تبلیغات






http://img.tebyan.net/big/1390/09/20111126123721510_moharam-12.jpg
http://img.tebyan.net/big/1390/09/20111126123721510_moharam-12.jpg








امام خمینی: همه باید نظر خودشان را بدهند /

و هیچ کدام هم برایشان حتی جایز نیست که یک چیزی را بفهمند و نگویند.

/ باید وقتی می فهمند، اظهار کنند. /

این موافق هر که باشد ، باشد ، مخالف هرکه هم باشد ، باشد. /

( صحیفه امام،ج13،ص102)

وقتی خـــدا غـریـبـــه-ست، آدم شـدن مـحـالـه ...



وقتی خـــدا غـریـبـــه-ست، آدم شـدن مـحـالـه ...

با مردم بودن قریحه-ی ادبی وَ هنری را بیشتر رشد مـیـدهـد ...






نوشته شده در تاریخ یکشنبه 14 آذر 1395 توسط عـبـــد عـا صـی

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 
 

  درد بی درمان اینه که ... 

 

 یکی از پادشاهان به بیماری هولناکی که نام نبردن آن بیماری بهتر از نام بردنش است، گرفتار گردید. گروه حکیمان و پزشگان یونان به اتفاق رأی گفتند: چنین بیماری، دوا و درمانی ندارد، مگر اینکه زهره (کیسه صفرای) یک انسان دارای چنین و چنان صفتی را بیاورند (و آن پادشاه بخورد تا درمان یابد).
پادشاه به مأمورانش فرمان داد تا به جستجوی مردی که دارای آن اوصاف و نشانه ها می باشد، بپردازد و او را نزدش بیاورند.
مأموران به جستجو پرداختند، تا اینکه پسری (نوجوانی) را با همان مشخصات و نشانه ها که حکیمان گفته بودند، یافتند و نزد شاه آوردند.
شاه پدر و مادر آن نوجوان را طلبید و ماجرا را به آنها گفت و انعام و پول زیادی به آنها داد و آنها به کشته شدن پسرشان راضی شدند. قاضی وقت نیز فتوی داد که: ریختن خون یک نفر از ملت به خاطر حفظ سلامتی شاه، جایز است.
جلاد آماده شد که آن نوجوان را بکشد و زهره او را برای درمان شاه، از بدنش درآورد. آن نوجوان در این حالت، لبخندی زد و سر به سوی آسمان بلند نمود.
شاه از او پرسید: در این حالت مرگ، چرا خندیدی؟ اینجا جای خنده نیست.
نوجوان جواب داد: در چنین وقتی، پدر و مادر، ناز فرزند را می گیرند و به حمایت از فرزند برمی خیزند و نزد قاضی رفته و از او برای نجات فرزند استمداد می کنند و از پیشگاه شاه دادخواهی می نمایند، ولی اکنون در مورد من، پدر و مادر به خاطر ثروت ناچیز دنیا، به کشته شدنم رضایت داده اند و قاضی به کشتنم فتوا داده و شاه مصلحت خود را بر هلاکت من مقدم می دارد. کسی را جز خدا نداشتم که به من پناه دهد، از این رو به او پناهنده شدم:
پیش که برآورم ز دستت فریاد؟ - هم پیش تو از دست تو گر خواهم داد
سخنان نوجوان، پادشاه را منقلب ساخت، دلش به حال نوجوان سوخت و اشکش جاری شد و گفت: هلاکت من از ریختن خون بی گناهی مقدمتر و بهتر است. سر و چشم نوجوان را بوسید و او را در آغوش گرفت و به او نعمت بسیار بخشید و سپس آزادش کرد. لذا در آخر همان هفته شفا یافت.

 

 عکس، تهیه وَ تدوین : عـبـــد عـا صـی

 
نوشته شده در تاریخ شنبه 13 آذر 1395 توسط عـبـــد عـا صـی

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 
 


 باز باران با ترانه
 می خورد بر بام خانه
 یادم آید كربلا را
 دشت پر شور و نوا را
 گردش یك روز غمگین      
 گرم و خونین
 لرزش طفلان نالان
 زیر تیغ و نیزه ها را

 باز باران با صدای گریه های كودكانه
 از فراز گونه های زرد وُ عطشان
 با گهرهای فراوان
 می چكد از چشم طفلان پریشان
 پشت نخلستان نشسته
 رود پر پیچ و خمی در حسرت لب‌های ساقی
 چشم در چشمان هم آرام و سنگین
 می چكد آهسته از چشمان سقا
 بر لب این رود پیچان       
 باز باران

 باز باران با ترانه
 آید از چشمان مردی خسته جان
 هیهات بر لب
 از عطش در تاب وُ در تب
 نرم نرمك می چكد این قطره ها روی لب 
 شش ماهه طفلی    
 رو به پایان
 مرد محزون
 دست پر خون می فشاند
 از گلوی نازك شش ماهه
 بر لب های خشك آسمان با چشم گریان                
 باز باران

 باز هم اینجا عطش
 آتش شراره جسمها
 افتاده بی سر پاره پاره
 می چكد از گوشها باران خون و كودكان بی گوشواره
 شعله در دامان و در پا می خلد خار مغیلان
 وَندرین تفتیده دشت وُ سینه ها برپاست طوفان
 دستها آماده شلاق وُ سیلی
 چهره ها از بارش شلاق‌ها گردیده نیلی
 دراین صحرای سوزان
 می دود طفلی سه ساله             
 پُر ز ناله
 پای خسته
 دلشكسته
 روبرو بر نیزه ها خورشید تابان
 می چكد از نوك سرخ نیزه ها
 بر خاك سوزان          
 باز باران باز باران  

   

 قطره قطره می چكد از چوب محمل 
 خاك‌های چادر زینب به آرامی شود گل
 می رود این كاروان منزل به منزل
 می شود از هر طرف این كاروان هم  سنگ باران
 آری آری     
 باز سنگ و باز باران
 آری آری     
 تا نگیرد شعله ها در دل زبانه
 تا نگیرد دامن طفلان محزون را نشانه
 تا نبیند كودكی لب تشنه اینجا اشك ساقی
 بر فراز خیمه برگونه ها
 بر مشك ساقی
 كاش می بارید باران


«علی اصغر كوهكن»

 

 تهیه وَ تدوین : عـبـــد عـا صـی

 
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 11 آذر 1395 توسط عـبـــد عـا صـی

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

http://s9.picofile.com/file/8276860218/EZDEW8J_QEN8AT_1.jpg

 

http://s9.picofile.com/file/8276860834/EZDEW8J_QEN8AT_2.jpg

 

http://s9.picofile.com/file/8276861218/XOSHBAXTY_1.jpg

 

http://s9.picofile.com/file/8276862000/QEN8AT_2.jpg

 

http://s9.picofile.com/file/8276862892/EZDEW8JE_D8NESHJUEE_1.jpg

 

http://s9.picofile.com/file/8276863592/TAQLEED_1.jpg

 

من که رفتم خونه‌ی بخت...

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

 

 گاهی برای ازدواج باید کمی ‌ورزش کنید تا بتوانید با یک دور خیز مناسب از روی موانع احتمالی سر راه بپرید! من توانستم این کار را بکنم. شاید شما هم بتوانید. زمانی که پشت لبم سبز شد و به اصلاح برای خودم مردی شدم، بعد از برگشتن از سربازی بود که زمزمه‌‌‌های خانواده برای انتخاب همسر شروع شد. خیلی اهل درس نبودم. از همان اول رفتم رشته‌ی فنی و چند ماهی بود که در رشته خودم پیش یکی از دوستان پدرم مشغول کار شده بودم.
 آقا محمود، اوستام رو می‌گم. همیشه می‌گفت تو پسر با ایمان، خوش اخلاق و اهل کاری هستی، آینده‌ات روشنه! منم به امید اون آینده‌ی روشن، هر بار که بحث ازدواج پیش می‌اومد، حرف رو عوض می‌کردم و می‌گفتم: «حالا حالاها باید کار کنم و شرایط اقتصادی مناسبی فراهم کنم. نمی‌شه دختر مردم رو با دست خالی خوشبخت کنم.» تا اینکه یک بار طی یک عملیات استراتژیک، مادرم از من خواست تا شب را منزل مادربزرگ بگذرونم. من هم که روحم از ماجرا خبر نداشت، قبول کردم.
 وقتی رسیدم، مادر جون با همان لبخند همیشگی اش با یک سینی چایی وارد اطاق شد و با گفتن «خوب چه خبر مادر؟» اولین قدم عملیاتی را برداشت. من هم بی‌خبر از همه جا گفتم: «خبر خیر و سلامتی.»
 مادرجون گفت: «مادر اگه خبر خیره پس چرا ما بی‌خبریم؟»
 گفتم: «نه از اون خبر‌‌‌ها. یعنی خبر خاصی نیست.» مادرجون اخماش رو در هم کشید و گفت: «یعنی چی مادر؟ آقاجونت وقتی هم سن و سال تو بود، عمه‌ی بزرگت دنیا اومد. پدرت هم وقتی هم سن تو بود ازدواج کرد، آخه تو چرا این‌قدر تنبلی؟»
 تازه داشتم می‌فهمیدم، ضیافت امشب در اصل جلسه‌ی توجیهی من بود برای ازدواج. من هم که خیالم بابت تصمیمی‌که برای آینده‌ام گرفته بودم، جمع جمع بود و می‌دانستم بیدی نیستم که با این بادها بلرزم، با خنده گفتم: «آخه مادرجون زمان شما فرق می‌کرد، شما زندگی‌تون را در یک اتاق منزل پدر شوهرتون شروع کردید. پدر من هم که تا چند سال طبقه بالای همین خونه زندگی می‌کرد اما من که نمی‌تونم. می‌دونید اجاره‌ی یک خانه‌ی کوچیک چنده؟ دوستم که چند ماه پیش ازدواج کرد، پول یک سال کارش رو برای خرید حلقه و طلا و مخلفات داد. تازه شب یلدا از من پول قرض گرفت تا برای عروس خانم شب چله‌ای ببره. خونه و خرید عروسی و گرفتن جشن ازدواج و ... هفت‌خوان رستم رو باید پشت سر بذارم. رستم بودم و به جنگ دیو سفید می‌رفتم دردسرش کمتر بود. باور کنید رستم هم تو این مشکلات کم می‌آورد.»
 مادرجون، کمی ‌از توت‌‌‌های همیشگی‌اش تعارف کرد. لبخندی روی لباش نقش بست که حس کردم اولین حمله‌ی من با یک ضد حمله‌ی قوی روبه‌رو خواهد شد. گفت: «پس تو مشکلی با ازدواج کردن نداری، نگران خونه و طلا وجشن عروسی هستی. درسته؟»
 گفتم: «خوب این‌‌‌ها خیلی مهمه!» مادرجون گفت: «مشکل تو اینه که به خدا و وعده‌‌‌هاش اعتقاد نداری! ایمانت کم شده مادر. خدا خودش وعده داده که از فضلش بی‌نیاز می‌کنه. تو هم که اهل کار و تلاشی. سالم و سر حالی. کار می‌کنی و زندگیت رو می‌سازی. خدا رحمت کنه آقاجونت رو. وقتی با هم ازدواج کردیم، سرمایه‌مون قدرت بازوی آقاجونت بود و ایمانی که می‌گفت هر آن کس که دندان دهد، نان دهد. البته منم توقع زیادی نداشتم. هر دو توی سن کم شروع کردیم و کنار هم زندگی‌مون رو ساختیم. آخه وقتی سن بره بالا، بر فرضم که همه چی داشته باشی، تازه بخوای تشکیل خانواده بدی، دیگه دل و دماغی برات نمی‌مونه. فاصله سنیت با بچه‌ات اون‌قدر زیاد می‌شه که حوصله‌ی بازی باهاش رو نداری. آدم تو جوونی همزبون می‌خواد. تو جوونی همراه می‌خواد. یک زن خوب با ایمان، می‌تونه پا به پات بیاد تا با هم به همه چیز برسید. اول باید یه کم قانع باشید.»
 گفتم: «خوب همین دیگه مادرجون. قربونت برم. اون زنی که بخواد با کم‌ترین‌‌‌ها با من شروع کنه، آخه از کجا پیدا می‌شه!»
 مادرجون گفت: «پیدا می‌شه! چند مورد خوب رو مادرت برات پیدا کرده که فردا وقتی رفتی خونه با هم حرف می‌زنید و به امید خدا یکی که شرایطش بیشتر با تو هماهنگ بود رو تماس می‌گیره و می‌رید خواستگاری. وقتی دارید با هم حرف می‌زنید، می‌گی بهش که اول راهی و قول می‌دی تمام تلاشت رو بکنی تا خوشبختش کنی. این روزها دختر قانع کم نیست. شما پسر‌‌‌ها می‌ترسید پا پیش بزارید. پدرت هم کمکت می‌کنه. تو یا علی بگو، بقیش رو بسپار به خدا و بعدشم ما خانم‌‌‌ها.»
 شاید باور نکنید اما نفهمیدم چه‌جوری مادرجون اون شب با حرفاش نظرم رو تغییر داد. منم تا چند ماه بعد با یک دختر خانم مومن و با اصالت عقد کردم. یکسالی عقد کرده بودم تا کمی‌ پس‌اندازم بیشتر شد. با وام ازدواج و کمک پدرم و کادوهای اطرافیان که همش به صورت نقدی بود، یک آپارتمان کوچیک رهن کردیم. البته در خرید طلا و چیزهای دیگه، همسرم خیلی با من راه اومد. منم همیشه قدردانش هستم.
 نمی‌خوام بگم مشکلات اقتصادی وجود نداره اما می‌شه از اونا رد شد، می‌شه تشکیل خانواده داد و از کم شروع کرد به شرطی که باور داشته باشید که خدا به وعده‌‌‌هاش عمل می‌کنه.
 

 تهیه وَ تدوین : عـبـــد عـا صـی

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 10 آذر 1395 توسط عـبـــد عـا صـی

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 
 

 دین-فروشی بدترین فساد-ست ... 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید  

 

http://s9.picofile.com/file/8276663042/KASBE_HAL8L_3.jpg

 

http://s8.picofile.com/file/8276663676/KASBE_HAL8L_7.jpg

 

http://s8.picofile.com/file/8276663976/KASBE_HAL8L_6.jpg

 

http://s9.picofile.com/file/8276664384/KASBE_HAL8L_1.jpg

 

http://s8.picofile.com/file/8276664800/KASBE_HAL8L_4.jpg

 

http://s9.picofile.com/file/8276665142/KASBE_HAL8L_2.jpg

 

http://s8.picofile.com/file/8276665434/KASBE_HAL8L_5.jpg

 

 ((( من چه در دوران تحصیل ، چه در طی سالها فعالیتهای مختلف ، وَ چه در مُراوده با اقوام مختلف ایرانی، هم بدترینهای یک قشر را دیده-ام وَ هم بهترین آنها را. پس از شش دهه تجربه، یاد گرفته-ام که بقول معروف «پنج تا انگشت یک جور نیستند». هر قدر هم فرهنگ جامعه-ای نزول کند، نمی-توان با دیدن عده-ای از یک قشر ِ ناهنجار، راجع به همه آنها قضاوت یکسانی کرد. دو قشر ذیل هم نماد کامل آن قشر نیستند ؛ مسأله اینجاست کسانیکه به نوعی وارد امور فرهنگی یا مذهبی میشوند، مردم انتظارات بیشتر وَ بهتری از آنها دارند، حق هم همین-ست، چون وقتی در جامعه-ای به چشم الگو به تو نگاه میکنند، باید بیشتر مراقب باشی._ عـبـــد عـا صـی. )))

 

  ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﻣﺎ ﯾﮏ ﻣﺪﺍﺡ ﺍﺳﺖ، ﺳﻮﺍﺩﺷﻢ ﺩﺭ ﺣﺪﯼ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﺑﺘﻮﻧﻪ ﺷﻌﺮﺍﺷﻮ ﺍﺯ ﺭﻭ ﮐﺎﻏﺬ ﺑﺨﻮﻧﻪ، ﺍﻭ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﺁﺳﺎﯾﺶ ﻭ ﺭﻓﺎﻫﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺯﻥ ﻭ ﺑﭽﻪ ﺍﻡ ﻓﺮﺍﻫﻢ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ، ﺑﻪ ﺑﺮﮐﺖ ﺍﻫﻞ ﺑﯿﺖ ﺍﺳﺖ! ﻣﻦ ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺪﺍﺣﯽ ﻧﺮﺥ ﺗﻌﯿﯿﻦ ﻧﻤﯿﮑﻨﻢ! ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺮﺍﯼ ۴۵ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ ﭘﺎﮐﺖ ﭼﻨﺪ ﻣﻠﯿﻮﻧﯽ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﯿﺪﻥ! ﺑﺮﺍ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺭﺍﺿﯽ ﺑﺎﺷﻦ ﺍﺻﻼ ﺟﻠﻮﯼ ﺍﻭﻧﺎ ﺩﺍﺧﻠﺸﻮ ﻧﮕﺎﻩ ﻧﻤﯿﮑﻨﻢ! ﭼﻮﻥ ﺑﺮﺍ ﺍﻫﻞ ﺑﯿﺘﻪ! ...
 ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺩﯾﮕﺮﻣﻮﻥ ﻫﻢ ﯾﻪ ﺷﯿﺨﻪ ،
ﺷﺶ ﻫﻔﺖ ﺳﺎﻝ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﻫﺎﺗﺸﻮﻥ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺑﺮﺍ ﺗﺒﻠﯿﻎ ﻭ ﺗﺮﻭﯾﺞ ﺍﺳﻼﻡ!   ﺭﻓﺘﻪ ﺗﻮ ﺣﻮﺯﻩ ﺍﻭﻧﻢ ﻣﯿﮕﻪ: ﺑﺎ ﻭﺟﻮﺩﯼ ﮐﻪ ﻣﺎ ﻫﯿﭻ ﺩﺭﺁﻣﺪﯼ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ ﻭﻟﯽ ﭘﻮﻻﻣﻮﻥ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺎ ﺑﺮﮐﺘﻪ! ﺩﺭ ﺣﺪﯼ ﺑﺮﮐﺖ ﺩﺍﺭﻩ ﮐﻪ ﺍﻻﻥ ﺻﺎﺣﺐ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺷﺪﻩ! ﺍﻭﻥ ﻣﯿﮕﻪ: ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﭘﻮﻟﻬﺎیی ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﺎ اﺻﺮﺍﺭ ﺯﯾﺎﺩ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﯿﺪﻥ ﭘﻮﻟﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﺑﺖ ﺧﻮﻧﺪﻥ ﻧﻤﺎﺯ ﺟﻤﺎﻋﺖ ﻣﯿﮕﯿﺮﻡ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺑﺎﺑﺮﮐﺖﺗﺮﻩ! ﺑﻘﯿﻪ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺗﺮﺗﯿﺐ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﺩﯾﻨﯽ ﺍﻭﻥ، ﺑﻪ ﺗﺮﺗﯿﺐ ﺑﺎﺑﺮﮐﺘﻦ !! ﺍﻭﻥ ﻣﯿﮕﻪ: ﺍﮔﻪ ﺁﺩﻣﺎ ﻃﻤﻊ ﺩﻧﯿﺎ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻦ ﻭ ﺑﻪ ﻓﮑﺮ ﺩﺭﺍﻣﺪ ﺣﻼﻝ ﺑﺎﺷﻦ، ﺧﺪﺍ ﺧﻮﺩﺵ ﮐﺎﺭ ﺍﺩﻣﻮ ﺭﺍﻩ ﻣﯿﺎﻧﺪﺍﺯﻩ!
 ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺭﻭﺑﺮﻭییموﻥ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﮐﺎﺭﺧﻮﻧﺲ، ﺍﺯ ﺑﺲ ﮐﻪ ﺣﺮﺹ ﻣﯿﺰﻧﻪ! ﺻﺒﺢ ﻫﻮﺍ ﻫﻨﻮﺯ ﺭﻭﺷﻦ ﻧﺸﺪﻩ ﺍﺯ ﺧﻮﻧﻪ ﻣﯿﺎﺩ ﺑﯿﺮﻭﻥ، ﺗﺎ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻇﻬﺮ ﮐﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﻪ، ﺗﺎﺯﻩ ﺑﻌﺪﺍﺯﻇﻬﺮ ﮐﻪ ﻣﯿﺎﺩ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﯾﻪ ﺟﺎ ﺩﯾﮕﻪ ﻣﯿﺮﻩ ﺳﺮ ﮐﺎﺭ ﺗﺎ ﺷﺐ! ﺍﺯ ﺑﺲ ﮐﻪ ﺣﺮﺹ ﻣﯿﺰﻧﻪ ﻭُ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻣﺎﻝ ﺩﻧﯿﺎﺱ ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﻫﯿﭽﯽ ﻧﺪﺍﺭﻩ! ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﭘﯿﺶ ﺻﺎﺣﺐ ﺧﻮﻧﺶ ﻣﯿﺨﻮﺍﺱ ﺑﻨﺪﺍﺯﺩﺵ ﺑﯿﺮﻭﻥ! ﻣﯿﮕﻔﺖ: ﻣﺮﺩیکه ﻣُﻔﺖ ﺧﻮﺭ ﭼﻨﺪ ﻣﺎﻫﻪ  ﺍﺟﺎﺭﺵ ﺭﻭ ﻧﺪﺍﺩﻩ!
ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺣﺎﺝ ﺍﻗﺎ ﮐﻤﯽ ﺍﺯ ﺭﻋﺎﯾﺖ ﺣﻖ ﺍﻟﻨﺎﺱ ﺑﺮﺍﺵ ﮔﻔﺖ! ﯾﻪ ﮐﻤﯽ ﺣﻼﻝ ﺣﺮﺍﻡ ﺭﻭ ﺣﺎﻟﯿﺶ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺍﺣﮑﺎﻡ ﻣﻨﺰﻝ ﻏﺼﺒﯽ ﻭ ... ﻭ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺍﮔﺮ ﺍﺟﺎﺭﻩ ﺍﺕ ﺭﺍ ﻧﺪﻫﯽ ﻧﻤﺎﺯﯼ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﻧﯽ ﻗﺒﻮﻝ ﻧﻤﯿﮕﺮﺩﺩ ﻭ ... ﺧﻼﺻﻪ ﺑﺎ ﻧﺼﺎﯾﺢ ﺣﺎﺝ ﺁﻗﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺣﺮﯾﺺ ﻭ ﻃﻤﺎﻉ ﻗﺮﺍﺭ ﺷﺪ ﯾﻪ ﻭﺍﻡ ﺑﮕﯿﺮﻩ ﺍﺟﺎﺭﻩ ﻋﻘﺐ ﺍﻓﺘﺎﺩﺵ ﺭﻭ ﺑﺪﻩ!
 ﺧﻼﺻﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ، ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﮐﻪ ﮔﺬﺷﺖ، ﻻﺍﻗﻞ ﺑﻪ ﻓﮑﺮ ﺑﭽﻪﻫﺎﺗﻮﻥ ﺑﺎﺷﯿﺪ، ﺍﺯ ﺣﺎﻻ ﺑﻔﺮستیدشون ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺩﺭﺁﻣﺪ ﺣﻼﻝ ....!

 

 ((( حکیمی را پرسیدند که آدمی کی به کمال وُ پرهیزگاری رسد؟ گفت: آنگاه که هر چه در دل او است بر طبقی نهد و به بازار بگرداند و او از هیچ کس شرم نداشته باشد...! ))) 

 

 عکس، تهیه وَ تدوین : عـبـــد عـا صـی

 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 9 آذر 1395 توسط عـبـــد عـا صـی

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 
 

   سر به ولیعهدی دوُنان نسپارم ... 

 

http://s8.picofile.com/file/8276590218/EM8M_REZAA_1.jpg

 

http://s8.picofile.com/file/8276590684/EM8M_REZAA_3.jpg

 

http://s9.picofile.com/file/8276591076/EM8M_REZAA_4.jpg

 

http://s9.picofile.com/file/8276591284/EM8M_REZAA_2.jpg

 

http://s9.picofile.com/file/8276591584/EM8M_REZAA_6.jpg

 

http://s8.picofile.com/file/8276591792/EM8M_REZAA_5.jpg

 

http://s9.picofile.com/file/8276592068/EM8M_REZAA_7.jpg

 

 یا آنکه بخوانید به بالین پسرم را / یا بر سر زانو بگذارید سرم را
 شب تا به سحرچشم به راهم که نسیمی / از من ببرد سوی مدینه خبرم را
 کی باور من بود که از آن حرم پاک / یک روز جدا گردم وُ بندم نظرم را
 مجبور به تودیع حرم بودم و ناچار / در سایه اندوه نشاندم پسرم را
 هنگام خدا حافظی از شهر،عزیزان / شستند به خوناب جگر رهگذرم را
 گفتم همه در بدرقه ام اشک ببارند / شاید که نبینند از آن پس اثرم را
 دامانم از این منظره پر اشک شد اما / گفتم که نبیند پسرم چشم ترم را
 باکس نتوان گفت ولیعهدی مأمون / خون کرده دلم را وُ شکسته کمرم را
 من سر به ولیعهدی دوُنان نسپارم / بگذارم اگر بر سر این کار سرم را
 تهمت زچه بندید به انگور، که خون کرد / هم صحبتی دشمن دیرین جگرم را
 آفاق همه زیر پر رأفت من بود / افسوس بدین جرم شکستند پرم را
 آن قوم که در سایه ام آرام گرفتند / دادند به تاراج خزان برگ وبرم را
 بشتاب بدیدار من ای گل که به بویت / تسکین دهم آلام دل در به درم را
 روزم سپری شد به غم،اما گذراندم / با یاد تو ای خوب،شبم را سحرم را

 «محمد جواد غفورزاده (شفق)»

 

 عکس، تهیه وَ تدوین : عـبـــد عـا صـی

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 8 آذر 1395 توسط عـبـــد عـا صـی

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 
 

 محمد، پیامبری که شناخت ناقصی از او داریم ... 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

 

http://s9.picofile.com/file/8276419892/MOHAMMAD_1.jpg

 

http://s8.picofile.com/file/8276414984/NOZULE_JEBRE_EEL_DAR_HERAA_1.jpg

 

http://s9.picofile.com/file/8276418376/Q8RE_HERAA_1.jpg

 

http://s9.picofile.com/file/8276418834/WAHYE_JEBRE_EEL_1.jpg

 

http://s8.picofile.com/file/8276419176/MOHAMMAD_3.jpg

 

http://s9.picofile.com/file/8276419576/MOHAMMAD_4.jpg

 

  دکتر علی شریعتی: محبوب بودن پیغمیر خدا از پیغمبریش می باشد .چون موسی هم پیغمبر بوده، ابراهیم هم بوده و عیسی هم بوده است و نیز در قوم خودشان به عنوان نبی و رسول عزیز و محبوب بوده اند. ولی پیامبر یک خصوصیت اضافی دارد و آن اینست که دوست داشتن پیامبر( ما الان با کلمات سر و کار داریم و طبیعی است که کسانی که با پیامبر سروکار داشتند تا چه اندازه دوستش میداشتند) بعد خود نیرویی شد که حتی بسیاری از اصحاب را به هراس انداخت که نکند سخن پیامبر روی آیات قرآن سایه افکند و به قدری جا باز کند که جا را بر ایات تنگ شود. مثل اینکه همین الان در مدینه زندگی میکند و حتی مردمی که در مدینه راننده ، بقال و عطار هستند، همان آدم هایی که تاریخ نمی دانند، همان آدم هایی که سیره نخوانده اند، امی ها ، حضورش را الان حس میکنند ، یعنی الان هست. آن جا دارد زندگی میکند و با او تماس دارند.
 در طول این هزار و چهارصد سال، هیج حادثه ای، هیچ حفره و هیج خندقی بین احساس اینها و حضور پیامبر فاصله ایجاد نکرده است ( این چیز خیلی عجیبی است). محبوبیت به صورت شگفت انگیز و غیرعادی است. به طوری که آدم، که بعد از مدتی شرح حال پیامبر را میخواند، حالت عاشقانه ای نسبت به او پیدا می کند. این همه عظمت، در برابر این همه سادگی قابل گنجایش نیست و خود این یک اعجاز است. از لحاظ فلسفی، درست جهانی را در یک پوست تخم مرغ گنجاندن است. ولی این یکی تحقق پیدا کرده است.
 آدم گوشه مسجد که مینشیند، دستگاه پیامبر را تجسم می کند. این آدم که این همه امپراطوری های عظیم روی خاک را، به خاک رساند و داغان کرده است ، چه بوده؟ دم و دستگاهش چه قدر است؟ آنهایی که رفته باشند خوشبختانه میتوانند این تجسم ذهنی را داشته باشند. به این خاطر اضافاتی که به مسجد النبی شده است، همین الان مشخص است. اگر قسمتی از ستونهای مسجد که به رنگ اخری است ، معمولا تجسم کنید ، قسمت سر پوشیده و سربازش معمولا تمام مسجد پیامبر است که ۲۱۰۰ ذرع ( مربع ) بود. گوشه ای از آن ستون ها اخری هست که ستون ها حاشیه طلائی دارد، آن خود ستون های زمان پیامبر است که، که در جای ستون های فعلی یک درخت خرما گذاشته بود( جای همان ستون ها ستون های فعلی را گذاشته اند) یعنی کاملا نشان میدهد که تمام این دستگاهی که دستگاه عظیم امپراطوری روم و آن دستگاه عظیم ایوان مدائن ( در کمتر از یک ربع قرن ) را با خاک یکسان کرد، چیست؟
 چند خانه گلی در آن گوشه، که صحن حیاطش خود مسجد است. یک منبر در آن گوشه و به فاصله دو سه متر محرابش ، اینحا جای مسجد و جای نمازش، این گوشه هم جای صحبت کردنش ، این هم تمام فضای قلمروش ! که پایگاه همه اسلام در تمام دنیاست. تا وقتی هم مرد ، دستگاهش همین بود.
 خصوصیت دیگری که باز در زندگی پیامبر وجود دارد، اینست که هر کجا در شبه جزیره، که پیامبر رفته، آدم نسبت به آن سرزمین ، به آن خاک،به آن سنگ ریزه ها و به آن کوها، کششی( احساس می کند) و مثل یک مغناطیس قلبش را میگیرد. حتی من فکر میکردم که شاید چون من میدانم که مثلا پشت ابوقیس چه خبر بوده و چه رابطه ای با زندگی پیامبر دارد و میدانم که در آن سالهای وحشت و آن قطع وحی ، آن شب ها گاه حتی پیامبر فکر میکرده که خودش را از آنجا پرت کند ( چون وحی قطع شده بود و در اول کار خدا ولش کرده بود و او هم نمی دانست که آینده چه خواهد شد. در هراس بود. بعضی ها میگویند : نخیر، اینها جعلی است! اتفاقا این هراس نشانه صداقت و واقعیت قضیه است) اینجا که می آیم، این جَو چنین جاذبه ای دارد.
 در حالیکه بعضی از بچه ها که از آلمان و... آمده بودند. بدون اینکه من بگویم اینجا کجاست. همینطور که با هم صحبت میکردیم و از آن شعاب بنی عامر و بنی هاشم به طرف همان کوه ابالقیس بالا می رفتیم. به آن پشت بام که رسیدیم. تمام همین حسی را که من داشتم، ناخودآگاه داشتند. در صورتیکه آنها این خاطره، این سرزمین و این نقطه را نمی شناختند.
 شرح زندگی و سرزمین پیامبر را که آدم میبیند، ( متوجه میشود) که هر کجا که میرفته است، یکی از خصوصیاتش ، مثل عقاب ، بلند نشینی است. به سرزمینی میرفته و اطراق میکردند و جایی خیمه میزدند. بایستی آن جا بلندترین نقطه را انتخاب کند، مثلا برای حج، در عرفات، حالت روحیش درست مثل پرنده بلند نشین بود. منی را نگاه کنید : بلندترین تپه ای که در دره منی هست «خیف» است «مسجد خیف» اگر نگاه کرده باشید، آن جا در منی جای پیامبر است. عرفات یک دشت و یک جلگه است. در یک گوشه اش، یک تپه هست میدانیدکه در عرفات پیامبر ان بالا رفته و اقامت داشته است. (وقوعش در عرفات آن بالاست).
 در پیش از بعثتش، در تمام کوهای اطراف مدینه، بلندترین و مرموز ترین قله حرا است. آن جا را برای اعتکاف و تنهایی خودش انتخاب کرده است. برخلاف روحهای منزوی و گوشه نشین، که به سوراخ ها، زیرزمین ها و غارها می رفتند.
 حتی گوشه نشینی و انزوای او در قله، در ستیغ و در دره کوه است. این ، چیزهای روانی و روانشناسی است. اما نشانه ای از یک حالت وجودی شخصی است. گاهی رفتار فردی یک فرد ،حکایت از عظمت و خصوصیات ذاتی‌اش می کند.
 او مردی است که به قدری خشونت و قدرت دارد که حتی دشمنان پیامبر وقتی که میخواهند به پیامبر فحش بدهند، میگویند او پیامبر مسلح است و دینش شمشیر است. برخلاف مسیح که وقتیکه به او فحش میدهند میگویند که : فلسفه اش فلسفه ذلت و تسلیم و بردگی است. در دنیا چنین قیافه ای دارد و هیچ ژنرال رومی، آرامی ، یونانی و آریایی ، در تاریخ به اندازه پیامبر نجنگیده است ، دامنه جنگ مهم نیست، اشتغال به کار جنگی مهم است. پیامبر در حدود هشت سال کار جنگی کرده است (چون ۱۰ سال در مدینه بوده است. در این ده سال ، یک سال و نیم اولش چیزی نبوده است و یک سال آخرش جنگی هم نشده. فقط در این مدت ۸ سال است که میجنگد) و در این مدت، ۶۴ یا ۶۵ جنگ دارد که اگر تعداد روزها را حساب کنیم و بر این عدد تقسیم کنیم. هر ۴۵ یا ۵۰ روز یک لشگر کشی دارد و هیچ مرد نظامی، که فقط نظامی باشد، آنقدر اشتغال ندارد که در این مدت ده سال کار اجتماعی و سیاسی اش اینقدر ۶۴ یا ۶۵ اقدام جنگی و نظامی کرده باشد.
 در عین حال تمام یارانش در چهره او، یک مرد نظامی را نمی دیدند، فلان زن به این خاطر که شوهرش با او نمی خوابد، درد دلش را می آورد و با او در میان میگذارد. آنقدر در دسترس مردم است، که او نزد پیامبر می آید و هیچ احساس نمی کند که فاصله اش چه قدر است. این کیست که این حرفها را به او میزنی؟ تو به آخوند محلت جرأت نمی کنی که چنین حرفی بزنی! می آید و یک ساعت پیامبر را معطل می کند و خصوصیات شوهرش را (حکایت می کند) که به خانه می آید چه جور است. اوقاتش تلخ است، من چه میگویم و او چه می گوید.خرجی میدهد ، نمی دهد.این مرد مینشیند و معلوم است که طوری به او گوش میدهد که او هم فردا می آید و پس فردا همسایه اش می آید و پس پس فردا همه زنهای دیگر می آیند. معلوم است که طوری رفتار نمی کند که یکمرتبه احساس کنند که اشتباه کردیم.
 همیشه صلابت، وحشت، عظمت و حیثیت جهانی این مرد، کسانی که او را ندیده بودند می گرفت، دشمن و دوست فرقی نمی کرد. ولی آنهای که میدیدنش، در او یک مرد محبوب آشنای مانوس می یافتند.
درست برعکس بزرگان دنیا، که از دور کوچک و حقیرند و از نزدیک هولناک و وحشناک.
 پیرزنی با او کار دارد. یک مرتبه میبیند که پیامبر از اتاق بیرون آمده است و در برابر اوست. پیامبر حس می کند که با او کار دارد. می ایستد و میبیند که نمی آید، بطرفش می رود، میبیند که به «پتِه پتِه» افتاده است و دست و پایش را گم کرده است (شخصیت پیامبر او را گرفته است)
میرود و شانه این پیززن را مثل بچه ای میگیرد و می گوید : مادر از کی میترسی؟ مگر من کیستم؟ من پسر آن زن قریشی هستم که بز میدوشید. تو از کی وحشت داری؟ اینست که سیستم تازه ای از ارزشها خلق شده است وَ سیستم ارزشها را عوض می کند.
 ما باز به همان ارزشهای اشرافیمان برگشته ایم. بارها حتی وقتی ما از پیامبرمان صحبت ،می کنیم از ارزشهای ضد پیامبری ارزیابیش ،می کنیم. این است که امام صادق می گوید «کان رسول الله یجلس جلوس العبد و یاکل الکل العبد و یعلم انه العبد» نشست و برخاستش مثل یک برده و خورد و خوراکش مثل یک برده است. اصلا ادا در نمی آورد و واقعا حس میکرده و میدانسته یک برده است و این چیز عجیبی است.
 اشرافیت قبل از اینکه یک حیثیت اجتماعی باشد، سمبل های خودش را دارد. لباس خودش را دارد. آرایش خودش را دارد. مرکب خودش را دارد. مرکب خودش را دارد و القاب و عناوین مخصوص خودش را دارد. این ها نشانه اشرافیت است ، چه اشرافیت روحانی باشد. که لقب های روحانیون را نگاه کنید ، اصلا پشت پاکت جا نمی شود و یا اشرافیت سیاسی و طبقاتی ، فرقی نمی کند.
 یکی دیگر از نشانه های اشرافیت، لباس های بلند ،آستین های بلند، القاب و اسب است. اسب یکی از خصوصیات شواله گری در اروپا، اسواران در ایران و همه اسواران است. اشراف را در اروپا «شوالیه» میگویند از شوال یعنی اسب و در ایران هم اسوار میگفتند یعنی سوارکار ( خانواده های اشرافی را میگفتند اسواران) و القاب پادشاهان گشتاسب،بیموراسب و لهراسب و ... بود یعنی صاحب ده اسب، صد اسب و ...
یعنی این خودش سمبل اشرافیت بود. حتی در سیستم اشرافیت در چین و در اروپا این بود که رعیت حق سوار شدن بر اسب را نداشت. نه از این لحاظ که پولش نمی رسید ، که اگر پولش هم میرسید باز هم حق نداشت. برای اینکه شمشیر و اسب از خصوصیات اشراف است ، که فقط این خانواده باید داشته باشند. در حالیکه پیامبر وقتی به جنگ میرود. سوار شتر میشود و در مسافرت ها اغلب ناقه یا استر دارد. خود حضرت امیر می گوید که پیامبر سوار الاغ میشد. الاغ حقیقرترین مرکب توده بسیار بی حرمت اجتماعی است و از آن حقیقرتر آن است که «جـُل» نداشته باشد مثل دوچرخه ای که زین نداشته باشد و کسی سوار شود. این دیگر علامت آن است که آدم هیج چیز نیست،آدم محترم و معنونی نیست و از آن حقیقر تر و بی چیزتر آن است که یکی را هم پشت سرش سوار کند و پیامبر غالبا دوست میداشت که در شهر اینگونه حرکت کند  با تعصب خاصی دستور میداد که قباهای دراز را قیچی کنند و هیچ مسلمانی حق ندارد از زانو به پایین بپوشد و ما میبینیم در سیستم اشرافی، به میزانی که اشرافیت معنون تر است، دامن لباس های زن و مرد هم بیشتر است. به طوریکه در چین قباها را چند متر اضافه تر درست می کردند و بعد چون نمی توانست حرکت کند ، قباها را جمع می کردند و در سبد میگذاشتند و غلامان میبردند. در این جا معلوم است که قیچی کردن قبا یک کار بنیادی، انقلابی و قاطع و عمیق و معنی دار است. اینها همه ارزش شکنی اشرافیت است.
 از بین بردن همه القاب :
حتی پیغمبر قصد داشت که اسمها را تصحیح انقلابی کند : مثلا اسم کسی ابوالعاص بود و پیامبر گفت : نه ، «ابو مطیع» و از آن پس اسمش ابومطیع شد.
 گاهی لقب میداد. الان هم لقب های که در دهات به اشخاص میدهند، عادت داریم، اما این لقب های که در دهات میدهند ، بیشتر جنبه مسخره کردن، بدجنسی و آزار و اذیت و یا نژاد پرستی و اشرافیت دارد ولی لقب های که پیامبر میگذاشت ، در عین حالیکه شوخی بود ، لطفی هم داشت. مثلا : یکی را دید که گربه دستش بود و گفت : ابوهریره و اسمش ماند و یا وارد مسجد شد و دید که علی روی خاکها خوابیده،گفت : برخیز ببینم و او هم برخاست و دید سر و صورت و لباسهایش خاکی است ، گفت این چه هیکلی است ابوتراب؟ و بعد حضرت امیر خیلی دوست میداشت که با فقط با این کنیه صدا بزنند. ارزشها کاملا عوض شده است و نشان میدهد که دارای جهتی کاملا ضد آن لقب های است که الان برای روحانیون، اشراف و رجال میتراشند.
 یکی از خصوصیات دیگر پیامبر «عامی بودن» و «تربیت نشدن» است ( این بد اصطلاحی است ولی از این دقیقتر اصلاحی وجود ندارد. بی تربیت، مطلق مطلق ، خاص خاص ، تربیت یعنی چه؟ یعنی شکل دادن به یک وجود است.
 چه عاملی انسان را تربیت می کند؟ به نظر من ۵ عامل یک فرد را میسازد: اول مادر است، که اولین ابعاد وجودی یک طفل را میسازد. دوم پدر است و سوم مکتب و مدرسه و فرهنگ است و چهارم تمدن است و پنجم اساسا روح زمان است. مثلا شما : مادرتان شما را تربیت می کند. تربیت دوم پدر است و تربیت سوم درسی است که خوانده اید و تربیت چهارم این است که تهرانی هستید و تربیت پنجم این است که در قرن بیستم هستید. اگر تهرانی زمان ناصرالدین شاه بودید ، با تهرانی امروز در چهارتا شریک بودید اما زمانتان زمان دیگری بود و این شد پنج عامل.
 پیامبر اسلام هیچ یک از این ۵ عامل دست اندرکار ساختمان فرد را ندارد. پدرش که قبلا رفته ( این یکی هیچ) . تربیت دوم مادر : تا میتواند می شود و بالافاصله به عنوان شیر به صحرا میبرند، دو سال برای شیر خواری آنجا میباشد. بعد از دو سال باید به دامان مادر بیارندش. اما مادر نباید بر روی او دست داشته باشد و طاعون میشود و تا بچه را بر میگردانند. به خاطر طاعون بچه را به صحرا برمیگردانند. طاعون از اینکه او مادر پرور شود جلوگیری می کند.
تا ۵ سالگی نه پدر میبیند و نه مادر. در ۵ سالگی او را بر میگردانند، مادر که شوهرش مرده و بچه ای دارد ، او را برای اولین بار بر میدارد و می خواهد به مدینه نزد دایی هایشان، نزد پدر خودش و نزد خانواده خودش ببرد( مادر پیغمبر مدنی و از بنی نجار است). در میان راه میمیرد و بچه تک و تنها وسط بیایان می ماند.
 عامل سوم تمدن است که پیامبر اصلا در بدوی ترین قوم آن عصر زاده شد. شبه جزیره ، هم از نظر تمدن شبه جزیره است و هم از لحاظ جغرافیایی. از لحاظ جغرافیایی شبه جزیره است یعنی سه طرف آن آب است، اما یک ذره آب به داخل این صحرا نفوذ نمی کند. یک جزیره خشک. از لحاظ تمدن هم شبه جزیره است.
 تمدن یونان آن طرف، فلسطین آن طرف، ایران و عراق این طرف و هند آن طرف محاصره کرده اند. اما هیچ یک از این آثار تمدنی که اطرافش هست. در داخلش نفوذ نکرده است و بنابراین در کویر بکری از تمدن و فرهنگ و در خلاء تمدن و فرهنگ رشد می کند. اسکندریه است. در اختیار تمدن ایران است. زمان در اختیار آنهاست. زمان در قرن هفتم میلادی در شبه جزیره وجود ندارد. ما درست است که در قرن بیستم هستیم. اما در قرن بیستم زندگی نمی کنیم. الان قبایل بدوی هستند که هنوز لباس هم ندارند. تقویمشان را نگاه کنی. خیال میکنی مال قرن بیستم اند ولی قرن بیستم در آن جا وجود ندارد. آن ها در قرن بیستم پیش از میلاد زندگی میکنند.
 می-بینید که پیامبر وجودی است که کوچکترین اثری و زندگی-ای را از این ۵ عامل تربیتی نپذیرفته است. آزاد آزاد رشد می کند و برای همین هم هست که استعداد فهم و پذیرش مفاهیم، معانی و ارزشهایی را دارد که بشریت نمی تواند بفهمد، نمی تواند بپذیرد و نمی تواند داشته یاشد.
 اینست که میتواند همه ارزشها و تمدن ها، همه سیستم های تعلیم و تربیتی و همه اعتقادات و مقدسات را خراب کند.
اگر تربیت شده بود تحت تاثیر ارزشهای زمان قرار گرفته بود.
 بنابراین امی بودن پیامبر به معنای «بکارت وجودی» است. زمان، خانواده، تاریخ، فرهنگ، و قالب ریزی های اخلاقی کوچکترین نقشی رویش ندارد و اینست که میتواند معانی انقلابی کاملا بی سابقه را به سادگی درک کند. همانطور زندگی کند. همانطور باشد و همانطور هم بسازد و همان طور هم خراب کند و همه این کارها را به راحتی می کند! فیلسوفی که در اسکندریه یا در آتن یا در همدان فلسفه خوانده، چنین استعدادی ندارد.

 

 عکس، تهیه وَ اجمال : عـبـــد عـا صـی

 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 8 آذر 1395 توسط عـبـــد عـا صـی

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 
 

   شروع محشر ِ کبرای دیگر ... 

 

http://s8.picofile.com/file/8276359542/ERTEH8LE_3_GOHARE_MA_ASUM.jpg

 

http://s8.picofile.com/file/8276359792/ERTEH8LE_3_GOHARE_MA_ASUM_4.jpg

 

http://s9.picofile.com/file/8276360118/ERTEH8LE_3_GOHARE_MA_ASUM_5.jpg

 

http://s8.picofile.com/file/8276360292/ERTEH8LE_3_GOHARE_MA_ASUM_3.jpg

 

http://s8.picofile.com/file/8276360434/ERTEH8LE_3_GOHARE_MA_ASUM_2.jpg

 

http://s9.picofile.com/file/8276360692/ERTEH8LE_3_GOHARE_MA_ASUM_1.jpg

 

  گفتم که عُمر ماه صَفَر رو به آخر است / دیدم شروع محشر ِ کبرای دیگر است
 گردون شده سیاه وُ، فضا پر زدود وُ آه / تاریک تر ز عرصه-ی ِ تاریک محشر است
 گرد ِمَلال بر رخ اسلام وُ مسلمین / اشک عزا به دیده زهرای اطهر است
 گفتم چه روی داده که زهرا زند به سر / دیدم که روز، روز عزای پیَمبَر است
 پایان عُمر سَید وُ مولای کائنات / آغاز دور غربت زهرا وُ حیدر است
 قرآن غریب وُ فاطمه از آن غریب تر / اسلام را سیاه به تن، خاک بر سر است
 روی حسین مانده به دیوار بی کسی / چشم حَسن به اشک دو چشم برادر است
 ای دل بیا وُ گریه زینب نظاره کن / مانند پیروُهن جگر خویش پاره کن
 زهرا به خانه وُ مَـلـِک الموت پشت در / از بهر قبض روح شریف پیامبر
 از هیچ کس نکرده طلب اذن وُ ای عجب / بی اذن فاطمه نَنَهد پای پیش تر
 با آن که بود داغ پدر سخت، فاطمه / در باز کرد وُ اشک فرو ریخت از بَصَر
 یک چشم او به سوی اجل چشم دیگرش / مَحو نگاه آخر خود بود بر پدر
 اشک حَسن چکیده به رُخسار مصطفی / روی حسین بر روی قلب پیامبر
 دیگر نداشت جان که کند هر دو را سوار / بر روی دوش خویش به هر کوی وُ هر گذر
 زد بوسه ها به حَلق حسین وُ لبِ حسن / از جان وُ دل گرفت چو جان هر دو را به بر
 هر لحظه یاد کرد به افسوس وُ اشک و آه / گاهی ز طشت وُ گاه ز گودال قتلگاه

 

 عکس، تهیه وَ تدوین : عـبـــد عـا صـی

 
نوشته شده در تاریخ شنبه 6 آذر 1395 توسط عـبـــد عـا صـی

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 
 

 تو هیچی نمی شی ، هیچی!

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید  

 

http://s8.picofile.com/file/8276134800/ASHKE_KUDAK_1.jpg

 

http://s8.picofile.com/file/8276135318/ANDUHN8K_KUDAK_2.jpg

 

http://s9.picofile.com/file/8276136618/ANDUHN8K_KUDAK_3.jpg

 

http://s8.picofile.com/file/8276137100/ANDUHN8K_KUDAK_6.jpg

 

  پرونده اش را زیر بغلش گذاشتند و بیرونش کردند .
 ناظم با رنگ قرمز و چهره برافروخته فریاد کشید:
 بهت گفته باشم، تو هیچی نمی شی ، هیچی!
 مجتبی نگاهی به همکلاسی هایش انداخت،
 آب دهانش را قورت داد
 خواست چیزی بگوید اما، سرش را پایین انداخت و رفت.
 برگۀ مجتبی، دست به دست بین معلم ها می گشت.
 اشک و خنده دبیران در هم آمیخته بود ...
 امتحان ریاضی ثلث اول :
 سوال : یک مثال برای مجموعه تهی نام ببرید.
 جواب : مجموعه آدم های خوشبخت فامیل ما.
 سوال : عضو خنثی در جمع کدام است؟
 جواب : حاج محمود آقا، شوهر خاله ریحانه که بود و نبودش در جمع خانواده هیچ تاثیری ندارد
 و گره ای از کار هیچ کس باز نمی کند.
 سوال : خاصیت تعدی در رابطه ها چیست؟
 جواب : رابطه ای است که موجب پینه دست پدرم، بیماری لاعلاج مادرم و گرسنگی همیشگی ماست.
 معلم ریاضی اشکش را پاک کرد و ادامه داد:
 سوال : نامساوی را تعریف کنید.
 جواب : نامساوی یعنی ، یعنی ، رابطه ما با آنها ، از مابهتران؛
 اصلا نامساوی که تعریف و تمجید ندارد، الهی که نباشد.
 سوال : خاصیت بخش پذیری چیست؟
 جواب : همان خاصیت پول داری است آقا که اگر داشته باشی در بخش بیمارستان پذیرش می شوی و گرنه مثل خاله سارا بعد از جواب کردن بیمارستان تو راه خانه فوت می کنی.
 سوال : کوتاه ترین فاصله بین دو نقطه چه خطی است؟
 جواب : خط فقر ، که تولد لیلا ، خواهرم را ، سریعا به مرگش متصل کرد
 برگه در این نقطه کمی خیس بود و غیر خوانا ، که شاید اثر قطره اشک مجتبی بود.
 معلم ریاضی ، ادامه نداد برگه را تا کرد ، بوسید و در جیبش گذاشت.
 مجتبی دم در حیاط مدرسه رسیده بود ،
 برگشت با صدای لرزانش فریاد زد:
 آقا اجازه؟ گفتید هیچی نمی شیم؟ هیچی؟
 بعد عقب عقب رفت، در حیاط را بوسید
 و پشت در گم شد ...

 

 عکس، تهیه وَ تدوین : عـبـــد عـا صـی

 
نوشته شده در تاریخ شنبه 6 آذر 1395 توسط عـبـــد عـا صـی

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 
 

 توصیه به بعضیا ... 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید  

 

http://s9.picofile.com/file/8276084184/B3K8R_B3AAR_B3HONAR_B8Z3GARY_1.jpg

 

 طنز وَ کاریکاتور ، محمدرضا میر شاه ولد با تیتر «برخی اشتباهی وارد سینما شده اند» این کارتون را در سایت صبا منتشر کرد.
 

 

 عکس، تهیه وَ تدوین : عـبـــد عـا صـی

 
نوشته شده در تاریخ جمعه 5 آذر 1395 توسط عـبـــد عـا صـی

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

 به من دست نزن من متاهلم ...  
  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید  

 

http://s8.picofile.com/file/8276066376/MO_TE_AH_HEL_2.jpg

 

http://s9.picofile.com/file/8276067084/MO_TE_AH_HEL_3.jpg

 

http://s9.picofile.com/file/8276067576/MO_TE_AH_HEL_1.jpg

 

  مرد مست به خانه آمد
آنقدرمست بودکه گلدان قیمتی که زنش به آن خیلی علاقه داشت راندیدوبه گلدان خوردوگلدان شکست
پیش خودش گفت حتما زنم فردا واسه گلدون کلی داد و بیداد میکنه همونجا خوابش بردصبح که ازخواب بیدارشد یادداشتی راروی یخچال دید: «عزیزم صبحونه مورد علاقتو روی میزچیدم الانم رفتم بیرون تابرای ناهارموردعلاقت چنتا چیز بخرم دودوستت دارم عشقم»
مرد با تعجب از پسرش پرسید این یادداشت چیه چرا مامانت ناراحت نشده!؟
پسر گفت دیشب که مست بودی مامان بغلت کرد بذارتت روتخت توعالم مستی گفتی «خانم به من دست نزن من متاهلم» ...

 ((( وقتی با یک جمله-ی قشنگ میشه بعضیا رو متحول کرد، حیف نیس که ... _ عـبـــد عـا صـی. )))

 

 عکس، تهیه وَ تدوین : عـبـــد عـا صـی

 
(تعداد کل صفحات:325)      [1]   [2]   [3]   [4]   [5]   [6]   [7]   [...]  




درباره وبلاگ




گر در طلب لقمه نانی،
نانی /
گر در طلب گوهر كانی،
كانی /
این نكته رمز اگر بدانی،
دانی /
هر چیز كه اندر پی آنی،
آنی ...

مـــولانـــا


امام خمینی:

همه باید نظر خودشان را بدهند /

و هیچ کدام هم برایشان حتی جایز نیست که یک چیزی را بفهمند و نگویند. /

باید وقتی می فهمند، اظهار کنند. /

این موافق هر که باشد ، باشد ، مخالف هرکه هم باشد ، باشد. /

( صحیفه امام،ج13،ص102)

آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :