتش نگه میداره، اعتراف میکنم بچه که بودم یواشکی میرفتم پشت روزنامه طوری که پدرم منو نبینه و با مشت چنان میکوبیدم وسط روزنامه، پاره که میشد هیچ، عینکش می افتاد و بابا کل مطلب رو گم میکرد. کلاً پدرم ۳۰ثانیه هنگ میکرد. بعد یک نگاه عاقل اندر سفیهی به من میکرد و حرص میخورد. اما هیچی بهم نمیگفت و من مانند خر کیف میکردم. تا اینکه یه روز پدرم پیش دستی کرد و قبل از من روزنامه رو کشید و با داد گفت: نکن بچـه. منم هول شدم مشت رو کوبیدم تو عینکه بابام. عینک شکست. من ۵ روز تو شوک بودم!!

اعتراف می‌کنم بچه که بودم شبا پیش خواهرم میخوابیدم وسطای شب که مطمئن میشدم که خوابش سنگین شده دستشو می‌کردم تو دماغم!!

سوار اتوبوس شدم، رفتم تو، قسمت آقایون پیش یه آقایی نشستم و از خستگی خوابم برد، نزدیک مقصد دیدم زانوم درد میکنه فهمیدم آقایه کناری ۳-۲ بار با کیفش کوبیده تو پام تا بیدارم کنه چون میخواست پیاده بشه و من جلوش رو گرفته بودم، خیلی شاکی نگاش کردم، راننده هم بالا سرم بود. آقاهه گفت : ببخشید خانم ۵ بار صداتون کردم نشنیدین، ترسیدیم. اعتراف میکنم برای اینکه ضایع نشم که مثل خرس خواب بودم وانمود کردم که کَر هستم و با زبون کر و لالی و طلبکارانه عصبانیتم رو نشون دادم، مرد بیچاره اینقدررررر ناراحت شده بود ۱۰ دفعه با دست و ایما و اشاره از من معذرت خواهی میکرد!!

اعتراف میکنم راهنمایی که بودم به شدت جو گیر بودم، همسایگیمون یه خانومه بود که تازه از شوهرش طلاق گرفته بود، شوهره هم هر روز میومد و جلو در خونش سر و صدا راه مینداخت، خیلی دلم واسه خانومه میسوخت. یه روز که طرف اومده بود عربده کشی، تصمیم گرفتم که برم و جلوش در بیام. رفتم تو کوچه و گفتم آهای چیکارش داری؟ یارو یه نگاه بهم انداخت و یه پوزخندی زد و به کارش ادمه داد، منم سه پیچش شدم، وقتی دید من بیخیالش نمیشم گفت اصلا تو چیکارشی؟ منم جوگیر، گفتم لعنتی زنمه!!
احمقانه ترین کار زندگیم این بود که سعی کردم مفهوم ای دی اس ال رو برا مادربزرگم توضیح بدم!!

تو عروسی نشسته بودم یه بچه ۳ ، ۴ ساله اومد یک هسته هلو داد بهم، منم نازش کردم هسته رو گرفتم انداختم زیر میز، چند ثانیه بعد دیدم دوباره آوردش، این دفعه پرتش کردم یه جای دور دیدم دوباره آورد!! می خواستم این بار خیلی دور بندازمش که بغل دستیم بهم گفت آقا این بچس سگ نیست! طرف بابای بچه بود!!

اعتراف میکنم بچه که بودم با دختر و پسر خاله هام لباس کهنه میپوشیدیم میرفتیم گدایی با درامدش بستنی میگرفتیم که همسایمون مارو لو داد و کتک خوردیم!!

سوم دبستان که بودم یه روز معلممون مدرسه نیومد منم ظهرش رفتم در خونشون که یه کوچه بالاتر از ما بود تکلیف شبمو ازش گرفتم.

اعتراف میکنم به عنوان ۱ مهندس میخواستم دیوار رو سوراخ کنم، شک داشتم که از زیر جایی که میخوام سوراخ کنم سیم برق رد شده باشه، واسه اینکه برق نگیرتم فیوز رو قطع کردم، تازه وقتی دیدم دریل کار نمیکنه کلی غصه خوردم که دریل سوخت !!
 

 تهیه وَ تدوین : عـبـــد عـا صـی

نوشته شده در تاریخ جمعه 31 اردیبهشت 1395 توسط عـبـــد عـا صـی

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

  ﮔﺮ ببینی ﻧﺎﮐﺴﺎﻥ ﺑﺎﻻ ﻧﺸﯿﻨﻨﺪ ... 

 

 

http://s7.picofile.com/file/8252223842/ZAR_ZUR_TAZW3R_5.jpg

 

http://s7.picofile.com/file/8252224426/ZAR_ZUR_TAZW3R_MOXT8R_1.jpg

 

http://s6.picofile.com/file/8252226476/ZAR_ZUR_TAZW3R_1.jpg

 

http://s7.picofile.com/file/8252226850/ZAR_ZUR_TAZW3R_2.jpg

 

http://s7.picofile.com/file/8252227242/ZAR_ZUR_TAZW3R_4.jpg

 

 

 

  ﮔﺮ ببینی ﻧﺎﮐﺴﺎﻥ ﺑﺎﻻ ﻧﺸﯿﻨﻨﺪ ... 

 مایه اصــــل و نسب در گردش دوران زر است
هر كسی صاحب زر است او از همه بالاتر است

دود اگر بالا نشیند كســـر شــأن شــعـله نیست
جای چشم ابرو نگیرد چونكه او بالا تراست

شصت و شاهد هر دو دعوی بزرگی میكنند
پس چرا انگشت كوچك لایق انگشــــتر است

آهن و فولاد از یك كوه می آیند برون
آن یكی شمشیر گردد دیگری نعل خر است

ﮔﺮ ببینی ﻧﺎﮐﺴﺎﻥ ﺑﺎﻻ ﻧﺸﯿﻨﻨﺪ ﺻﺒﺮ ﮐﻦ
ﺭﻭﯼ ﺩﺭﯾﺎ ﮐﻒ ﻧﺸﯿﻨﺪ، ﻗﻌﺮ ﺩﺭﯾﺎ ﮔﻮﻫﺮ ﺍﺳﺖ

كــــره اسـب، از نجابت از پـس مــــادر رود
كــــره خــر ، از خــریت پیش پیش مــــادر است

كاكـل از بالا بلندی رتبــه ای پیدا نكرد
زلف، از افتادگی قابل به مشك و عنبر است

پادشه مفلس كه شد چون مرغ بی بال و پر است
دائماً خون میخورد تیغی كه صاحب جوهر است

سبزه پامال است در زیر درخت میوه دار
دختر هر كس نجیب افتـاد مفت شوهر است

صائبا! عیب خودت گو عیب مردم را مگو
هر كه عیب خود بگوید، از همه بالاتر است

« صائب تبریزی »
 

 تهیه وَ تدوین : عـبـــد عـا صـی

نوشته شده در تاریخ جمعه 31 اردیبهشت 1395 توسط عـبـــد عـا صـی

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

  مسلمانی به عمل است نه به ادّعا ... 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

 

 

http://s7.picofile.com/file/8252177134/MOSALM8NY_E_ETES8MY_P_1.jpg

 

http://s7.picofile.com/file/8252177468/LINKOLN_A_2.jpg

 

http://s7.picofile.com/file/8252177992/ROH8NYNAM8HAA_EM8M_XOMEYNY_1.jpg

 

 

 

 آقای لینکلن در زمان وکلاتش هرگز موکلانش را به چشم مشتری و منبع درآمد نگاه نمی کرد. آقایی بنام "کوگدل" ، که در زندگی بدبیاری آورده و در سال 1843 ورشکست شده بود، این جریان را برای آقای هلند تعریف کرده است. آقای «گودگل» لینکلن را به عنوان وکیل خود انتخاب میکند. بعد از اتمام کار، لینکلن صورتحسابی برای او می-فرستد. مدتی بعد، بر اثر انفجار منبع سوخت، یکی از دست های آقای گودگل قطع میشود. روزی دم در ساختمان مجلس، آقای لینکلن را می-بیند. لینکلن از او می-پرسد که اوضاعش چطور است.
 _ بدتر از این نمیشه! من هم شغل وُ کارم رو از دست دادم هم یکی از دستهایم را! مدتهاست فکر دادن ِ صورتحساب وَ حقوق وکالت-تون ذهنم را بدجوری مشغول کرده است.
 آقای لینکلن که از مصیبت هایی که بر سر موکلش آمده مطلع بود، وَ خودش را برای ملاقات با او آماده کرده بود، بلافاصله دفترش را از جیبش درمیآوَرَد و مبلغ بدهی موکل را خط زد و صورتحساب را از دست او میگیرد و آن را باطل میکند. آقای کوگدل مخالفت میکند وَ میگوید که نباید این کار را بکند، اما لینکلن در جوابش میگوید :
_ حتی اگر پول هم داشتید، آن را از شما قبول نمی کردم!
 این را میگوید وَ از موکلش خداحافظی کرده و راهش را گرفته وُ میرود. این واقعه درست زمانی رخ داده که لینکلن در نامه ای به یکی از دوستانش که گلایه کرده بود چرا به دیدار آنها نمیرود، نوشته بود که «بخاطر فقر وُ نداری، نمیتواند به شهر ِ دوستش مسافرت کند. در عین حال خانواده اش هم با مشکلات مالی مواجه بوده وَ هفته-ای چهار دلار کرایه خانه-اش را هم مدتهاست که نپرداخته»! ...
 


 ویرایش، عکس، وَ تدوین : عـبـــد عـا صـی

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 30 اردیبهشت 1395 توسط عـبـــد عـا صـی

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

  ارجحیت فرهنگی-اجتماعی یا سیاسی ... 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

 

 

http://s6.picofile.com/file/8252041550/MASHRUTEHX8H_MALEKOSH_SHOAR8YE_BAH8R_1.jpg

 ملک الشعرای بهار

http://s6.picofile.com/file/8252042242/MASHRUTEHX8H_EERAJ_M3RZAA_1.jpg

 ایرج میرزا

http://s6.picofile.com/file/8252042684/MASHRUTEHX8H_M3RZAA_YUSEF_X8NE_MOSTASH8ROD_DOLE_1.jpg

 میرزا یوسف خان

http://s6.picofile.com/file/8252046600/MASHRUTEHX8H_M3RZ8JAH8NG3RX8N_1.jpg

 میرزا جهانگیرخان

http://s6.picofile.com/file/8252047026/MASHRUTEHX8H_M3RZ8_AAQ8X8NE_KERM8NY_1.jpg

 میرزا آقا خان کرمانی

http://s7.picofile.com/file/8252047500/MASHRUTEHX8H_MALEKOLMOTEKALLEM3N_1.jpg

 ملک المتکلمین

http://s6.picofile.com/file/8252047792/MASHRUTEHX8H_JAM8LOD_D3NE_W8EZ_1.jpg

 جمال الدین واعظ

http://s6.picofile.com/file/8252048226/MASHRUTEHX8H_SHEYXAHMADE_RUHY_1.jpg

 شیخ احمد روحی

http://s6.picofile.com/file/8252048592/MASHRUTEHX8H_SHEYXFAZLOL_L8H_NURY_1.jpg

 شیخ فضل الله نوری 

 

 

 همه آنچه که جوجه فوکولی های تجدد مآب تازه از فرنگ برگشته به عنوان سوغات برای هموطنان عقب مانده از قافله پیشرفت علم و صنعت و رفاه آوردند،ضد آداب و رسوم و نابود کننده فرهنگ کهن ایرانی نبود. تاسیس کاغذ اخبار و مریضخانه های مجهز دولتی تا ایجاد دارالفنون و مدارس سبک جدید و بلدیه و نظمیه و امنیه و ... آنگونه که متداول ملل مترقی بود، همه ناشی از آشنایی همین جماعت با فرنگستان بود که برخی به خرج سلطان قاجار و بعضی به لطف انبان پر پول پدرشان سالهایی را در پاریس و لندن و مسکو به تحصیل مشغول شدند و هنگام بازگشت به وطن تلاش کردند که آموخته هایشان را به کار بندند.
 این تلاشها تا وقتی کاری به سیاست نداشت حتی اگر با مخالفت کم و زیاد نهادهای ملی و مذهبی روبرو بود، از طرف دستگاه سیاسی تحمل و بعضا تشویق میشد. اما این همه ماجرا نبود. دعوا از جایی شروع شد که آنچه آن قزاق بیسواد در عهد شاهی-اش فهمید بزرگتر از فهم شاهان بیخرد و بست نشین حرمسرای قجری بود.  موسس پهلوی وقتی هنگام سخنرانی در جمع محصلان اعزامی به اروپا از آنان خواست صرفا مشغول آموختن علوم فنی، مهندسی، پزشکی و نهایتا حقوقی آنان باشند و کاری به شیوه حکومت حاکمان آن سامان نداشته باشند دقیقا میدانست چه میگوید. او یکبار مشروطه و عواقب ان را دیده بود و میدانست این مراودات سرود یاد مستان میدهد لذا از آنان خواست که صرفا به درس و علم مشغول شوند و کاری به سیستم حکومتی آن دیار نداشته باشند.
 رضا شاه برای اجرای طرح های عمرانی اش چاره ای از اعزام دانشجویان ایرانی نداشت اما از نتایج جنبی غیر قابل اجتنابش آگاه بود و تا پایان حکومتش سعی کرد خطرات ناشی از آن را کنترل کند. با این همه چیزی که نه او فهمید و تا سالها بعد بسیاری دیگر نیز متوجه نشدند غلبه امر اچتماعی بر امر سیاسی بود.
مسلما آگاهی از پیشرفت حیرت انگیز غرب از یک طرف و عقب ماندگی فاحش ما این سوال را پدید می آورد که چرا؟ چگونه است که در مقام سخن همگان از هوش و ذکاوت و شرافت و مردانگی مردمان ایران زمین میگویند اما آنچه که بر روی زمین و در عالم واقع مشاهده میشود چیز دیگری است؟
 در جوابی تکراری همیشه بیسوادی ، تقلب ، رشوه ،دروغ ، ریا و تزویر ، حسد ، دزدی و ارتشا و مواردی از این دست عمده علل عقب ماندگی ایرانیان دانسته شده است و جالب است که نوک تیز این انتقادات در اکثر مطالعات متوجه مردم و جامعه است تا رجال حاکم. مخصوصا در دوره قاجار که ایران ما یک دوره طولانی بی دولتی و هرج و مرج در ایالت های مختلف را تجربه میکند و حاکمیت اگر هم میخواست توانایی اداره مملکت را نداشت. نگاهی به اشعار شاعران و ادیبان عصر قاجار و پهلوی موید این ادعاست. ادیبانی که بعدها در یک چرخش حیرت انگیز و البته به نیت اصلاح، خودشان عضوی از ساختار سیاسی شدند و به نظر میرسد مشکل اصلی از همین تجویز نادرست شکل میگیرد.
 هر کسی که خواسته تلاشی در جهت بهبود اوضاع انجام دهد سعی کرده سهمی از قدرت سیاسی را در اختیار داشته باشد و پس از آن اقدام به اصلاح جامعه کند. تجربه ای که در تمام موارد بدون استثنا شکست خورده است. اگر کسی میل به اصلاح ناهنجاری ها و کم کردن مشکلات جامعه دارد تنها راه اقدام از پایین به بالاست نه بالعکس.
کشورهای پیشرفته در شرق و غرب دنیا که توانسته-اند استانداردهای زندگی مردمانشان را بهبود ببخشند دهها سال بر روی فرهنگ و اجتماع خود سرمایه گذاری کرده و اکنون نتیجه-اش را میبینند. در جامعه ما هم با وجودیکه در بسیاری از مولفه های پیشرفت جایگاه مطلوبی ندارد اما در اگاهی از انچه در ملل مترقی میگذرد پیشروست. مشخص است مطالبات انباشته فرهنگی،اجتماعی وجود دارد که به دلیل غلبه جو سیاسی نادیده انگاشته میشود.
نگاهی به انتخابات اخیر در شهر خودمان میتواند راهنمای خوبی برای شناخت علایق مردم باشد. با اینکه انتخابات مجلس و نهاد قانونگذاری یک امر سیاسی است،اما عمده شعارها و مطالبات ذیل فرهنگ و جامعه تعریف میشد تا سیاست. با وجود مشکلات عدیده اقتصادی، پررنگی مطالبات اجتماعی مشخص بود و در نهایت هم کسی که توانست پاسخ بهتری به این مطالبات بدهد نظر مساعد اکثریت را جلب کرد نه اهل سیاست.
 


 تهیه وَ تدوین : عـبـــد عـا صـی

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 توسط عـبـــد عـا صـی

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

  حسنـَک رفته دنبال «یَلـَـلی تـَـلـَـی» ... 

 

 

http://s6.picofile.com/file/8251824034/HASANAK_KOJ8EE_KET8BE_DABEST8NE_QAD3M_1.jpg

 

http://s6.picofile.com/file/8251824668/PETROSE_FAD8K8R_N8JYE_SUR8XE_SAD_KET8BE_DABEST8NE_QAD3M_1.jpg

 

http://s7.picofile.com/file/8251824992/DEHQ8NE_FAD8K8R_KET8BE_DABEST8NE_QAD3M_1.jpg

 

http://s7.picofile.com/file/8251825334/KOKAB_X8NUM_KET8BE_DABEST8NE_QAD3M_1.jpg

 

http://s7.picofile.com/file/8251825576/EYD_D3DANYE_NORUZY_KET8BE_DABEST8NE_QAD3M_1.jpg

 

http://s7.picofile.com/file/8251825968/MEHM8NYE_RUST8EE_KET8BE_DABEST8NE_QAD3M_1.jpg

 

http://s7.picofile.com/file/8251826500/CHUP8NE_DORUQGU_KET8BE_DABEST8NE_QAD3M_1.jpg

 

http://s6.picofile.com/file/8251827034/RUB8HO_Z8Q_KET8BE_DABEST8NE_QAD3M_1.jpg

 

 

 

 گاو مآ مآ می-کرد.
گوسفند بع بع می کرد.
 سگ واق واق می کرد.
 َو همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی؟ …
 شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود. حسنک مدت-های زیادی است که به خانه نمی-آید. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند. او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود چسب مو می زند. موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او موهای خود را اتو میکند.

 دیروز که حسنک با کبری چت می کرد کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است.  کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس آشنا شده بود.
 پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود وُ چت می کرد. پتروس دید که «سد» سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود. او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند. پتروس در حال چت کردن غرق شد.
 برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود. ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت. ریزعلی سردش بود وُ دلش نمی خواست لباسش را در آورد. ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سَر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد. کبری و مسافران قطار مردند. اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل همیشه سوت و کور بود. الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله ی مهمان ندارد. او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند. دیگر تخم مرغ و پنیر ندارد چون همه چیز با تحریم ها گران شده است او گوشت ندارد او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت. اما او از چوپان دروغگو گِله ندارد چون کشور ما خیلی چوپان دروغگو دارد.
 به همین دلیل است که دیگر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد.

«دکتر انوشه» دانشگاه یزد


 تهیه وَ تدوین : عـبـــد عـا صـی

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 27 اردیبهشت 1395 توسط عـبـــد عـا صـی

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

  کاشت نهال قضاوت در شوره-زار بـِــکـــر ... 

 

 

http://s6.picofile.com/file/8251674818/QEZ8WAT_AZ_RUYE_Z8HER_8.jpg

 

http://s6.picofile.com/file/8251649226/QEZ8WAT_AZ_RUYE_Z8HER_1.jpg

 

http://s7.picofile.com/file/8251649476/QEZ8WAT_AZ_RUYE_Z8HER_2.jpg

 

http://s6.picofile.com/file/8251653050/QEZ8WAT_AZ_RUYE_Z8HER_3.jpg

قلب پاکی ممکن-ست در پس ِ این کت کهنه باشد،

پیشداوری نکنید

http://s7.picofile.com/file/8251674518/QEZ8WAT_AZ_RUYE_Z8HER_7.jpg

 

http://s6.picofile.com/file/8251675176/QEZ8WAT_AZ_RUYE_Z8HER_9.jpg

 

http://s7.picofile.com/file/8251675468/QEZ8WAT_AZ_RUYE_Z8HER_10.jpg

 

http://s7.picofile.com/file/8251675818/QEZ8WAT_AZ_RUYE_Z8HER_11.jpg

 

 

 

 پروفسورحسابی نقل می کند:
در سالهای پیش از انقلاب در یکی از روستاهای نیشابور مشغول گدراندن دوران خدمت سربازی در سپاه بهداشت بودم. یکی از روزها سوار بر ماشین لندرور به همراه دکتر درمانگاه از جاده ای میگذشتیم که دیدم یک چوپان از دور چوبدستش را تکان میداد و به سمت ما میدوید، در آن منطقه مردم ماشین درمانگاه را می شناختند،
ماشین را نگه داشتیم، چوپان به ما رسید و نفس نفس زنان و با لهجه ای روستایی گفت آقای دکتر مادرم سه روزه بیماره…
به اشاره ما درب عقب لندرور را باز کرد و رفت عقب ماشین نشست…
در بین راه چوپان گفت که دیشب از تهران با هواپیما به فرودگاه مشهد آمده و صبح به روستایشان رسیده و دیده مادرش مریض است…
من و دکتر زیر چشمی به هم نگاه کردیم و از روی تمسخر خنده مرموزانه کردیم و به هم گفتیم: چوپونه برای اینکه به مادرش برسیم برای خودش کلاس میذاره…
به خانه چوپان رسیدیم و دیدیم پیرزنی در بستر خوابیده بود، دکتر معاینه کرد و گفت سرما خوردگی دارد دارو و آمپول دادیم و یکدفعه دیگر هم سر زدیم و پیرزن خوب شد…
دو سه ماه از این جریان گذشت و ما فراموش کردیم…
یک روز دیدیم یک تقدیرنامه از طرف وزیر بهداری آن زمان آمده بود و در آن از اینکه مادر پروفسور اعتمادی، استاد برجسته دانشگاه پلی تکنیک تهران معالجه نموده اید، تشکر میکنیم…
من و دکتر، هاج واج ماندیم، و گفتیم مادر کدام پروفسور را ما درمان کرده ایم؟
تا یادمان به گفته های چوپان و معالجه مادرش افتادیم…
با عجله به اتفاق دکتر در خانه پیرزن رفتیم، و از او پرسیدیم مادر کدام پسرت استاد و پروفسور است؟
پیرزن گفت همانکه آن روز با شما بود…
پسرم هر وقت به اینجا میاید، لباس چوپانی میپوشد و با زبان محلی صحبت میکند…
من و دکتر شرمنده شدیم و من از آن روز با خودم عهد کردم، هیچکس را دست کم نگیرم!
و از اصل و خاک و ریشه خودم فرار نکنم ...
 عشق را بیمعرفت معنا مکن / زر نداری مشت خود را وا مکن
 گر نداری دانش ترکیب رنگ / بین گلها زشت یا زیبا مکن
 خوب دیدن شرط انسان بودن است / عیب را در این و آن پیدا مکن
 دل شود روشن ز شمع اعتراف / با کس ار بد کرده ای حاشا مکن
 ای که از لرزیدن دل آگهی / هیچ کس را هیچ جا رسوا مکن
 زر بدست طفل دادن ابلهیست / اشک را نذرِ غم دنیا مکن
 پیرو خورشید یا آئینه باش / هرچه عریان دیده ای افشا مکن
 

«دکتر حسابی»


 تهیه وَ تدوین : عـبـــد عـا صـی

(تعداد کل صفحات:311)      [1]   [2]   [3]   [4]   [5]   [6]   [7]   [...]  




درباره وبلاگ




گر در طلب لقمه نانی،
نانی /
گر در طلب گوهر كانی،
كانی /
این نكته رمز اگر بدانی،
دانی /
هر چیز كه اندر پی آنی،
آنی ...

مـــولانـــا


امام خمینی:

همه باید نظر خودشان را بدهند /

و هیچ کدام هم برایشان حتی جایز نیست که یک چیزی را بفهمند و نگویند. /

باید وقتی می فهمند، اظهار کنند. /

این موافق هر که باشد ، باشد ، مخالف هرکه هم باشد ، باشد. /

( صحیفه امام،ج13،ص102)

آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :