تبلیغات






http://img.tebyan.net/big/1390/09/20111126123721510_moharam-12.jpg
http://img.tebyan.net/big/1390/09/20111126123721510_moharam-12.jpg


به حساب آوردن «داشته-های کوچک» هم هنر بزرگی است ...


وقتی خـــدا غـریـبـــه-ست، آدم شـدن مـحـالـه ...
وقتی خـــدا غـریـبـــه-ست، آدم شـدن مـحـالـه ...
با مردم بودن قریحه-ی ادبی وَ هنری را بیشتر رشد مـیـدهـد ...
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 4 فروردین 1394 توسط عـبـــد عـا صـی

    

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

 ضـــریـــح گـُـمـشـــده

 

 

عشق من پاییز آمد مثل پار/ باز هم ما بازماندیم از بهار

احتراق لاله را دیدیم ما / گل دمید و خون نجوشیدیم ما

باید از فقدان گل خونجوش بود/ در فراق یاس مشكی‌پوش بود

یاس بوی مهربانی می‌دهد/عطر دوران جوانی می‌دهد

یاس‌ها یادآور پروانه‌اند/ یاس‌ها پیغمبران خانه‌اند

یاس در هر جا نوید آشتی‌ست/ یاس دامان سپید آشتی‌ست

در شبان ما كه شد خورشید؟ یاس/ بر لبان ما كه می‌خندید؟ یاس

یاس یك شب را گل ایوان ماست/ یاس تنها یك سحر مهمان ماست

بعد روی صبح پرپر می‌شود/ راهی شب‌های دیگر می‌شود

یاس مثل عطر پاك نیت است/ یاس استنشاق معصومیت است

یاس را آیینه‌ها رو كرده‌اند/ یاس را پیغمبران بو كرده‌اند

یاس بوی حوض كوثر می‌دهد/ عطر اخلاق پیمبر می‌دهد

حضرت زهرا دلش از یاس بود/ دانه‌های اشكش از الماس بود

داغ عطر یاس زهرا زیر ماه/ می‌چكانید اشك حیدر را به راه

عشق معصوم علی یاس است و بس/ چشم او یك چشمه الماس است و بس

اشك می‌ریزد علی مانند رود/ بر تن زهرا گل یاس كبود

گریه آری گریه چون ابر چمن/ بر كبود یاس و سرخ نسترن

گریه كن حیدر كه مقصد مشكل است/ این جدایی از محمد مشكل است

گریه كن زیرا كه دخت آفتاب/ بی‌خبر باید بخوابد در تراب

این دل یاس است و روح یاسمین/ این امانت را امین باش  ای زمین

نیمه‌شب دزدانه باید در مغاك/ ریخت بر روی گل خورشید خاك

یاس خوشبوی محمد داغ دید/ صد فدك زخم از گل این باغ دید

مدفن این ناله غیر از چاه نیست/ جز دو كس از قبر او آگاه نیست

گریه بر فرق عدالت كن كه فاق/ می‌شود از زهر شمشیر نفاق

گریه بر طشت حسن كن تا سحر/ كه پر است از لخته خون جگر

گریه كن چون ابر بارانی به چاه/ بر حسین تشنه‌لب در قتلگاه

خاندانت را به غارت می‌برند/ دخترانت را اسارت می‌برند

گریه بر بی‌دستی احساس كن/ گریه بر طفلان بی‌عباس كن

باز كن حیدر تو شط اشك را/ تا نگیرد با خجالت مشك را

گریه كن بر آن یتیمانی كه شام/ با تو می‌خوردند در اشك مدام

گریه كن چون گریه ابر بهار/ گریه كن بر روی گل‌های مزار

مثل نوزادان كه مادر‌مرده‌اند/ مثل طفلانی كه آتش خورده‌اند

گریه كن در زیر تابوت روان/ گریه كن بر نسترن‌های جوان

گریه كن زیرا كه گل‌ها دیده‌اند/ یاس‌های مهربان كوچیده‌اند

گریه كن زیرا كه شبنم فانی است/ هر گلی در معرض ویرانی است

ما سر خود را اسیری می‌بریم/ ما جوانی را به پیری می‌بریم

زیر گورستانی از برگ رزان/ من بهاری مرده دارم ای خزان

زخم آن گل در تن من چاك شد/ آن بهار مرده در من خاك شد

ای بهار گریه‌ بار نا امید/ ای گل مأیوس من یاس سپید

 

    « احمد عزیزی » 

 تهیه وَ تدوین : عـبـــد عـا صـی

 



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 6 فروردین 1394 توسط عـبـــد عـا صـی
    
 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

http://s4.picofile.com/file/8179085800/MOSADDEQ_DAR_D8DG8HE_L8HE_01.jpeg

 

http://s6.picofile.com/file/8179086050/MOSADDEQ_DAR_D8DG8HE_L8HE_02.jpeg

 

http://s4.picofile.com/file/8179086176/MOSADDEQ_DAR_D8DG8HE_L8HE_03.jpeg

 

 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

مصدق وارد شد و رفت روی صندلی نماینده انگلستان نشست! هر چی نماینده انگلیس بالا و پایین دوید و داد و بیداد که اینجا جایگاه ماست و شما باید اون طرف بشینی, مصدق بی اعتنا دستش رو روی میز گذاشت و سرش رو روی دستش!
همه از این حرکت مصدق حیرت زده بودن!! تا این که قاضی وارد شد و نماینده انگلیس با تظلم خواهی به این حرکت مصدق اعتراض کرد! قاضی از مصدق توضیح خواست و مصدق سرش رو بلند کرد و گفت:
جناب قاضی ! من تنها چند دقیقه بر جایگاه این انگلیسی ها نشستم و این ها این چنین برافروخته اند!! پس ملت من چه باید بگویند که این ها عمری است در سرزمین و جایگاه آن ها چمبره زده اند و نمی روند!!
پاسخ زیبا و ویرانگر مصدق چنان تا پایان دادگاه بر فضا سیطره پیدا کرده بود که در نهایت رای به نفع ایران صادر شد و نفت ایران ملی گشت!
بعدها خبرنگاری از "چرچیل" پرسید: 

آیا از خود زیرک تر و سیاستمدار تر می شناسید؟
و چرچیل پاسخ داد: فقط یک ایرانی هست که استاد من در سیاست است "مصدق" !

 

 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

     



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 5 فروردین 1394 توسط عـبـــد عـا صـی

 
 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

http://s4.picofile.com/file/8178996850/LEYLY_1.jpg

 

http://s6.picofile.com/file/8178997226/MAJNUN_1.jpg

 

 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید


گفتم: سلام خواجه، گفتا: علیک جانم / گفتم: کجا روانى؟ گفتا: خودم ندانم
گفتم: بگیر فالى، گفتا: نمانده حالى / دائم اسیر گشتم در بند بی خیالى
 گفتم که تازه تازه شعر و غزل چه دارى / گفتا که: می سرایم «تکنو» ، رَپ وُ سواری!
گفتم: کجاست لیلى ، مشغول دلربایى؟ / گفتا: «شده ستاره در فیلم سینمایى»
گفتم: بگو ز خالش ، آن خال آتش افروز / گفتا: عمل نموده، دیروز یا پریروز
گفتم: بگو ز مویش، گفتا: که مـِــش نموده / گفتم: بگو ز یارش، گفتا: ولش نموده
گفتم: چرا ، چگونه؟ عاقل شدست مجنون / گفتا: شدید گشته معتاد گرد و افیون
گفتم: کجاست جمشید؟ جام جهان نمایش؟ / گفتا: خریده قسطى یک «ال.سی.دی» به جایش
گفتم: بگو ز ساقى حالا شده چه کاره؟ / گفتا: شده پرستار یا منشى اداره
گفتم: بگو ز زاهد ، آن رهنماى منزل / گفتا: که دست خود را بردار از سَر دل
گفتم: ز ساربان گو با کاروان غم ها / گفتا: آژانس دارد با تور دور دنیا
گفتم: بکن ز محمل یا از کجاوه یادى / گفتا: پژو ، دوو، بنز ، کمری نوک مدادى
گفتم که: قاصدت کو؟ آن باد صبح شرقى / گفتا که: جاى خود را داده به فکس برقى
گفتم: بیا ز هُدهُد جوییم راه چاره / گفتا:به جاى هدهد دیش است و ماهواره
 

  ویرایش وَ عکس : عـبـــد عـا صـی 

 

     



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 4 فروردین 1394 توسط عـبـــد عـا صـی

 
 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید


 علی اصغر یزدانی پور: بارها این سوال برایمان پیش امده که علت این همه تبعیض و فرق حقوقی و معیشتی ما با وزارتخانه های دیگر برای چیست؟ از همه فرهنگیان هم فی الواقع میخواهم که به این سوال عمیقا فکر کنند؟
یاد اور میشوم باید از این شغل فرهیختگی و وارستگی ببارد و یک فرهنگی نباید محتاج 5 میلیون وام باشد . و یا برای اضافه شدن حقوقش در به در به دنبال اوردن مدرک ضمن خدمت باشد و یا دائم استرس بازنشستگی داشته باشد که نکند یک دفعه قانونی وضع شود و پاداش سنواتی او هم به دست فراموشی سپرده شود ویا منتظر فروش اموال آموزش و پرورش باشیم ویا دیوارهای مدارس را برای تبلیغات بدهیم تا این پول تامین شود؟
اگر تعداد ما زیاد است در عوض با بیشترین تعداد در صف تظاهرات 13 ابان و 22 بهمن با دانش اموزان شرکت کرده ایم . برگزاری تمامی حوزه های اخذ رای در مدارس به عهده معلمان بوده است . پس ای نماینده فرهنگیان و ای نمایندگان مجلس بیایید متفکرانه تر به این قضیه نگاه کنید .ایا با امین دولت چنین رفتاری صحیح است؟
ای وزیر زمانی که ساعت کاری معلمان از 22 ساعت در هفته به 24 ساعت در هفته در زمان جنگ تبدیل شد دم بر نیاوردیم از طرف دیگر مالیات هم به طور مرتب از حقوق ما سر هر برج برداشته می شود در صورتی که خودتان می دانید خیلی ها از دادن مالیات در این مملکت در می روند .
1- چرا هیچ وزیری تا به حال نیامده برای یکبار در تلویزیون و یا یک رسانه ملی حقوق معلمان ایران را با کشور های دیگر مقایسه کند؟ و یا زندگی ما را با انها مقایسه کند؟ و از نظر تعداد شغلی که بطور همزمان یک معلم دارد را با معلمان دیگر کشور ها مقایسه نماید؟
2- چند درصد معلمان ما راننده تاکسی هستند ویا به عنوان پادو در معاملات ملکی کار میکنند؟ و چند درصد کشاورزند؟ چند درصد شاگرد خصوصی می توانند داشته باشند؟ چند در صد از وامهای کم بهره سود جسته اند؟ و ......
3- برای حفظ و نگهداری معلمان پس از استخدام وزرای سابق چه کرده اند؟ چه برنامه هایی انجام شده است ؟نتیجه 200 جلسه کارشناسی شما برای معیشت معلمان چه شد؟ 
راستی یادم رفت شما وزیر یک درصد بودجه آموزش و پرورش هستید!!!
4- ایا نسبت تعداد معلمان ایران را با کشور های دیگر مقایسه کرده اید؟ایا صرف زیاد بودن یک میلیونی معلمان در یک کشور دلیل خوبی برای خوب زندگی نکردن انهاست؟
5- ایا نمایندگان ملت در خانه ملت و وزیر آموزش و پرورش صدای معلمان سبزواری را نشنیده اند ؟که به راستی صدای انها صدای فرهنگیان کل کشور است .
6- ایا با این وضع میشود تحول بنیادین در آموزش و پرورش ایجاد کرد؟
7- ایا یک سری به فیش حقوقی کارکنان دیگر وزارتخانه ها زده اید؟
8- سوال دیگر این است که واقعا فکر میکنید درصد قبولی های مدارس واقعی است؟شاید شما ساده اید ویا ما خیلی ساده هستیم !!!؟با توجه به برداشتن امتحانات نهایی در پایه پنجم و نهم قدیم و توصیفی شدن نمرات درآموزش و پرورش و با اوردن دوره اول و دوم متوسطه و با نابودی آزمایشگاههای مدارس و استفاده از مدیرا ن و معاونین به صورت موظف در سر کلاسها ، مشکلات حل شد و تحول بنیادین صورت پذیرفته و یا مپذیرد؟
9- برداشتن مردودی در سال اول و دوم دبیرستان و دیگر پایه ها دردی دواکرد؟
10-ایا با وجود بیش از 100نماینده معلم در دوره های قبل در مجلس درد معیشتی معلمان حل شد؟
11-چرا مستند سازان و خبرنگاران و روزنامه نگاران ما به زندگی معلمان ایران نمی نگرند؟
12- چرا بودجه 94آموزش و پرورش کم است چرا کمیسیون اموزش و پرورش کاری نمی کند؟
13-افزایش بودجه 1400 میلیارد تومانی کمسیون تلفیق مجلس شورای اسلامی دردی از معیشت معلمان را کم نمی کند زیرا بیشتر بابت سرانه مدارس شبانه روزی و کارهای فرهنگی و نو سازی مدارس می شود.
دل گر چه در این بادیه بسیار شتافت یک موی ندانست ولی موی شکافت
از طلا بودن پشیمان گشته ایم مرحمت فرموده ما را مس کنید
حضور محترم وزیر اقای فانی و دست اندرکاران وزاتخانه :
1- به معاونت تشکیلات اداری – 
2- بخشنامه باز نشستگی پیش از موعد بدون سنوات ارفاقی شما بسیار توهین امیز بود و این نه تنها توهین به من بلکه به تمامی فرهنگیان سراسر کشور بوده است حتما باید سرطان داشته باشیم تا بازنشسته شویم یا کاری را انجام نده یا درست انجام دهید ما را چی حساب کرده اید؟؟
2-به معاونت نیروی انسانی :
بخشنامه شما در ارتباط با جمع اوری و ثبت ضمن خدمتهای بعد از سال 79 بسیار توهین امیز بوده و شما خود می دانید که بیشترین ضمن خدمتهایی که فرهنگیان گذرانیده اند قبل از سال 79 می باشد و حالا شما می خواهید گواهینامه هایی را در ارتقا شغلی حساب کنید که امتیاز هیچ فرهنگی به ان نرسد این چه تدبیر و اندیشه ای برای بهتر شدن وضعیت معیشتی فرهنکیان است؟ 
3-به معاونت پشتیبانی وزارتخانه _
بخشنامه توهین امیز وام 5 میلیونی با بهره 12 درصد شما یک تراژدی است در یک مدرسه 40 نفره شامل 5 نفر خواهد شد این نشان از بدبختی فرهنگیان کشور است که چقدر بدبخت و خوار و ذلیل شده ایم . عجبا ما می گوییم حقوقمان کم است و کفاف زندگیمان را نمی دهد شما وام می دهید پس چه کسی قسط ان را می خواهد بدهد ؟
درود بر وزیر و شما دست اندرکاران وزاتخانه ی عریض و طویل آموزش و پرورش. 
 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

     


برچسب ها: معلم، شغل دوم، 


نوشته شده در تاریخ دوشنبه 3 فروردین 1394 توسط عـبـــد عـا صـی

 
 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

http://s4.picofile.com/file/8178596026/MY8NBOR_02.jpeg

 

http://s6.picofile.com/file/8178596384/MY8NBOR_01.jpeg

 

http://s4.picofile.com/file/8178593226/Q8NUN_SHEKANY_01.jpg

 هر لحظه اعدام می‌شدم و دوباره زنده می‌شدم ...

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید


 جزایری در مصاحبه ای خواندنی: جرم من این بود که سرعتم خیلی زیاد بود و جوان بودم. حس می‌کردم با این شکل قوانین نمی‌شود کاری از پیش برد، تلاش کردم راه‌های قانونی را برای استفاده همه ملت عزیز میانبر کنم وخیلی وقت‌ها هم موفق بودم ... 

 جزایری از تجربه روبه‌رو شدن با مردم و افکار عمومی سخن گفت و وقتی به گذشته برگشت تا بگوید میان حکم اعدام یا حبس ١٣ ساله در زندان کدام یک را برمی‌گزیند بدون ذره‌ای تردید گفت: شک نکنید اعدام را انتخاب می‌کردم. حقیقتا من در طول مدت حبس و زندان به مدت ١٣ سال آنقدر فشارهای سنگین داشتم که درحقیقت هر لحظه اعدام می‌شدم و دوباره زنده می‌شدم تا زجر و سختی را مجددا متحمل شوم.

 

 متن کامل

 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

     



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 2 فروردین 1394 توسط عـبـــد عـا صـی

 
 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

 

http://s6.picofile.com/file/8178524976/MAK8REME_AXL8Q_BE_ESAT_01.jpeg

 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

 خبرآنلاین ، وبلاگ  عابدین‌پور، ابوالقاسم :
دولت جناب روحانی نمی تواند و نباید در برابر عاملان ترس و وحشت سکوت کند و با تمام قدرت باید ریشه ی بداخلاقیها و کج سلیقگی هایی که با روح عدالت منافات دارد و به جامعه القای اضطراب می کند،بخشکاند.
مدتها بود در اذهان عمومی، کلماتی مانند"گروههای خودسر" یا"لباس شخصی ها" به فراموشی سپرده شده بود و می-رفت تا با احساس حاکمیت قانون به فرایند محاکمات عادلانه بر اساس عدل و عدالت اسلامی امیدوار شویم که ...
ما منتسب به حکومتی هستیم که رهبرش در برابر دستگاه قضاوت تسلیم است و چون ادله ی کافی ندارد نمی تواند زره جنگیش را از تصاحب کننده ی آن باز ستاند و تن به قضاوت دادگاه می دهد، بدون آنکه خود را فراتر از قانون بداند و ...
ما منتسب به حکومتی هستیم که خلیفه اش قبل از خوردن پیمانه ای شیر در حالت احتضار به فکر گرسنگی قاتل خود است که مبادا ...
ما در چهار دهه قبل انقلابی را خواستار شدیم تا با انتساب به اسلام،هر کاری در لوای عدالت و محوریت قانون صورت گیرد و ...
 در جنگ صفین امام مومنان در برابر جوانی که در وجود خدا شک دارد زبان به استدلال و مباحثه می-گشاید و ما که ...
دولت جناب آقای روحانی نه به این خاطر که ایشان نماینده-ی مردم است؛ بلکه به این اعتقاد که در حکومت اسلامی جز قانون و نماینده-ی آن _ قوه قضاییه_ کسی حق ندارد برای دیگران اجرای حکم و قضاوت شخصی نماید.
شاید کمترین فایده ی مطالعه ی تاریخ در اینگونه موارد آن باشد که هیچگاه زور و ترس و وحشت نتوانسته است در هیچ جامعه ای جایگاه و پایگاه داشته باشد و
...

 

 متن کامل

 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

 



نوشته شده در تاریخ شنبه 1 فروردین 1394 توسط عـبـــد عـا صـی

 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

http://s6.picofile.com/file/8178323000/MOROW_WAT_01.jpg

 

http://s4.picofile.com/file/8178322926/MOROW_WAT_02.jpg

 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

حاج مرشد!
جانم آقا سید؟
آنجا را می‌بینی؟ آن خانم…
حاجی که انگار تازه حواسش جمع آن طرف خیابان شده بود، زود سرش را انداخت پایین.
استغفرالله ربی و اتوب‌الیه…
سید انگار فکرش جای دیگری است…
حاجی، برو صدایش کن بیاید اینجا.
حاج مرشد انگار که درست نشنیده باشد، تند به سیدمهدی نگاه می‌کند:حاج آقا، یعنی قباحت نداره؟! من پیرمرد و شمای سید اولاد پیغمبر! این وقت شب… یکی ببیند نمی‌گوید اینها با این فاحشه چه کار دارند؟سبحان الله…
سید مکثی می‌کند.بزرگواری کنید و ایشون رو صدا کنید. به ما نمی‌خورد مشتری باشیم؟!
 

  متن کامل

 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

     



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 28 اسفند 1393 توسط عـبـــد عـا صـی

 
 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

 

http://s6.picofile.com/file/8178067700/CH8RLY_CH8PL3N_M8SH3N3_ZAM8N_07.jpeg

 

http://s6.picofile.com/file/8178067092/CH8RLY_CH8PL3N_M8SH3N3_ZAM8N_05.jpg

 

http://s6.picofile.com/file/8178067392/CH8RLY_CH8PL3N_M8SH3N3_ZAM8N_04.jpeg

 

http://s4.picofile.com/file/8178068184/CH8RLY_CH8PL3N_M8SH3N3_ZAM8N_03.jpeg

 

http://s6.picofile.com/file/8178068592/CH8RLY_CH8PL3N_M8SH3N3_ZAM8N_02.jpeg

 

 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

در مملکت ما وقتی کسی می میرد می گویند راحت شد ... واقعا مگر ما چگونه زندگی می کنیم که با مرگ راحت می شویم؟
 امروزه خانه های بزرگ تر ، اما خانواده-های کوچک-تری داریم ...
 با مدارک تحصیلی بالاتر ، اما درک عمومی پایین تر ...
 اطلاعات بیشتر ، اما قدرت تشخیص کمتر ...
بدون تأمل وَ تفکر ، ایٌام را می گذرانیم ، خیلی کم می خندیم ... 
خیلی تند رانندگی می-کنیم ، خیلی زود عصبانی می شویم ...
تا دیروقت بیدار می-مانیم ، خیلی خسته از خواب بر می-خیزیم ... 

 خیلی کم مطالعه می-کنیم ...
خیلی زیاد صحبت می کنیم ، به اندازه کافی رفیق نداریم و خیلی زیاد دروغ می گوییم ...
زندگی ساختن را یاد گرفته-ایم ، اما زندگی کردن را هنوز نه ...
ما ساختمان های بلندتری داریم ، اما طبع وُ بخشندگی-ای کوتاه تر ...
 بیشتر خرج می کنیم ، اما کمتر داریم ...
بیشتر می خریم ، اما کمتر لذت می بریم ...
بشر تا ماه رفته و برگشته، اما قادر نیستیم برای ملاقات عزیزی به آن سوی خیابان برویم ...
فضای بیرون را فتح کرده ایم ، اما فضای درون را نه ...
بیشتر برنامه می ریزیم ، اما کمتر به سرانجام می رسانیم ...
عجله کردن را آموخته ایم ولی صبر کردن را نه ...
 مگر بیش از یک بار فرصت زندگی داریم؟ ... 

 

 

  ویرایش ، تنظیم وَ عکس : عـبـــد عـا صـی 

 

     



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 28 اسفند 1393 توسط عـبـــد عـا صـی

 
 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

 

http://s6.picofile.com/file/8177957968/SHEGEFTAM_AZ_XELQAT_01.jpeg

 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

 دکتر علی شریعتی :
در بیکرانه زندگی دو چیز افسونم کرده ، رنگ آبی آسمان که می بینم وَ می دانم نیست ؛ وَ خدایی که نمی-بینم و می دانم هست.
درشگفتم که سلام آغاز هر دیدار است ... ولی در نماز پایان است، شاید این بدان معناست که پایان نماز آغاز دیدار است.
خدایا بفهمانم که بی تو چه می شوم، اما نشانم نده! ...
خدایا هم بفهمانم و هم نشانم بده که با تو چه خواهم شد ...
 ﮐﻔـﺶِ ﮐﻮﺩﮐﻲ ﺭﺍ ﺩﺭﯾﺎ ﺑﺮﺩ . ﮐﻮﺩﮎ ﺭﻭﯼ ﺳﺎﺣﻞ نوﺷﺖ : ﺩﺭﯾﺎﯼ ﺩﺯﺩ ...
آن طرﻑ ﺗﺮ ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺻﯿﺪ ﺧﻮﺑﯽ ﺩﺍﺷﺖ، ﺭﻭﯼ ﻣﺎﺳﻪ ﻫﺎ ﻧﻮﺷﺖ : ﺩﺭﯾﺎﯼ ﺳﺨﺎﻭﺗﻤﻨﺪ ...
ﺟﻮﺍﻧﻲ ﻏﺮﻕ ﺷﺪ. ﻣﺎﺩﺭﺵ ﻧﻮﺷﺖ : ﺩﺭﻳﺎﻱ ﻗﺎﺗﻞ ...
ﭘﻴﺮﻣﺮﺩﻱ ﻣﺮﻭﺍﺭﻳﺪﻱ ﺻﻴﺪ ﻛﺮﺩ، ﻧﻮﺷﺖ : ﺩﺭﻳﺎﻱ ﺑﺨﺸﻨﺪﻩ ...
ﻣﻮﺟﯽ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺷﺴﺖ.
ﺩﺭﯾﺎ ﺁﺭﺍﻡ ﮔﻔﺖ : "ﺑﻪ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﻋﺘﻨﺎ ﻧﻜﻦ ﺍﮔﺮ می خوﺍﻫﯽ ﺩﺭﯾﺎ ﺑﺎﺷﯽ".
بر آنچه گذشت, آنچه شکست, آنچه نشد... حسرت نخور ؛زندگی اگر آسان بود با گریه آغاز نمی شد ...
 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

 




 
 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

 منافع دشمنان ما وَ مفسدین داخلی در این-ست که تمام دغدغه‌ علما وَ مسئولین فقط ظاهر خانم‌ها باشد ...

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

عبرت نیوز ، گفتگو با حجت الاسلام زائری :  
* منظورتان از این حکمت اداره جامعه دقیقاً چیست آیا مگر این نظام حاکمیت دینی در‌‌ همان چارچوب مبانی فقهی و اسلامی نیست؟
 یکی از دوستان می‌گفتند در لبنان با یک خانواده شهید روبرو شدیم که خواهر آن شهید بی‌حجاب بود ما به پدر شهید اعتراض کردیم که چرا برخورد نمی‌کنی؟ گفت شرایط اینجا با ایران فرق می‌کند، من اگر بخواهم توی گوشش بزنم شب به خانه بر نمی‌گردد، من می‌خواهم شب بیاید توی خانه خودم بخوابد! وضع حاکم جامعه هم همین است و موضعش موضع پدر این مردم است و کافل ایتام آل محمد و همین آدم‌هایی که ما با این سر و وضع توی خیابان می‌بینیم، همین‌ها عیال ولی فقیه و حاکم شرعند.

* یعنی حاکمیت باید پدرانه برخورد کند؟
بله، این تجربه جدیدی است، ببینید بعد از قرن‌ها فرصت حکومت دینی به وجود آمده و الگویی است برای منطقه و جهان ... مسأله انتخاب بین بد و بد‌تر یا خوب و خوب‌تر است. ما اگر در آن فضای نظری داخل حجره از یک فقیه بپرسیم آیا به یک معتاد سرنگ بدهیم یا نه؟ خواهد گفت هرگز! این اعانت بر ظلم و فساد است و جایز نیست، اما‌‌ همان فقیه اگر متصدی اداره جامعه بشود، می‌بیند که چاره‌ای ندارد جز اینکه سرنگ بهداشتی را بین معتاد‌ها یا داخل زندان توزیع کند ... ... همین فقیه که تا دیروز می‌گفت مثلا ًتخریب مسجد به هیچ وجه جایز نیست برای احداث اتوبان و حل مشکل ترافیک حکم به تخریب مسجد هم می‌دهد ...

*می‌خواهید بگویید شاید حجاب مثلاً گاهی اولویت ما نباشد؟
 من این طور می‌فهمم که اولویت ما باید توجه به ربا و رشوه‌ای باشد که دامن جامعه و زندگی مردم را گرفته، توجه به شرایط اقتصادی که باعث شده خیلی افراد خمس ندهند، نزولخواری بازار ما را گرفته است که
... 

امروز که جمهوری اسلامی برای اولین بار در تاریخ، پوزه غرب را به خاک مالیده و جبهه‌ای در مقابل استکبار جهانی تشکیل داده، اولویت این است که مخاطب را برای مقابله با آمریکا و توطئه‌هایش هشیار و بیدار کنیم، ...  دشمن هم اتفاقا دلش می‌خواهد ما سرمان به حجاب گرم باشد و نفهمیم چه توطئه‌ای دارد، آن مفسد اقتصادی هم ترجیح می‌دهد همه بزرگان و علما و ائمه جمعه ما دغدغه‌شان فقط بشود ظاهر خانم‌ها و کاری به چپاول بیت‌المال نداشته باشند و به جای فریاد کشیدن بر سر دزدان و غارتگران فقط بر سر خانم‌های بدحجاب نهیب بزنند. به صراحت عرض می‌کنم خیلی‌ها هستند که تلاش می‌کنند ما به جای مشغول شدن به حل مشکلات کلان سرمان به قضیه حجاب گرم باشد ...

* یعنی می‌گویید قضیه حجاب را باید‌‌ رها کرد؟
خیر، بر عکس می‌گویم باید حکیمانه علاج کرد، من حرفم برعکس این است که قضیه حجاب مهم است و باید به ریشه‌هایش پرداخت نه به ظاهر امر. باید به سراغ علت رفت نه اینکه با معلول سرگرم بشویم ... ... در نهج البلاغه و سیره حضرت امیر(ع) به عنوان حاکم اسلامی به ما آدرس درست می‌دهد که به جای برخورد با معلول باید با علت برخورد کرد. شما مطمئن باشید یک جایی در خلوتی کسی رشوه‌ای گرفته و بیت‌المال را به توبره کشیده که اینجا در علن و توی خیابان گردن و بازویی برهنه می‌شود.
*البته معمولاً ما اینقدر به عمق قضیه توجه نمی‌کنیم!

دلیلش این است که ساختار درک و دریافت ما معمولاً بر اساس حس است و ما خیلی حسی هستیم و ساختار شخصیتمان بر اساس درک گوش و چشم و حس لامسه است نه درک و دریافت‌های عقلی و به قول یکی از دوستان مثلاً در موزه یک تابلو یا مجسمه را تا با دستمان لمس نکنیم راضی نمی‌شویم، به خاطر همین هر چه نخبگان و کار‌شناسان به ما بگویند نتیجه فلان روش و شیوه به‌مان اتفاق است تا سرمان نیاید و گرفتار نشویم باور نمی‌کنیم و جدی‌اش نمی‌گیریم.

 آیا حقوق دیگری که بیشتر جنبه حق‌الله دارند تاحق الناس مانند شرابخواری، پوشش مردان، پارتی و ... را هم باید در گروه این حق قرار دهیم؟
ببینید تا وقتی طرف در چهار دیواری خودش دارد زندگی می‌کند، هیچکس نمی‌تواند به رفتار او و زندگی‌اش کاری داشته باشد و حکومت هم حق ندارد به خانه او وارد شود و تجسس کند این آزادی فرد است و «لا اکراه فی الدین» یعنی ما قرار نیست کسی را مجبور کنیم که مثلا صبح بلند شود نماز بخواند، اما وقتی مساله به سطح جامعه و روابط عمومی و اجتماعی افراد می‌رسد دیگر مسأله شخصی و فردی نیست بلکه حیثیت عامه است
...
* خوب اینکه فرمودید با برخورد حکومتی با بدحجابی مخالفید، این شاید برای عموم مردم مثل‌‌ همان تیغ‌زدن به جهت کثرت امکان برخورد نباشد اما برخی‌ها که به صورت سازماندهی شده به صورت مانکن برای تبلیغ مد خاص هنجارشکنی در خیابان‌ها تردد می‌کنند و ... 

وقتی من با حکمت و تدبیر برنامه‌ریزی کنم دایره قانون را اینقدر تنگ نمی‌گیرم که نتوانم پایش بایستم، وقتی دایره قانون حکیمانه تعریف شود آن وقت با کسی که هدفمند و حساب شده به ترویج فساد مشغول باشد می‌توان برخورد کرد، ...
* فرمودید برخورد راه حل این مساله افزایش کنترل اجتماعی و تقویت زمینه‌های باور عمومی است. چه راهکارهایی را در این دو زمینه پیشنهاد می‌کنید؟
ببینید باید اولاً زمینه عمومی جامعه چنان با حیا و عفاف شکل بگیرد که خود به خود حجاب به عنوان ظهور بیرونی حیا و عفت حاصل شود. یکی از اشتباهات راهبردی ما این است که به جای تمرکز بر حیا و عفاف دائم از حجاب حرف می‌زنیم، حالا باید دید چه چیزهایی عفت و حیا را تخریب می‌کند؟ مهمترینش به اعتقاد من دنیاطلبی و ترویج اشرافیگری و مادیگری و ارضای شهوت‌های مادی ... 

 رسول اکرم(ص) نقل است که فرمودند به دخترانتان حب علی‌بن ابی‌طالب را بدهید تا عفت و حیایشان زیاد شود، ترویج ارزشهای معنوی مثل محبت اهل بیت و روضه امام حسین علیه السلام به طور طبیعی نتیجه مستقیم روی حیا و عفت و حجاب دارد و این اصل است حتی کسی که حجابش درست نیست با محبت اهل بیت اصلاح شدنی است .. لذا فرمودند: «کن محبا لنا ولو کنت فاسقا» یعنی حتی اگر به گناهان و خطاهایی کوچک مبتلا شدی باز هم محبت ما را‌‌ رها نکن ...

منبع :   تسنیم 1393/12/25

 متن کامل 

 

 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

     



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 26 اسفند 1393 توسط عـبـــد عـا صـی

 
 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

http://s6.picofile.com/file/8177597618/MOS8BEQEYE_PAY8MAKY_06.jpeg

 

http://s4.picofile.com/file/8177597934/MOS8BEQEYE_PAY8MAKY_13.jpeg

 

http://s4.picofile.com/file/8177598292/MOS8BEQEYE_PAY8MAKY_10.jpeg

 

http://s4.picofile.com/file/8177598726/MOS8BEQEYE_PAY8MAKY_05.jpeg

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید


  ((( چناب ملانصرالدین ، ملای ساده ، صادق ، وُ صالح ... حضرتعالی سالهاست که «کوتاه-ترین دیوار ، در حکایتهای ما شده-اید وَ هر خطا وُ جفای مضحکی را به آن جناب نسبت میدهند , علتش را حتما مستحضرید وَ کاملا مطلعید که اگر به دیگرانی که این "انگ"-ها وُ "بَرچسب-ها" را لایقند ، میزدند ، با چماق عدالت دودمانشان را بر باد میدادند وَ هزار وُ یک مدعی وُ شاکی پیدا میشد ؛ والله مع الصابرین ، همچنان صبوری کرده وَ غلطهای مصلحتی ما را به بزرگواریتان ببخشایید _عـبـــد عـا صـی». )))  ملانصرالدین از كدخداى ده ﻳﮏ ﺍﻻﻍ ﺑﻪ ﻗﻴﻤﺖ ١٥ درهم خرید و ﻗﺮﺍﺭ ﺷﺪ ﮐﻪ كدخدا ﺍﻻﻍ ﺭﺍ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﺗﺤﻮﻳﻞ ﺑﺪﻫﺪ. ﺍﻣﺎ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ كدخدا ﺳﺮﺍﻍ ملانصرالدین ﺁﻣﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ: «چه بداقبالی-ای ی ی! ...ﺍﻻﻏﻪ ﻣﺮﺩ»ملاﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ : «عیبی نداره ، پس ﭘﻮﻟﻢ ﺭﻭ ﭘﺲ ﺑﺪﻩ». جواب شنید که «ﻧﻤﻲﺷﻪ! ﺁﺧﻪ ﻫﻤﻪ ﭘﻮﻝ ﺭﻭ ﺧﺮﺝ ﮐﺮﺩﻡ». ملا ﮔﻔﺖ: «ﺑﺎﺷﻪ. ﭘﺲ ﻫﻤﻮﻥ ﺍﻻﻍ ﻣﺮﺩﻩ ﺭﻭ ﺑﻬﻢ ﺑﺪﻩ»كدخدا پرسید: «ﻣﻲﺧﻮﺍﻱ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﭼﻲ ﮐﺎﺭ ﮐﻨﻲ»؟ﮔﻔﺖ: «ﻣﻲﺧﻮﺍﻡ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﻗﺮﻋﻪﮐﺸﻲ راه بندازم»كدخدام با تعجب پدسید : «مگه میشه!؟» ...  ملانصرالدین جواب داد: «بَع ع عـــله ﮐﻪ ﻣیشه. صداشو در نمیآرم که الاغه مُرده-ست»!

ﻳﮏ ﻣﺎﻩ ﺑﻌد كدخدا ، ملا رو ﺩﻳﺪ ﻭُ ﭘﺮﺳﻴﺪ: «ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﺍﻻﻍ ﻣﺮﺩهه ﭼﻪ ﺧﺒﺮ»؟ جواب شنید که : «هیچ چ چــی! به ﻗﺮﻋﻪﮐﺸﻲ ﮔﺬﺍﺷﺘﻤش وُ اعلام كردم فقط ٢ درهم بدین وُ به قید ِ قرعه یک الاغ بَرنده بشین! ... پونصد نفر شکدکت کردن. آخرشم 998 درهم سود بُردم». كدخدا ﭘﺮﺳﻴﺪ: «ﻫﻴﭻ ﮐﺲ ﻫﻢ ﺷﮑﺎﻳﺘﻲ ﻧﮑﺮﺩ»؟ ملا ﮔﻔﺖ: «اصلآ وُ ابدآ! ...  به جُز ﻫﻤﻮﻧﻲ ﮐﻪ ﺍﻻﻍ ﺭﻭ ﺑﺮنده شده ﺑﻮﺩ. ﻣﻦ ﻫﻢ دودرهمش ﺭﻭ ﭘﺲ ﺩﺍﺩﻡ وُ اونم خوشحال از اینکه ضرری نکرده ، رفت دنبال کارش». 
 ((( وَ این چنین شد كه همراه اول و ایرانسل ، جریان پیامک های شرکت در مسابقات رو راه انداختن!)))...

 

  بازنویسی ، حاشیه وَ عکس : عـبـــد عـا صـی 

 

     



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 26 اسفند 1393 توسط عـبـــد عـا صـی

 
 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

http://s6.picofile.com/file/8177474842/QALAMSHEKANY.jpg

 این هم جنگی-ست با اندیشه وُ قلم ...
 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

     



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 24 اسفند 1393 توسط عـبـــد عـا صـی

 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

http://s4.picofile.com/file/7998114294/HAQ_QON_N8S_01.jpeg

 

http://s4.picofile.com/file/8177100292/HAQ_QON_N8S_001.jpg

 

http://s4.picofile.com/file/7998115050/HAQ_QON_N8S_02.jpeg

 

http://s6.picofile.com/file/8177101192/HAQ_QON_N8S_004.jpeg

http://s6.picofile.com/file/8177100776/HAQ_QON_N8S_003.jpeg

http://s6.picofile.com/file/8177100584/HAQ_QON_N8S_002.jpeg

 

 


شب عاشورا امام حسین به یارانش فرمود : «هرکس از شما حق الناسی به گردن دارد، برود».
او به جهانیان فهماند که حتی کشته شدن در کربلا هم حق الناس را از گردن کسی برنمیدارد.
 «در عجبم از کسانی که هزاران گناه می کنند و معتقدند یک قطره اشک بر حسین ضامن بهشت ان هاست»!!! ...


«شهید دکتر چمران»
 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

     



نوشته شده در تاریخ جمعه 22 اسفند 1393 توسط عـبـــد عـا صـی

 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

http://s6.picofile.com/file/8176701034/K8RTONX8B_01.jpeg

 

http://s4.picofile.com/file/8176701276/K8RTONX8B_02.jpeg

 

http://s4.picofile.com/file/8176701534/K8RTONX8B_03.jpg

 

 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

 مرد ، دوباره آمد همانجای قدیمی ، روی پله های بانک ، توی فرو رفتگی دیوار ، یک جایی شبیه دل خودش ، کارتن را انداخت روی زمین ، دراز کشید ، کفشهایش را گذاشت زیر سرش ، کیسه را کشید روی تنش ، دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش. خیابان ساکت بود ، فکرش را برد آن دورها ، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زد در پس کورسوی نور شعله های نیمه جان ، خنده ها را میدید و صورت ها را ، صورتها مات بود و خنده ها پررنگ ...
هوا سرد بود ، دستهایش سرد تر ، مچاله تر شد ، باید زودتر خوابش میبرد ، صدای گام هایی آمد وُ رفت ...
مرد با خودش فکر کرد ، خوب است که کسی از حال دلش خبر ندارد ، خنده ای تلخ ماسید روی لبهایش ، اگر کسی می فهمید او هم دلی دارد خیلی بد میشد ، شاید مسخره اش می کردند ، مرد غرور داشت هنوز ، و عشق هم داشت ، معشوقه هم داشت ، فاطمه ، دختری که آن روزهای دور به مرد می خندید ، به روزی فکر کرد که از فاطمه خداحافظی کرده بود برای آمدن به شهر ...  گفته بود «بر میگردم با هم عروسی می کنیم فاطی ، دست پُر میآآآم ... فاطمه باز هم خندیده بود ...

 آمد شهر ، سه ماه کارگری کرد ، برایش خبر آوردند فاطمه خواستگار زیاد دارد ، خواستگار شهری ، خواستگار پولدار ، تصویر فاطمه آمد توی ذهنش ، فاطمه دیگر نمی خندید ، آگهی روی دیوارها را که دید تصمیمش را گرفت ، رفت بیمارستان ، کلیه اش را داد و پولش را گرفت ، مثل فروختن یک دانه سیب بود ...
حساب کرد ، پولش بد نبود ، بس بود برای یک عروسی و یک شب شام وُ شروع یک کاسبی. پیغام داد به فاطمه بگویند دارد برمیگردد. یک گردنبند بدلی هم خرید ، پولش به اصلش نمی رسید ... پولها را گذاشت توی بقچه ، شب تا صبح خوابش نبرد ، صبح توی اتوبوس ، کنارش یک مرد جوان نشسته بود.
_ داداش سیگار داری؟
سیگاری نبود ، جوان اخم کرد. نیمه های راه خوابش برد ، خواب میدید فاطمه می خندد ، خودش می خندد ، توی یک خانه یک اتاقه وُ گرم چشم باز کرد ، کسی کنارش نبود ، بقچه پولش هم نبود ، سرش گیج رفت ، پاشد :
_ پولآآآم ... پولآآآم ...

 صدای مبهم دلسوزی می آمد :
_ بیچاره ،
_ پولات چقد بود؟
_ حواست کجابود عمو؟
پیاده شد ، اشکش نمی آمد ، بغض خفه اش می کرد ، نشست کنار جاده ، از ته دل فریاد کشید ، جای بخیه های روی کمرش سوخت ، برگشت شهر ، یکهفته از این کلانتری به آن پاسگاه ، بیهوده و بی سرانجام ، کمرش شکست ؛ دل برید ، با خودش میگفت کاشکی دل هم فروشی بود ...
_ پاشو داداش ، پاشو اینجا که جای خواب نیس ...
چشمهاشو باز کرد ، صبح شده بود ، تنش خشک شده بود ، خودشو کشید کنار پله ها و کارتن رو جمع کرد. در بانک باز شد ، حال پا شدن نداشت ، آدم ها می-آمدند وُ می رفتند ... 
_ داداش آتیش داری؟
صدا آشنا بود ، برگشت ، خودش بود ، جوان توی اتوبوس وسط پیاده رو ایستاده بود ، چشم ها قلاب شد به هم ، فرصت فکر کردن نداشت ، با همه نیرویی که داشت خودشو پرتاب کرد به سمت جوان دزد.
_ آی دزد ، آی ی ی دزد ، پولامو بده ، نامرد خدانشناس ... آی مردم ...

 جوان شناختش.

_ ولم کن مرتیکه گدا ، کدوم پولا ، ولم کن آشغال ...
پهلوی چپش داغ شد ، سوخت ، درست جای بخیه ها ، دوباره سوخت ، وَ دوباره ....
افتاد روی زمین ، جوان دزد فرار کرد.
_ آی ی ی ...
مردم تازه جمع شده بودند برای تماشا، دستش را دراز کرد به سمت جوان که دور و دور تر میشد.
_ بگیریتش ... پووولَ ... م.
صدایش ضعیف بود ، صدای مبهم دلسوزی می آمد.
_ چاقو خورده ...
_ برین کنار .. دس بهش نزنین ...
_ گداس؟
_ چه خونی ازش میره ...
دستش را گذاشت جای خالیه کلیه اش ، دستش داغ شد. چاقوی خونی افتاده بود روی زمین ، سرش گیج رفت ، چشمهایش را بست وُ ... بست.
نه تصویر فاطمه را دید نه صدای آدم ها را شنید ، همه جا تاریک بود ... تاریک.
.........
همه زندگی اش یک خبر شد توی روزنامه-ها : «یک کارتن خواب در اثر ضربات متعدد چاقو مرد». همین ، هیچ آدمی از حال دل آدم دیگری خبر ندارد ، نه کسی فهمید مَرد که بود ، نه کسی فهمید فاطمه چه شد. مثل خط خطی روی کاغذ سیاه می-ماند ، زندگی ، بالاتر از سیاهی که رنگی نیست ، انگار تقدیرش همین بود که بیاید و کلیه-اش را بفروشد به  یک آدم دیگر ، شاید فاطمه هم مرده باشد ، شاید آن دنیا یک خانه یک اتاقه گرم گیرشان بیاید و مثل آدم زندگی کنند ، کسی چه میداند؟! کسی چه رغبتی دارد که بداند؟
زندگی با ندانستن ها شیرین تر می شود ، قصه آدم ها ، مثل لالایی- ست ، قصه آدم ها ، قصیده غصه هاست.  
 

  بازنویسی : عـبـــد عـا صـی 

 

     



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 21 اسفند 1393 توسط عـبـــد عـا صـی

 

 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

 

 هر چه پیش آید خیرست!؟ 

 

  پادشاهی بود خیلی مغرور ، ولی کم وُ بیش عاقل ... یکروز انگشتری آوردن که نگین خیلی قشنگی داشت  که کاملا ساده بود وُ هیج نقش وُ نگار یا گل وُ بُته-ای روی آن نقش نبسته بود. شاه همه وزرا وُ امرای دربار رو جمع کرد تا بهترین وُ مختصرترین عبارتی رو برای حکاکی روی نگین ، پیشنهاد بــِـدَن. هیچکدوم از اونها نتونستن چیزی بگن که مورد پسند مقام ملوکانه باشه ، آخرش هم شاه دشت به دامن مَردم شد تا بهترین عبارت رو بگن وُ یک کیسه-ی زر انعام بگیرن.

  یکی از این آدما ، پیرمرد فقیری بود که با هزار زاری وُ التماس وَ نهایتا با دستور شاه به حضور مقام ملوکانه رسید وَ عبارت پیشنهادیش را گفت «هر چه پیش آید به خیر ماست»!.

 همه به جز پادشاه ، به این حرف خندیدن وُ مسخره-اش کردن ؛ شاه جمله-ی او را پسندید وُ انعامش رو داد.

 بعد از این هر چه اتفاق میاُفتاد ، مقام ملوکانه میگفت : «هر چه پیش آید به خیر ماست» ؛ از قضا ، یکروز پادشاه با دشنه-ی تیز وُ عیقه-ای که برایش آورده بودند داشت با پوست کندن فندقی ، هنرنمایی میکرد که از دستش در رفت وُ یک بند انگشت اشاره-اش رو قطع کرد. شاه دستپاچه وُ نگران ، زیر-چشمی درباریها  رو نگاه میکرد تا ببینه که چه کسی بیشتر ناراحت شده وُ زودتر به کمکش میآد. وزیر اعظم طبق عادت خود شاه وُ اصحابش ، برای خود-شیرینی هم که شده گفت : «هر چه پیش آید به خیر ماست» ... پادشاه از شدت دردی که داشت ، حسابی از کوره در رفت وُ عربده کشید : «احمق ِ دراز-گوش! انگشت ما قطع شده ، اونوقت تو با دُمت گردو میشکنی!؟ اگه شیکم ما هم سفره شده بود ، حتما همینو میگفتی! جَـل ل لـآ آ د! بندازش تو "سیاه-چال"» ... 

  چند هفته بعد که شاه برای شکار به جنگلی رفته بود ، در حالیکه داشت رَد ِ پای شکار رو دنبال میکرد تا خودش اولین نفری باشه که دَخل ِ اون حیوون رو میآره ، به بیراهه افتاد وُ اسیر یک قبیله-ی جنگلی وحشی شد که طبق رسم وُ رسوماتشون ، هر بخت-برگشته-ی غریبی رو که به حریم-شون تجاوز میکرد ، زنده ، زنده میانداختنش تو دیگ آبجوش وَ یک "آبگوشت-پارتی" بر پا میکردن. یکی از رسمهای قبیله-ی وحشی این بود که بعد از لُخت کردن آدمی که شکار کرده بودن ، بررسی صحت وَ سلامت ِ بدن ِ اون بود ، چون اعتقاد داشتن که اگه عیب وُ ایرادی داشته باشه ، شوم وُ مرگباره! از بخت وُ اقبال خوش ِ پادشاه ، موقع بررسی متوجه-ی کمبود یک بند انگشت اون شدن وُ رهاش کردن تا بره دنبال سرنوشت خودش ...

 روز دوم ، بالاخره بعد از کلی که مقام ملوکانه دنبال پیدا کردن راه برگشتی بود ، همراهان شکارچی-اش اونو دیدن وُ خوش وُ خُرم برگشتن به کاخ سلطنت.

 شاه بعد از برگشتن-اش ، پس از اینکه حسابی به خودش رسید وُ از خواب وُ خوراکی شاهانه لذت برد ، دستور داد تا وزیر اعظم رو از سیاه-چال آزادش کنن وُ به حضور همایونی بیارن.

 وزیر با دیدن پادشاه ، فورا به دست-بوسی وُ پا-بوسی افتاد. شاه رو به اون کرد وُ با لبخندی گفت اینکه حضور ما عرض کردی «هر چه پیش آید به خیر ماست» ، باز هم درست از آب در اومد ، من بخاطر نداشتن یک بند انگشت ، هم ما از مرگ نجات پیدا کردیم هم تو از سیاه-چال وُ تیغ تیز جلاد ؛ چه بخت وُ اقبالی هم داشتی که همراه ما نبودی تا یک آبگوشت حسابی از اون هیکل ِ چاق وُ چله-ات درست کنن ...


  بازنویسی کامل : عـبـــد عـا صـی 

 

     



(تعداد کل صفحات:184)      [1]   [2]   [3]   [4]   [5]   [6]   [7]   [...]  

درباره وبلاگ

گر در طلب لقمه نانی،
نانی /
گر در طلب گوهر كانی،
كانی /
این نكته رمز اگر بدانی،
دانی /
هر چیز كه اندر پی آنی،
آنی ...

مـــولانـــا


امام خمینی:

همه باید نظر خودشان را بدهند /

و هیچ کدام هم برایشان حتی جایز نیست که یک چیزی را بفهمند و نگویند. /

باید وقتی می فهمند، اظهار کنند. /

این موافق هر که باشد ، باشد ، مخالف هرکه هم باشد ، باشد. /

( صحیفه امام،ج13،ص102)

آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :