http://img.tebyan.net/big/1390/09/20111126123721510_moharam-12.jpg
http://img.tebyan.net/big/1390/09/20111126123721510_moharam-12.jpg


به حساب آوردن «داشته-های کوچک» هم هنر بزرگی است ...


وقتی خـــدا غـریـبـــه-ست، آدم شـدن مـحـالـه ...
وقتی خـــدا غـریـبـــه-ست، آدم شـدن مـحـالـه ...
با مردم بودن قریحه-ی ادبی وَ هنری را بیشتر رشد مـیـدهـد ...
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 4 فروردین 1394 توسط عـبـــد عـا صـی

    

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

 ضـــریـــح گـُـمـشـــده

 

 

عشق من پاییز آمد مثل پار/ باز هم ما بازماندیم از بهار

احتراق لاله را دیدیم ما / گل دمید و خون نجوشیدیم ما

باید از فقدان گل خونجوش بود/ در فراق یاس مشكی‌پوش بود

یاس بوی مهربانی می‌دهد/عطر دوران جوانی می‌دهد

یاس‌ها یادآور پروانه‌اند/ یاس‌ها پیغمبران خانه‌اند

یاس در هر جا نوید آشتی‌ست/ یاس دامان سپید آشتی‌ست

در شبان ما كه شد خورشید؟ یاس/ بر لبان ما كه می‌خندید؟ یاس

یاس یك شب را گل ایوان ماست/ یاس تنها یك سحر مهمان ماست

بعد روی صبح پرپر می‌شود/ راهی شب‌های دیگر می‌شود

یاس مثل عطر پاك نیت است/ یاس استنشاق معصومیت است

یاس را آیینه‌ها رو كرده‌اند/ یاس را پیغمبران بو كرده‌اند

یاس بوی حوض كوثر می‌دهد/ عطر اخلاق پیمبر می‌دهد

حضرت زهرا دلش از یاس بود/ دانه‌های اشكش از الماس بود

داغ عطر یاس زهرا زیر ماه/ می‌چكانید اشك حیدر را به راه

عشق معصوم علی یاس است و بس/ چشم او یك چشمه الماس است و بس

اشك می‌ریزد علی مانند رود/ بر تن زهرا گل یاس كبود

گریه آری گریه چون ابر چمن/ بر كبود یاس و سرخ نسترن

گریه كن حیدر كه مقصد مشكل است/ این جدایی از محمد مشكل است

گریه كن زیرا كه دخت آفتاب/ بی‌خبر باید بخوابد در تراب

این دل یاس است و روح یاسمین/ این امانت را امین باش  ای زمین

نیمه‌شب دزدانه باید در مغاك/ ریخت بر روی گل خورشید خاك

یاس خوشبوی محمد داغ دید/ صد فدك زخم از گل این باغ دید

مدفن این ناله غیر از چاه نیست/ جز دو كس از قبر او آگاه نیست

گریه بر فرق عدالت كن كه فاق/ می‌شود از زهر شمشیر نفاق

گریه بر طشت حسن كن تا سحر/ كه پر است از لخته خون جگر

گریه كن چون ابر بارانی به چاه/ بر حسین تشنه‌لب در قتلگاه

خاندانت را به غارت می‌برند/ دخترانت را اسارت می‌برند

گریه بر بی‌دستی احساس كن/ گریه بر طفلان بی‌عباس كن

باز كن حیدر تو شط اشك را/ تا نگیرد با خجالت مشك را

گریه كن بر آن یتیمانی كه شام/ با تو می‌خوردند در اشك مدام

گریه كن چون گریه ابر بهار/ گریه كن بر روی گل‌های مزار

مثل نوزادان كه مادر‌مرده‌اند/ مثل طفلانی كه آتش خورده‌اند

گریه كن در زیر تابوت روان/ گریه كن بر نسترن‌های جوان

گریه كن زیرا كه گل‌ها دیده‌اند/ یاس‌های مهربان كوچیده‌اند

گریه كن زیرا كه شبنم فانی است/ هر گلی در معرض ویرانی است

ما سر خود را اسیری می‌بریم/ ما جوانی را به پیری می‌بریم

زیر گورستانی از برگ رزان/ من بهاری مرده دارم ای خزان

زخم آن گل در تن من چاك شد/ آن بهار مرده در من خاك شد

ای بهار گریه‌ بار نا امید/ ای گل مأیوس من یاس سپید

 

    « احمد عزیزی » 

 تهیه وَ تدوین : عـبـــد عـا صـی

 



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 31 اردیبهشت 1394 توسط عـبـــد عـا صـی
    
 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید


  چند سال پیشا، یه روز ممد گوشی نو خریده بود … همون روز اول که آدم ذوق گوشی رو داره و همه‌ش داره منوهاش رو بالا پایین می‌کنه، گوشی از جیبش افتاد توی چاه دستشویی.

خلاصه شسته و نشسته از دستشویی پرید بیرون و یه کاغذ زد پشت در که «خراب است لطفا استفاده نکنید» و دوید یه راهنمای همشهری گیر آورد از توش زنگ زد به یه لوله بازکنی که بیان گوشی رو در بیارن.

کل جریان زنگ زدن شاید سه دیقه طول نکشید، ولی وقتی برگشت دید یکی توی دستشوییه! حالا اونجا سه تا دستشویی کنار هم بود که دوتای دیگه هم خالی بودن ولی طرف اونا رو ول کرده بود صاف رفته بود سراغ همین که روی درش زدن لطفا استفاده نکنید!

ممد عصبانی و حیرون واستاده بود پشت در ببینه کی میاد بیرون و ماها هم که رد می‌شدیم قیافه غضبناکش رو دیدیم پرسیدیم جریان چیه و ما هم کنجکاو شدیم واستادیم ببینیم طرف کیه. خلاصه پنج-شیش نفر واستاده بودیم که «مدیر عجیب» اومد بیرون و ما رو که دید با یه حالت متعجب-شاکی ای اشاره کرد به کاغذ روی در و گفت که «آقا الکی نوشته، من استفاده کردم سیفون هم کشیدم هیچ اشکالی نداشت»!!

مدیر عجیب همه کارهاش همینجوری بود. یعنی دیگرون وقتی چیزی می‌گن یا کاری می‌کنن، آدم بالاخره یه تصوری داره که چی توی سرشون گذشته که نتیجه‌ش شده این حرف یا عمل. در مورد این نه! هیچ تصوری نداشتیم که چی توی سرش می‌گذره و هرچی ازش می‌دیدیم یا می‌شنیدیم مایه حیرت بود.

بعدا که قضیه موبایل رو بهش گفتن پیشنهاد کرد که بریم طبقه پایین گوش‌مون رو بچسبونیم به لوله‌ی فاضلاب، بعد به موبایل ممد زنگ بزنیم ببینیم صدای زنگش از کجا میاد، به لوله‌بازکن‌ها بگیم همونجا رو بشکافن!

 

 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

     



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 29 اردیبهشت 1394 توسط عـبـــد عـا صـی
    
 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

 

  قبول نیس! تو دیدی وُ خریدی ... 


 میگن که یکروز همسر خلیفه بهلول رو دید که بچه-ها دورَش کردن وَ اونم داره با انگشت روی زمین خاکی خطهایی میکشه. میره نزدیک وُ می-پرسه :

 _ داری چیکار میکنی!؟

_ خوونه میسآزم!

 _ حالا این خونه رو به من میفروشی؟

 _ یک کیسه-ی زر بده ، خوونه مآل ِ تو ...

 خوونه معامله شد وُ بهلول هم اون پول رو بین فقیر ، فقرا تقسیم کرد.

 خلیفه شب در عالم خواب می-بینه که سراغ خونه-ای بهشتی رو از ملائکه می-پرسه وَ اونا همگی جواب میدن که خونه مال فلان همسر توست ، حق نداری واردش بشی.

صبح که خلیفه ماجرای اون خونه رو ازش می-پرسه ، زنش ناچار تمام قصه رو براش نقل میکنه ؛ همین باعث میشه که خلیفه هم به هوس ِ خریدن یک خونه-ی بهشتی بیُـفـتـــه.

 صبح یکراست میره سراغ بهلول وَ می-بینه با انگشتش داره رو زمین خاکی داره همون خونه-ی رو میکشه. ازش می-پرسه که این خونه رو چند می-فروشی؟

 _ قیمتش بالاست ، برات در میآد به قیمت تاج وُ تَختتت وَ هر چی که از مال دنیا داری! ...

 _ ولی تو دیروز به زنم خیلی ارزونتر از اینا فروختی!؟

 _ بع ع عـله! ایشون خونه رو ندیده خرید ولی تو دیدی وُ خریدار شدی!!! ...

 

 

  بازنویسی کامل : عـبـــد عـا صـی 

 

     



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 27 اردیبهشت 1394 توسط عـبـــد عـا صـی
    
 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید


  سواد چندانی در خواندن و نوشتن ندارد. فیزیک بدنی او نیز اندکی مشکل دارد. اما با حمالی در بازار، رزقی حللال به سفره ی خویش می برد. دیروز حین بارش باران، در مغازه ای نشسته بودم. وارد مغازه شد. سلام و احوالپرسی کرد. کاغذ و مبلغی پول در دستش مچاله بود!. به مغازه دار داد: «پته برقه، زحمِتشا بکش» قبض برق خانه اش با مبلغ هفده هزار و سیصد تومان پول بود. برای پرداخت با کارت خوان آورده بود. چایی برایش ریخت. قبض اش را گرفت و پرداخت کرد. خدا را به جهت مهیا شدن مبلغ گاز و برق اش شکر کرد!. آب و تلفن و... را توکل به خدا کرد!. چایی را خورد. حین رفتن خطاب به من گفت: «حجی بر شومام این پتا را میارند!»

لحظه ای مکث کردم. مرد زحمتکش ساده را چه گویم؟!. شاید تمام درد و رنج زندگی، بغض و نفرت از اوضاع و به وجود آورندگان این اوضاع، را با جمله ای خالی کرده است!. اما سکوت من نیز ذهنش را به معافیت از پرداخت برق و گاز و آب و... به یقین تبدیل می کرد!. پس جوابش دادم. نه مش... برای ما از این پته ها نمی آورند!. مامورین آب و برق و... هر بار مرا ماچی می کنند و می روند. انگار شرمنده شد. بدون هیچ حرفی رفت. دوستان گله مند از جوابم شدند!. نیازی به پاسخ نداشت. توضیح دادم که خرسند از جواب خویش نیستم. اما حکایت او حکایت پیرزنی است که حین ساخت مناری، کجی منار را به معمار تذکر داد. معمار کارگرانی را فرا خواند. پرسید به کدام طرف کج است؟!. بگو تا مهارش کنیم!. لحظه ای گذشت پیرزن صافی منار را گوشزد کرد. معمار به کارگران گفت: همینطور مهارش کنید. کارگران، معمار را دلیل این کار پرسیدند؟!. پاسخ داد: ذهنیت کج او با این کار صاف شد. این نیز دیگر یقین دارد ما نیز به قولش پته ی برق و گاز و... داریم!.

 

برچسب ها: هدفمندی، حدف یارانه-ها، افزایش قیمت سوخت،

 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

     



نوشته شده در تاریخ جمعه 25 اردیبهشت 1394 توسط عـبـــد عـا صـی

 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

صادق زیباکلام :  حضرات آقایان جنابان حجت‌الاسلام مصطفی پورمحمدی و عبدالرضا رحمانی فضلی
وزرای محترم دادگستری و کشور ایدکم الله تعالی
با سلام و تحیات، از اینکه برای نخستین بار به موضوع نقش «پول‌های کثیف» در امر انتخابات پرداخته‌اید به شما آقایان تبریک عرض می‌نمایم. جسارت آقایان ولو در حد طرح موضوع هم قابل‌ستایش است و ایضاً اینکه این بلیه مهم را به دشمنان نظام و استکبار جهانی نسبت نداده‌اید کارتان بیشتر قابل‌تقدیر می‌شود.
برخی از مسئولین که بیشتر ترجیح می‌دهند صدای خوش‌الحان تعریف و تمجید را بشنوند و کمتر تمایل دارند تا واقعیت‌های تلخ‌تر نظام را استماع نمایند، آنچه گفته‌اید را بالطبع خوش نیامده. برخی دیگر سکوت کرده‌اند کانه شما به موضوع نقش پول در انتخابات کشور حبشه اشاره داشته‌اید و البته شماری هم ‌روی به انکار آوردند. اما صرف‌نظر از واکنش مسئولین، از این واقعیت تلخ گریزی نیست که حتی یک نگاه سطحی به جریان انتخابات در ایران، مبین آن است که نقش پول و هزینه کردن در انتخابات در ایران منظما از ابتدای انقلاب تا به امروز رو به افزایش خیره‌کننده بوده. چه تعدادی از نمایندگان مجلس اول در سال ۱۳۵۸ به‌واسطه آنکه هزینه زیادی در انتخابات کرده بودند موفق می‌شوند به مجلس راه یابند و چه تعدادی از نمایندگان مجلس فعلی به‌واسطه هزینه‌های هنگفتی که در انتخابات اسفند ۹۰ کردند توانسته‌اند به مجلس راه یابند؟ هزینه‌های چند صدمیلیونی و حتی میلیاردی امروزه تبدیل به امری متداول شده و اساساً قبحی بر آن دیگر نیست.
یقیناً برخی یا شاید هم بسیاری از مسئولین که چاره همه آفات و مفاسد اجتماعی را در وضع قوانین و مقررات سخت‌گیرانه، بازرسی، کنترل، گرفتن، زدن و بستن می‌دانند چاره جلوگیری از هزینه‌های باورنکردنی در انتخابات را هم در همین دست اقدامات می‌جویند. چاره‌جویی‌هایی که تنها حاصل آن‌ها به‌جای حل مشکل صرفاً سوق دادن آن به زیرزمینی و مخفی شدن می‌باشند. به‌جای این دست اقدامات ببینیم مشکل چرا بوجود آمده؟ از خودمان بپرسیم که چرا در انتخابات سال ۵۸ اینکه یک نامزد چقدر مجبور بود هزینه کند تأثیرش درنتیجه انتخابات نزدیک به صفر بود اما در بسیاری از حوزه‌ها در انتخابات سال ۹۰ برعکس تأثیر اینکه یک نامزد چقدر هزینه کند تعیین کنده بود؟
بدون تردید فقدان احزاب و تشکل‌های سیاسی نیرومند که مورد اقبال و اعتماد عمومی ‌باشند ازجمله دلایل اصلی این معضل می‌بوده. درعین‌حال اعمال مکانیسم نظارت استصوابی هم اگر نقشش بیشتر از اولی نباشد یقیناً در بوجود آمدن این بلیه کمتر هم نبوده. در بسیاری از حوزه‌ها اعمال نظارت استصوابی در قالب رد صلاحیت‌ها باعث می‌شود تا نامزدهایی که از وجاهت و معروفیت محلی یا کشوری برخوردارند نتوانند در انتخابات حضور پیدا کنند. خالی شدن میدان از وجود این دست نامزدها، راه را برای نامزدهایی هموار می‌کند که بیشترین هنرشان یا در بریزوبپاش‌های مالی است و یا در بهره بردن از مناسبات قومی قبیلگی و طایفگی. خیلی حاجت به گفتن نیست که چنین نامزدهایی به‌نوبه خود چه نوع مجالسی را هم به ارمغان می‌آورند.
بدبختانه اصلی‌ترین و عمده‌ترین ملاک هم برای تعین صلاحیت از جانب شورای محترم نگهبان جهت‌گیری‌های سیاسی یک نامزد می‌باشد. نظارت استصوابی، آن‌هم به صورتی که ظرف یکی دو دهه اخیر درآمده، با ابتدایی‌ترین حقوق شهروندی که حق شرکت در یک انتخابات آزاد می‌باشد در تناقضی آشکار می‌باشد. اگر آقایان به‌راستی خواهان کاهش نقش پول در انتخابات هستند می‌بایستی ببینند کدامین اسباب و علل سبب شدند تا از آن مجلس اول که در انتخاباتش شورای نگهبان و نظارت استصوابی هم در کار نبود رسیده‌ایم به مجلس نهم.
این فقط منحنی نقش پول در انتخابات نیست که در فاصله ۹۰- ۵۸ منظما رو به صعود بوده. مصیبت دیگر افول چشم‌گیر منحنی جایگاه مجلس در رأس امور نظام بوده. علی‌القاعده از نماینده‌ای‌ که با صرف صدها میلیون تومان هزینه وارد مجلس شده و نگران است مبادا سخنی بگوید و یا موضع‌گیری نماید که احتمال تأیید صلاحیتش از جانب شورای نگهبان در دور بعدی با مشکل مواجه شود، انتظار مدرس و مصدق بودن بیشتر شباهت به یک طنز تلخ پیدا می‌کند تا یک آرزوی ملی.
ایام به کام باد
صادق زیباکلام

 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

     


برچسب ها: انتخابات، پول کثیف، 


نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 24 اردیبهشت 1394 توسط عـبـــد عـا صـی
    
 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

 

 همسفران ِ راه وُ بـیـــراه ... 


 راست وُ دروغ این ماجرا ، گردن اونایی که گفتن وُ میگن ، مهم اینه که فقط «غیرممکن» مـمـکـن نیست ...

 قصه از اونجا شروع شد که یک هواپیمای جت ِ مثلا 747 دچار نقص فنی خطرناک وُ پیش-رَوَنده-ای میشه ، اوضاعش اونقدر وخیم میشه که ارتباطش با هر جا وُ هر کسی که ممکن بوده غیر ممکن میشه وُ آخرش هم در یک کویر ِ بَرَهوت با تمام مسافرهاش سقوط میکنه. از بین اون همه مسافر ، فقط پنج نفر زنده وُ سالم باقی می-مونند. یک پسر بچه-ی ده-یازده ساله ، یک پیر مرد نجیب وُ صبور ، یک فوتبالیست معروف جهانی ، یک سوپر-استار ِ هالیوودی ، وَ رئیس جمهور سابق ِ آمریکا ...

 پیرمَرد صبور وَ پسرک ، تنها آدمایی بودن که برای نجات همه ، خالصًا مخلصًا تلاش وُ دعا میکردن. کارشون شده بود جمع کردن وَ کـُـپـــه کردن ِ خار وُ خاشاک اون کویر بَرَهوت ؛ امیدوار بودن که بالاخره هواپیمایی ، هلکوپتری ، چیزی ، بالا سرشون پیدا میشه وَ با دیدن دود وُ آتیش تپه-ی اون خارها ، به کمک-شون میآد ... روز سوم بوده که هلکوپتری نظامی ، تصادفـًا ، گذارش به اونجا میـاُفته وَ با دیدن تپه-ی دود وُ آتیش ، متوجه چند نفری میشه که تقاضای کمک میکردن. میآد پایین وُ همه رو سوار میکنه وُ پَر میکشه به آسمون.

 رئیس جمهور آمریکا که زودتر از همه وَ با هول وُ وَلا خودشو تو صندلی پشت سَر خلبان جا داده بود ، هنوز کمربندش رو نبسته به خلبان میگه «حتما تا حالا همه متوجه شدن که من رئیس جمهور آمریکام وَ برای آشنایی با بعضی مشکلات مردم ، بطور ناشناس داشتم با هواپیمایی غیرخصوصی سفر میکردم. همین الان بطرف کاخ سفید پرواز کن وَ خبر ِ سلامتی منو با بی-سیم اعلام کن تا رسانه-ای بشه وُ مردم از آشفتگی وُ نگرانی خلاص بشن»!؟ ... خلبانه میگه «جناب رئیس جمهور ، بهتر نیست که در نزدیکترین پایگاه نظامی ِ همین ایالت تگزاس فرود بیاییم وَ جنابعالی با یک فروند هواپیمای تشریفاتی ، خیلی راحت این چند ساعت راه تا کاخ-سفید رو طی کنین»؟ جورج بوش با توپ وُ تَشَر ، حُکم دادگاه نظامی خلبان مربوطه رو همونجا می-نویسه وُ از کار هم برکنارش میکنه وَ به کمک خلبان دستور هدایت هلکوپتر رو بطرف شمال شرقی آمریکا ، یعنی بطرف کاخ سفید صادر میکنه! خلبان هم برای رفع تکلیف هم که شده گزارش مختصری به پایگاه خودشون مخابره میکنه وُ راه-شو به سمت شمال شرقی کـج میکنه.

 همینطور که جورج بوش داشته غُر وُ لـُند وُ هارت وُ پورت میکرده یک دفه دل آسمون می-تـِــرکــه وُ غُـرّش ِ توفان صحرایی وُ بارش تگرگ-هایی به اندازه-ی یک توپ فوتبال (!!!) شروع میشه ؛ جورج هم از ترس «سر سیلندر» می-سوزونه! وَ بُهت-زده به سقف خیره میشه. تا کمک-خلبان اعلام میکنه که «ارتباط رادار» هلکوپتر قطع شده وُ اوضاع خیلی خرابه وَ همگی با چآر تا چتر-نجات موجود خودشونو نجات بدَن ، جورج به خودش میآد وُ مثل عقاب ، هجوم میاره به طرفی که کمک-خلبان اشاره کرده بود وُ میگه «من رئیس جمهور آمریکام وَ بر همه تقدم دارم» وَ می-پَره پایین. فوتبالیست معروف جهانی هم  در حالیکه داشته چتر نجات رو می-پوشیده میگه «منم بهترین ستاره-ی فوتبال دنیام» وَ خیز بَرمیداره بطرف بیرون. سوپر-استار ِ هالیوودی هم اعلام برتری میکنه وُ می-پَره بیرون. پیرمرد صبور به پسرک ده-یازده ساله میگه «کمک-خلبان گفتش که چآر تا چتر-نجات وجود داره ، با این حساب فقط یکی باقی مونده ، اونم مال تو ... پسر جون من عُمر خودمو کردم ، آخریش رو هم تو وَردار وُ خودتو نجات بده» ... پسره جواب میده که «نه پدر جون ، هنوزم دو تآ باقی مونده ، اونی که رئیس جمهور با عجله وَرداشت ، کوله-پشتی ِ ورزشی ِ من بود»!!! ...

 

  بازنویسی کامل : عـبـــد عـا صـی 

 

     



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 17 اردیبهشت 1394 توسط عـبـــد عـا صـی
    
 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید


  خبر آنلاین ، وبلاگ عابدین‌پور، ابوالقاسم :
 آن دشمنانی که شما نگران نوع برداشتشان از ورود پول کثیف به انتخابات هستید، اصلا با اصل انقلاب مشکل دارند وقبل از سخنان آقای رحمانی فضلی، کشورما از طرف آنها همیشه به نقض حقوق بشر متهم بوده و این موضوع برایشان چندان جایگاه خاصی ندارد . برعکس بیان این مسائل به دشمنانتان می فهماند که ملت و دولت به درجه ای از آگاهی رسیده اند که می توانند خود را در درون نقد کنند و بر مبنای ادعای حاکمیت دینیشان اجازه ی سوء استفاده به هیچ جناح قدرتی ندهند.
 مگر نه اینکه مردم انقلاب کرده اند تا فساد و سهم خواهی هزار فامیل را از جامعه دور کنند و مگر نه اینکه بر همه ی افراد فرض و واجب است که خود را به تقوی و درستی رهنمون باشند و چه کسی محق تر از نهادی که مجری مستقیم انتخابات کشور است؟ اگر وزیر کشور نتواند یا نخواهد حجابهای فرا گرفته بر اشتباه و فساد انتخاباتی را کنار بزند پس چه کسی می تواند این مشکل را نقد کند و وظیفه ی کیست؟
و سوم اینکه مگر آموزه های دینی ما به بهانه ی سوء برداشت دیگران یا به قول بعضی" دشمنان "، این اجازه را به دولتمردان می دهد که از بیان مفاسد خودداری کنند؟ و یا به خاطر ترس از دشمن سکوت نمایند؟ مگر علی(ع) زمانیکه فریاد بر می آورد که به خدا قسم اگر حق مردم را مهریه ی زنانتان کرده باشید ،آنها را بر می گردانم؛ از دشمنی معاویه و دشمنان دوست نمای فراوانی که در اطرافشان بودند ،غافل بود؟ مگر در آغاز انقلاب زمانیکه افرادی همچون "قطب زاده" که هم راه پرواز انقلاب به کشور وارد شدند، و به دلیل خیانت به انقلاب اعدام شدند ، امام(ره) از وجود دشمنان داخلی و خارجی غفلت داشت؟
دشمن زمانی از ما آسوده خاطر میشود که در منجلاب فساد غوطه ور شویم و جرأت نکنیم معایبمان را از بین ببریم. دنیای اطلاعات که جهان را دهکده ی بیش نمی بیند،توان نگهداری و پنهان کردن اخباری از این دست را ندارد؛ پس چه بهتر به جای اینکه همه ی خرابکاریها را به "دشمن" نسبت دهیم اندکی هم به دشمن نفسمان بپردازیم و خطرات به وجود آمده از بی مبالاتی و ندانم کاریمان را به حساب بیگانگان نگذاریم.
امام متقیان می فرماید: "قولوا الحق و لو علی انفسکم" حق را بگویید حتی اگر به ضرر و زیان شخصی شما بیانجامد.

 

 ادامه مطلب

 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

     



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 15 اردیبهشت 1394 توسط عـبـــد عـا صـی
  
 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

http://s6.picofile.com/file/8186914592/QEYBAT_1.jpg

 

http://s6.picofile.com/file/8186914926/QEYBAT_2.jpeg

 دَر ِ دروازه را میشود بَست ولی ... 


 شیخ بهایی :

 بشر اگر پیغمبر هم باشد ، از شَر ِ زبان وُ دست خیلی از افراد در امان نیست ؛

 اگر خیلی اهل کار وُ تلاش باشد ، میگویند که «دنیا-دوست وُ احمق است»!

 اگر کم کار کند میگویند که تنبل است!

 اگر اهل بذل وُ بخشش باشد میگویند که افرطی-ست!

 اگر «کم-حرف» وُ ساکت باشد میگویند که گنگ وُ گوشه-گیر است!

 اگر سخندان وُ سخنوَر باشد میگویند که «ورّاج» وُ پُر-حرف-ست!

 اگر اهل روزه-داری وُ نماز شب باشد میگویند که «ریاکار»-ست!

 اگر هم اهل این دو نباشد میگویند که کافرست!

 ناچار باید نسبت به تأیید وُ تکذیب ِ مردم بی-اعتنا وَ صبور بود.

 

 عـبـــد عـا صـی 

 

 



نوشته شده در تاریخ جمعه 11 اردیبهشت 1394 توسط عـبـــد عـا صـی
    
 
 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

http://s4.picofile.com/file/8186008526/TARS_2.jpeg

 

http://s4.picofile.com/file/8186009292/TARS_1.jpeg

 

 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

آفتاب ، ۰۹ اردیبهشت ۱۳۹۴ :
 نمایندگان مجلس در این روز به طرحی دو‌فوریتی رای دادند که صلاحیت آنها را برای انتخابات مجلس دهم استمرار می‌‏بخشد. با این طرح نمایندگان فعلی نیازی به گذر از راهروهای پر پیچ و خم بررسی و تائید صلاحیت ندارند.
این مصوبه در کنار طرح استانی‌شدن انتخابات پرده از قسمت دیگری از نگرانی‏‌های اصولگرایان برای انتخابات مجلس دهم برمی‏‌دارد.
استانی‌شدن انتخابات به‌زعم بسیاری عملا یک رانت خودساخته برای نمایندگان فعلی مجلس است تا با استفاده از شهرتی که توانسته‌‏اند طی 4 سال اخیر در مناطق برای خود دست و پا کنند، عملا چند قدم از رقبای سیاسی خویش پیشی بگیرند. بر اساس این مصوبه هر نامزدی برای راهیابی به مجلس دهم نیازمند کسب درصدی از آرای استانی نیز می‏‌باشد و همین هم راه را برای نامزدها و چهره‌‏های تازه به میدان آمده در مقابل نمایندگان فعلی بسیار تنگ و محدود می‌‏کند.
استمرار صلاحیت نمایندگان؛ مجلس نشینان در این 4 سال خطایی کرده‌‏اند؟
 حالا هم به نظر می‌رسد كه نمایندگان فعلی مجلس از تكرار اتفاق سال ٩٠ واهمه دارند و به سراغ نزدیك‌ترین راه ممكن برای جلوگیری از بررسی صلاحیت‌های‌شان رفته‌اند.

بدین ترتیب تا اینجای کار نمایندگان مجلس نهم نشان داده-‏اند که هم واهمه‏‌ای جدی از نداشتن رای و پایگاه مردمی در رقابت سیاسی دارد که برای رفع آن طرح استانی شدن انتخابات را علم کردند و هم احتمالا به دلایلی تعداد زیادی از آنها رد صلاحیت خواهند شد که اکنون بر استمرار صلاحیت خود برای مجلس دهم پافشاری می‌‏کنند.

 ادامه مطلب 

 

 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

 



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 10 اردیبهشت 1394 توسط عـبـــد عـا صـی
    
 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

http://s6.picofile.com/file/8185831200/AQL_XERAD_1.jpeg

 

http://s4.picofile.com/file/8185831634/AQL_XERAD_2.jpg

 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید


 مردی حاشیه خیابان بساط پهن کرده بود،
زردآلو هر کیلو 2000 تومن،
هسته زردآلو هرکیلو 4000 تومن.
یکی پرسید: چرا هسته اش از زرد آلو گرون تره؟!
فروشنده گفت: چون عقل آدم رو زیاد می کنه.
مرد كمی فكر كردُ گفت: یه کیلو هسته بده .
خرید و مشغول خوردن که شد با خودش گفت:
چه کاری بود، زردآلو می خریدم .هم خود زردالو رو می خوردم ،هم هسته شو، هم ارزون تر بود.
رفتُ همین حرف رو به فروشنده گفت،
فروشنده گفت: بــــــله ، نگفتم عقل آدم رو زیاد میکنه !!!
چه زود اثر کرد! ... 


(دهخدا) 

 

 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

     



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 10 اردیبهشت 1394 توسط عـبـــد عـا صـی
    
 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

http://s6.picofile.com/file/8185687042/MAH8R_NASHODEH_2.jpg

 

http://s4.picofile.com/file/8185687268/MAH8R_NASHODEH_1.jpeg

 

 

 

 امیال وَ خواسته-هایی که مهار وُ مراقبتی ندارند ... 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

 تابستان پارسال برای انجام یک کار پژوهشی حدود 10-15 روز به صورت شبانه روزی رای می خواندم و خلاصه می کردم. رای ها صادره از سوی هیئت عمومی کیفری دیوانعالی کشور بود. مبنای انتخاب رای ها یک قاعده کیفری فقهی-حقوقی تقریبا عام بود که باعث می شد رای ها تنوع زیادی داشته باشند و انواع مختلفی از جرایم را شامل شوند.
یک نکته ای که در پرونده های قتل توجهم را جلب کرد این بود که تعداد بسیار زیادی از قتل ها (شاید بشود گفت 70-80 درصد قتل ها) یا مستقیما مرتبط با مسائل جنسی بودند، یا وقتی ریشه یابی می شد انتهایش به مسائل جنسی می رسید.
خیلی برایم عجیب بود که بین مسائل جنسی و قتل اینقدر ارتباط وجود دارد. دیدم چقدر قرآن تعبیر زیبایی دارد که میفرماید لا تقربوا الزنا. نمی گوید که زنا نکنید، بلکه می فرماید حتی نزدیکش هم نشوید. نزدیک شدن به این جور مسائل به خود این مسائل ختم نمی شود و ممکن است کار به خونریزی و قتل کشیده شود.
چند نمونه از این پرونده ها را به عنوان مثال می آورم. برای اینکه اینجا طولانی نشود در ادامه مطلب می گذارم. فقط قبل از آن توضیح چند نکته به نظرم لازم است:
1- این آراء به صورت رسمی چاپ شده است. لذا جنبه محرمانه ندارد
2-چون ممکن است نقل کامل پرونده ملال آور باشد، به یک اشاره بسیار کوتاه بسنده می کنم. لذا جهت دیدن کل ماجرا به اصل رای مراجعه کنید.
3-پیشاپیش از اینکه برخی کلمات نامناسب در متن هست عذرخواهی می کنم. طبیعت مسائل کیفری اینگونه است
شماره رأی اصراری: 13-14/4/1379
شخصی با موتور توسط یک خودروی بنز تعقیب می شود. موتور روی یک تپه شن که کنار خیابان بود می رود و موتور چپ می شود و راکب روی زمین می افتد و راننده بنز راکب را زیر می گیرد و می کُشد. با طرح پرونده در دادگاه مشخص می شود که مقتول (رضا) خواستگار دختر قاتل (فرشته) بوده که دختر را به او نمی دهد. مقتول فرشته را چند روز می دزدد و به زاهدان می برد. برای اینکه غائله تمام شود فرشته را به شخص دیگری شوهر می دهند اما مقتول دست از طلب خود برنمی دارد و به شوهر فرشته می گوید که چند روزی که فرشته را به زاهدان برده به او تجاوز کرده و او حامله است و همچنین عکسهای مستهجنی از او دارد. همین عوامل باعث اختلافات می شود و کار به جایی می رسد که پدر فرشته رضا را به قتل می رساند.
شماره رأی اصراری: 10-17/7/1380
دو برادر به نامهای بابک 21 ساله و علیرضا 18 ساله هر دو نفر به اتهام شرکت در ایراد جراحات عمدی منتهی به قتل حسنعلی تحت تعقیب قرار گرفتند. ماجرا از این قرار بود که مقتول کرارا برای خواهر متهمان مزاحمت ایجاد می کرده و حتی دو بار شبانه وارد حریم منزل آنان شده که پس از دستگیری به عنوان سرقت علیه او اعلام شکایت کرده اند که هر دو دفعه قضیه منتهی به گذشت گردیده و نهایتا در روز حادثه مقتول با خانه متهمان تماس تلفنی گرفته که خواهر متهمان (به نام زینب) اعلام می کند همان مزاحم همیشگی است. پس از آن متهمان هر یک، یک قبضه کارد برداشته و به همراه یکدیگر به سمت بنگاه محل کار مقتول رفته، ابتدا بابک یک جراحت به شکم او وارد می کند و پس از آن علیرضا که ظاهرا با فاصله چند لحظه ای به محل درگیری رسیده سه ضربه و جراحت به حسنعلی وارد کرده و حسنعلی بر اثر جراحات وارده فوت می کند
شماره رأی اصراری: 18-18/10/1380
داود و هاشم در خیابان به نزاع می پردازند و هاشم داود را با ضربه چاقو به قتل می رساند. هاشم در بازجویی ها علت قتل را اینگونه بیان می کند: خانواده ما با خانواده داود اختلاف داشت. بدین شرح که داود در تاریخ 2/9/1377 ساعت 5/8 شب در منزل ما بود و وقتی من سر زده وارد شدم دیدم دارد با همسرم زنا می کند که با وی درگیر شدم و ایشان موفق به فرار شد.
شماره رأی اصراری: 19-19/10/1385
در روز 13/10/1380 یک فقره قتل در شهر رشت گزارش می شود. جسد مقتول که جوانی 22ساله به نام مهدی بود در اتاق خواب منزل پدری اش کشف می شود در حالی که پیراهن و شلوار به تن نداشته و تنها یک شورت به پا داشته. در قسمتهای مختلف خانه آثار و لکه های خون وجود داشته و طبق گزارش پزشکی قانونی مقتول با ضربات چاقو کشته شده بود. قاتل (مریم) در بازجویی ها به قتل اعتراف می کند و ماجرا را اینگونه بیان می کند: «مدت آشنایی من با مقتول یک ماه به صورت تلفنی بوده است که ایشان اول مزاحم تلفنی بود، بعد منجر به آشنایی شد و اعتماد مرا جلب کرد. هرگاه برای ملاقات قرار می گذاشتیم به دنبالم می آمد و در شهر می چرخیدیم و صحبت می کردیم و شام می خوردیم. تا روز یکشنبه طی تماس تلفنی گفتند امروز ماشین ندارند و قرار ملاقاتی در منزل دوستشان به همراه خانم و خواهر دوستشان را می خواستند بگذارند و من برای ملاقات ایشان و آشنایی با خانمها که عکسشان را به من نشان داده بود و برای صرف شام به منزل دوستشان رفتم (که البته فهمیدم منزل خودشان است) و بعد مرا به اتاق خانم و آقا راهنمایی کرد و بعد عکسهای عروسی و دیگر عکسهای آنان را نشان داد تا اینکه من در سمت دیگر اتاق در کنار پنجره کنار میز کامپیوتر در حال مشاهده عکسها بودم و ایشان نزدیک در اتاق بود که شروع به رفتارهای غیرعادی نمود و من در کمال ناباوری با آن روبرو شدم، در آن حال من با لباس فرم دانشگاه بودم. ایشان شروع به در آوردن لباسهایش کرد. سعی کردم از اتاق خارج شوم ولی از آنجا که ایشان نزدیک درب بودند مانع شدند و من متوجه شخصیت واقعی ایشان شدم.... از آنجا که اینجانب به علت شرایط بد اجتماعی و بسیاری از احتیاطات و حفظ خود و جلوگیری از هرگونه اتفاق و خطر، دو وسیله احتیاطی چاقو و اسپری به همراه داشتم. با قرار گرفتن در این موقعیت به منظور دفاع از حیثیت و عفت خودم از چاقوی خود استفاده کردم و در وهله اول چاقو ابتدا یک تماس کوچکی با بدنش برقرار کرد. بعد از اینکه بدنش سست شد به روی من افتاد و من برای اینکه از آن وضعیت رها شوم برای حفظ ناموسم با شدت بیشتری با چاقو به پشت وی زدم.... از آنجا که روی من افتاده بود لباسهایم خونی شده بود و شلوار مقتول را پوشیدم و از ترس اینکه مبادا دنبالم بیاید توسط تکه ای طناب دست ایشان را بستم.»
شماره رأی اصراری: 1-28/1/1386
شخصی به نام سخاوت وارد حیاط خانه اکرم می شود و قصد تجاوز به وی را داشته که اکرم با چاقو از خود دفاع می کند و سخاوت را به قتل می رساند. با پبگیری ماجرا مشخص می شود برادر اکرم (فردین) در یک روستا معلم بوده و آنجا با یک دختر رابطه جنسی برقرار می کند. سخاوت که دایی آن دختر بوده چندین سال بعد به جهت تلافی، قصد تجاوز به اکرم را داشته
شماره رأی اصراری: 16-17/10/1381
طاهره با پسرخاله اش به نام علی ازدواج میکند. دو هفته پس از ازدواج، علی به همسرش اتهام میزند که وی باکره نبود و به خاطر همین اتهام علی 15 روز به زندان می افتد. یک بار که در کوچه علی با همسرش کتک کاری میکند، شخصی به نام ایوب سر می رسد و به علی می گوید که چرا همسرت را می زنی؟ همین قضیه باعث آشنایی طاهره و ایوب میشود و بعد از آن چندین بار با هم ملاقات میکنند. ایوب به طاهره پیشنهاد می دهد که از همسرت طلاق بگیر تا با هم ازدواج کنیم. یک شب ایوب به همراه دوستش فیروز وارد خانه پدر طاهره می شوند و در اتاق با طاهره و فاطمه (خواهر طاهره) خلوت میکنند. موقع اذان که می ترسیدند پدر طاهره از خواب بیدار شود قصد می کنند که از خانه خارج شوند. موقع خروج متوجه می شوند درب خانه از بیرون با سیم بسته شده و با زور درب را باز میکنند. ایوب و فیروز وقتی از خانه خارج می شوند متوجه می شوند پدر، برادر و داماد علی در کوچه هستند. علی هم که وارد پشت بام خانه طاهره شده بود از روی دیوار پایین می پرد و دنبال ایوب و فیروز می کند. او به ایوب می رسد و با یک کارد قصابی به او ضربه می زند و ایوب به قتل میرسد
شماره رأی اصراری: 18-20/11/1383
عطیه 44 ساله و متاهل روزها در شالیزار کار می کرده. در مسیر رفت و آمد به شالیزار با راننده مینی بوس به نام محمدرضا... آشنا میشود و با او ارتباط نامشروع پیدا میکند و در چند نوبت با یکدیگر زنا میکنند و با تبانی با یکدیگر تصمیم به قتل شوهر خانم عطیه میگیرند و پس از چند نوبت صحبت با یکدیگر خانم عطیه به محمدرضا پیشنهاد میکند که به سراغ شوهرش ناصر رفته و به عنوان حلب کوبی و شیروان کوبی او را به خارج از شهر برده و وی را به قتل برساند. محمدرضا نیز این پیشنهاد را عملی می سازد و شوهر عطیه را به قتل می رساند.
شماره رأی اصراری: 15-15/9/84
توحید و ابراهیم هر دو چوپان بودند و روزی بر اثر نزاع ابراهیم با ضربه چوب دستی توحید را به قتل می رساند. با انجام بازجویی ها مشخص گردید که توحید قصد تجاوز به ابراهیم را داشته و ابراهیم برای دفاع از خود توحید را به قتل می رساند. 

 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

     



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 6 اردیبهشت 1394 توسط عـبـــد عـا صـی
    
 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

http://s6.picofile.com/file/8184942318/FORSAT_SUZY_4.jpeg

 

http://s4.picofile.com/file/8184942768/FORSAT_SUZY_1.jpeg

 

http://s4.picofile.com/file/8184943134/FORSAT_SUZY_3.jpeg

 

http://s4.picofile.com/file/8184943626/FORSAT_S8ZY_1.jpg

 

http://s4.picofile.com/file/8184943950/FORSAT_S8ZY_2.jpeg

 

 

 فرصت-سوزی وُ فرصت-سازی ... 


  این روزها ، خیلیها مدرک علمی بالاتری دارند ، ولی عقل-شون کمتر از عـِــلم-شونه!؟ میشه گفت که توان تشخیص وَ درک ِ عمومی-شون پایین-تره ...

 امروزه عده-ای ، بیشتر تلاش میکنند تا بتونند بهتر خرج کنند ، اما ، از آرامش کمتری برخوردارند؟!

   این روزها ، خیلیها هر طور شده ، صاحب خونه-های بزرگتری میشن ، ولی ، خانواده-هاشون کوچکتر وَ فاصله-ی دلهاشون بیشتره ... 

  بشر پس از تلاشهای زیادی که بخرج داده ، بعد از طی هزاران کیلومتر ، تونسته به کره ماه سفر کنه ، اما همین بشر بعد از ماه-ها یا سالها اشتیاقی برای دیدن نزدیکترین فامیل یا دوستش بخرج نمیـــده؟!

 خیلیها اگر پای ِ منفعتی در میان باشه ، یک «مثنوی هفتاد من» نثار طرف مقابلشون میکنند ، ولی وقتی همسایه-شان را می-بینند به «کوچه علی چپ میزنند» تا وقت مبارکشون در صرف یک سلام وُ علیک ساده ، تلف نشه؟!

  عده-ای زندگی میکنند تا کار کنند وَ عده-ی دیگری کار میکنند تا زندگی بهتر شود ... 

  خیلیها «انباشته-های زندگی»-شان هر روز بزرگتر میشود ، اما طبع وُ معرفتشان خـُــردتر وُ کوچکتر میشود! 

 

 «عـبـــد عـا صـی» 

 

     



نوشته شده در تاریخ جمعه 4 اردیبهشت 1394 توسط عـبـــد عـا صـی
    
 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

http://s6.picofile.com/file/8184553018/MOH8JER3NE_JANG_H8YE_D8XELY_2.jpg

 

http://s6.picofile.com/file/8184553376/MOH8JER3NE_JANG_H8YE_D8XELY_1.jpg

 

http://s6.picofile.com/file/8184553642/QAR3Q_NEJ8T_1.jpg

 

http://s6.picofile.com/file/8184553926/MOH8JER3NE_JANG_H8YE_D8XELY_3.jpg

 

http://s6.picofile.com/file/8184554200/MOH8JER3NE_JANG_H8YE_D8XELY_4.jpg

 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید


  وبلاگ جعفریان، رسول : دریغ از یک بیانیه از یک کشور اسلامی ... دریغ از شنیده شدن صدای سازمان کنفرانس اسلامی ... هشتصد نفر آدم فقیر و بدبخت و بی هویت که گرفتار جنگهای داخلی میان مسلمانان شده اند، و هر روز شاهد قتل عام و سربریدن و عملیات انتحاری در مسجد و خانقاه و حسینیه و کوچه و خیابان هستند ... برای حفظ جان خود و یک لقمه نان، از کشور خود می گریزند و در آب های هولناک دریای سفید در آبهای ساحلی لیبی غرق می شوند، بدون آن که رؤسای کشورهای اسلامی یک آخ بگویند و فکری برای این کار بکنند. اصلا مسلمان نه، مسیحی، آیا اینها انسان نیستند؟
باید پرسید چه چیزی از مسلمانی مانده است؟ چگونه این وضعیت قابل دفاع است؟ عقل مسلمانی تا چه اندازه به انحطاط افتاده است ؟ این چه بساطی است که برای ما پدید آمده است؟ آیا اروپایی ها مقصر هستند؟ آیا همه چیز زیر سر امریکایی هاست؟ ما در کجای ماجرا قرار داریم؟

در این طرف، در دنیای ما، همه می خواهند با زور و کشتار مشکلات خود را حل کنند. آیا با نابود کردن چه کسانی عقل ما به جای اول خودش بر می گردد؟
آیا کشتن و جنگ راه حل نهایی است؟ آیا با این افتضاحی که پیش آمده، با این جنگها و نبردها، اوضاع نابسامان فعلی خاتمه می یابد؟ یا نه و به عکس، هر کدام از آن جنگها از دل خود جنگ دیگری را می آفریند؟ فرض کنیم قذافی و این و آن کشته شوند، با این موجی که به راه افتاده، هزاران نفر دیگر جای آنها را خواهند گرفت که از آنها آدمکش ترند.
راستش مسلمانی که کشتن و کشته شدن را در راه کشتن هم دین خود افتخار و عامل رفتنش به بهشت می داند و جایی که فقیه ش هر روز فتوای قتل اعضای دیگر گروه ها را صادر می کنند و حتی در این میان نزدیک ترین گروه ها افراد به یکدیگر رحم نمی کنند...
چه امیدی برای خلاصی از این اوضاع هست؟
آن وقت، ... دولتی که ادعای فرهنگ و دانشگاه و هزاران تحصیل کرده در اروپا و امریکا دارد ... در دست مشتی شاهزاده و امیر سرمست از پول نفت، آری در همین اوضاع و احوال، بر سر مسلمانان بی دفاع و فقیر یَمن بمب می ریزد و
ادای اسرائیل را در جنگ غزه در می آورد و نعره پیروزی سر می دهد. انحطاط از این بدتر؟

مشکل اصلی چیست؟ پشت پرده این همه مهاجرتها، این همه پناهندگی، این همه بی هویتی و بی خانمانی چیست؟ چه کسانی در این باره فکر می کنند؟‌
این قدر که در باره بهار عربی و بیداری اسلامی صحبت شد، آیا کسی در باره پناهندگی و بی هویتی بحث می کند؟ این قدر که می خواهیم دیگران مثل ما فکر کنند، آیا تلاش می کنیم وادارشان کنیم مثل خودشان اما در چارچوب ارزش های انسانی و الهی فکر کنند؟
راستش آدم فکر می کند ، پوچی و بیهودگی سراسر زندگی مسلمانی را گرفته است، نه عقل سالمی وجود دارد نه تفکری، نه اقتصادی.

در این شرایط، توده های بی سواد، بی فرهنگ، فقیر، کسانی که تلاش می کنند لقمه نانی بدست آورند هر کدامشان تا آنجا که بتواند برای گریز از این شرایط، از لیبی و مصر و تونس و مغرب و ... هرجای دیگر، می گریزد تا خود را به شمال و اروپا برساند. این مهاجران می دانند که سالها بدبختی خواهند کشید و در اردوگاه ها برای گرفتن پناهندگی خواهند ماند، اما فکر چند نسل بعد از خود را می کنند ... و غافل از این که یک مرتبه، هشتصد نفر ... یک جا در دل دریا فرو می روند.
این نه آخرین کشتی بوده و نه اولین. طی سال گذشته این چندمین مورد است که اتفاق می افتد و هیچ کس جایش درد نمی گیرد و هیچ کنوانسیونی راه حلی برای این معضل ارائه نمی دهد.

 

 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

     



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 3 اردیبهشت 1394 توسط عـبـــد عـا صـی
    
 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

http://s4.picofile.com/file/8184375976/B3TAF8WOTY_1.jpeg

 

http://s6.picofile.com/file/8184376342/B3TAF8WOTY_2.jpeg

 

http://s6.picofile.com/file/8184376618/B3TAF8WOTY_3.jpeg

 

http://s6.picofile.com/file/8184376800/B3TAF8WOTY_4.jpg

 

 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

قدیما شبا تو بالا پشت بوم ستاره ها رو می شمردیم و دلمون به وسعت یک آسمون بود. این روزها به سقف محقر اتاقمون خیره میشیم وُ گرفتاریهامونو می-شمریم! ...

قدیما یک تلویزیون سیاه و سفید داشتیم و یک دنیای رنگی ، این روزآآآ ، تلویزیونای رنگی وُ سه بُعدی داریم وَ یک دنیای خاکستری! ...

قدیما اگه نون و تخم مرغ تموم می شد، راحت می پریدیم و زنگ همسایه رو هر ساعتی از شبانه روز می زدیم و کلی باهاش خوش وُ بـِش میکردیم. حـــالا اگه در ُ واحد اونا وَ ما همزمان باز بشه ، رو بَر میگردونیم تا مجبور نشیم باهاش سلام علیک کنیم! ...

قدیما از هر فرصتی استفاده می کردیم که با دوستا و فامیل ارتباط داشته باشیم، چه با نامه، چه کارت وَ چه حضوری. حالا با "بهترین وُ سریعترین دستگاه-های ارتباطی" هم ،  با هم ارتباطی نداریم! ...

قدیما تو یه محله جدید که می رفتیم ، با دقت و اشتیاق به همه جا نگاه می کردیم. حالا ، دنیا رو با چشم دوربینای عکاسی و فیلمبرداری می بینیم! ...

قدیما خیلی چیزآآ نبود وُ دلمون گـُــنـــده بود ، حالا ، خیلی چیزآآ هست ، ولی ساز ِ دلمون کوک نیست وُ بی-دل وُ دمـــآغـیـــم! ...

 

 

  بازنویسی وَ عکس : عـبـــد عـا صـی 

 

     



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1 اردیبهشت 1394 توسط عـبـــد عـا صـی
    
 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

دختری بعد از ازدواج نمی توانست با مادرشوهرش کنار بیاید و هر روز با او جر و بحث می کرد. عاقبت دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد! داروساز گفت اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادرشوهرش بمیرد،همه به او شک خواهند کرد، پس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از آن را در غذای مادرشوهر بریزد تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد در این مدت با مادرشوهر مدارا کند تا کسی به او شک نبرد.
دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقداری از آن را در غذای مادرشوهر می ریخت و با مهربانی به او می داد. هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس،اخلاق مادرشوهر هم بهتروبهتر شد تا آن جا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت : دیگر از مادرشوهرم متنفر نیستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمی خواهد که بمیرد، خواهش می کنم داروی دیگری به من بدهید تا سم را از بدنش خارج کند.
داروساز لبخندی زد و گفت : دخترم، نگران نباش. آن معجونی که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادرشوهرت از بین رفته است.

 

 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

     



نوشته شده در تاریخ شنبه 29 فروردین 1394 توسط عـبـــد عـا صـی
    
 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

http://s4.picofile.com/file/8183238942/BYTAF8WOT_1.jpeg

 

http://s6.picofile.com/file/8183238968/BYTAF8WOT_2.jpeg

 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید


  مرد ثروتمندی با یکی از بهترین وَ بالاترین مدلهای خودرو در خیابانی نسبتا کم-تردد ، به سرعت می-تاخت ، انگار که در «شاهراهی آنچنانی» با رقیبی سَرسخت مشغول مسایقه بود. همینطور که «تُرک-تازی» میکرد ، پاره-آجری به شدت به اتومبیلش خورد ، وَ جیغ خط ِ ترمزی طولنی بر آسفالت خیابان نقش بست.

 با عصبانیت پیاده شده بود وَ داشت دنبال ضارب در پیاده-رو میگشت که پسرکی را با مشتی گره-کرده وَ عصبانی وُ گریان دید!؟

 وقتیکه به پسرک نزدیک شد ، زن معلولی را کنار او دید که از صندلی-چرخدار افتاده وَ نقش پیاده-رو شده بود. پسرک با خشم وُ گریه وَ کلماتی بُریده-بُریده به او حالی کرد که از این پیاده-رو ، کمتر کسی میگذرد وَ رانندگان ِ خودروهای آن خیابان هم هیچ توجهی به دست بلند کردنهای او وَ ایما وُ اشاره-هایش ندارند ، به همین خاطر پاره-آجری پرتاب کرده تا کسی شاید به دادش برسد ... 

در زندگی آنچنان سریع وُ بی-تفاوت گذر نکنیم تا کسی مجبور شود با پاره آجر ما را به خود آورد ...

 

  یازنویسی کامل وَ عکس : عـبـــد عـا صـی 

 

     



(تعداد کل صفحات:186)      [1]   [2]   [3]   [4]   [5]   [6]   [7]   [...]  

درباره وبلاگ

گر در طلب لقمه نانی،
نانی /
گر در طلب گوهر كانی،
كانی /
این نكته رمز اگر بدانی،
دانی /
هر چیز كه اندر پی آنی،
آنی ...

مـــولانـــا


امام خمینی:

همه باید نظر خودشان را بدهند /

و هیچ کدام هم برایشان حتی جایز نیست که یک چیزی را بفهمند و نگویند. /

باید وقتی می فهمند، اظهار کنند. /

این موافق هر که باشد ، باشد ، مخالف هرکه هم باشد ، باشد. /

( صحیفه امام،ج13،ص102)

آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :