http://img.tebyan.net/big/1390/09/20111126123721510_moharam-12.jpg
http://img.tebyan.net/big/1390/09/20111126123721510_moharam-12.jpg








امام خمینی: همه باید نظر خودشان را بدهند /

و هیچ کدام هم برایشان حتی جایز نیست که یک چیزی را بفهمند و نگویند.

/ باید وقتی می فهمند، اظهار کنند. /

این موافق هر که باشد ، باشد ، مخالف هرکه هم باشد ، باشد. /

( صحیفه امام،ج13،ص102)

وقتی خـــدا غـریـبـــه-ست، آدم شـدن مـحـالـه ... - مطالب آذر 1393



وقتی خـــدا غـریـبـــه-ست، آدم شـدن مـحـالـه ...

با مردم بودن قریحه-ی ادبی وَ هنری را بیشتر رشد مـیـدهـد ...






نوشته شده در تاریخ شنبه 29 آذر 1393 توسط عـبـــد عـا صـی


 

 

  لحظات سخت-ترین امتحانات ... 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

  بسم الله الرحمن الرحیم 

 

 تلفن خانه به صدا در آمد. سیم گوشی را با انگشت شصت گرفتم و به طرف گوش خود کشیدم. مردی، بعد از سلام و احوالپرسی، مودبانه شماره و فامیل صاحب خانه را شناسایی کرد!. توضیح داد که تغییر شماره را از طریق مخابرات پیگیری کرده ام. «گوشی خدمتتون، صحبت کنید!.» مردی دیگر بدون احوالپرسی و معرفی خویش، با صدایی کلفت، معجونی از لهجه شهرضایی با تغییراتی مربوط، گفت: «منزل... در خونه ما به مادرم بگید بیاد پشت تلفن!»
بی اختیار و بدون درنگ؛ ذهنم، فرزند اسیر همسایه کوچه-ی پایینی را تجسم کرد!. صدای کلفت و شری که بارها در کوچه حین دعوا و داد و قال شنیده بودم. پرسیدم ... پسر ...آغایی؟. نام مادرش، را با پسوند آغا که به دلیل سیادت شهره اهل محل بوده و هست. جواب داد: «بله، بی زحمت بهش بگید بیاد پشت تلفن» همین که شروع به توضیح دادم. گفت: «گوشی را میدم، به این آقا بگید.»
برای او توضیح دادم که ما حدود هشت سال است از آن محل به محلی دیگر رفته-ایم. شماره های تلفن چهار رقمی یک دهه-ی پیش با اضافه شدن عدد دو، پنج رقمی شده است. از روی تجسس و حساسیت موضوع از او پرسیدم از ایران یا خارج از ایران تماس می گیرید؟ وقتی جواب داد: «از ایران تماس می گیرم» خطاب به وی گفتم: من جانباز قطع نخاع جنگ و از وضعیت ایشان در حین اسارت اطلاع دارم. جواب داد: «الان در ایران است و در حال بازجویی. اگر برای صحبت با مادرش راهی به نظرتان می رسد اقدام کنید». خطاب به وی گفتم ده دقیقه ی دیگر دوباره زنگ بزنید. همین که تلفن را قطع کردم. مادر پرسید، کی بود؟! گفتم: پسر ...آغا. باورش نمی شد!.
شماره-ی تلفن خانه ی یکی از فامیل را در محل قدیم گرفتم. عمه ام گوشی را برداشت. خطاب به وی گفتم: خیلی زود دو کوچه پایین تر، درب خانه ...آغا بروید و او را به منزل خویش بیاورید. ده پانزده دقیقه دیگر پسرش زنگ می زند تا با او صحبت کند!. گفت: «دروغ نگو!» انگار باورش نمی شد!. عجله و تماس فوری جهت خبر بودن یا نبودن او را سفارش کردم. نزدیک به ده دقیقه بعد تلفن ما به صدا در آمد. نمی توانستم بدانم کدام یک زنگ می زنند. گوشی را برداشتم. عمه خبر داد: «آرام، ...اغا اینجاس. زود با من آمد». انگار نمی-خواست بیشتر توضیح دهد. گفتم، منتظر بنشینید. دقایقی دیگر زنگ می زند.
دو سه دقیقه ای گذشت. باز تلفن ما به صدا درآمد. الو، سلام و احوالپرسی مجدد، عذرخواهی از مزاحمت. به اقای تماس گیرنده توضیح دادم، مادر او اکنون در خانه ای حوالی همان محل، با این شماره ... منتظر تماس است. تشکر فراوان کرد. قول تماس فوری داد.
فکر و ذهنم ادامه ی ماجرا را پیگیری می کرد!. حقیقت اینکه عزم جزم کرده بودم اگر تلفن خانه فامیل جواب نداد، وسیله ای برای آوردن مادر وی از آن محل به خانه ی خودمان تهیه کرده و اقدام نمایم. اما راه اول، دور از پیگیری مستقیم من، جواب داد. عکس العمل مادری با حس مادرانه، نسبت به فرزندانی که تضاد(پارادکس) افتخار و شرمندگی را برایش ایجاد کرده بودند، دیدنی بود!. شهادت یک فرزند و وادادگی فرزند دیگر حین اسارت، برای مادری با حس مادری، بسیار سخت است!.
زمان حضور فرزندان وی در جبهه های جنگ تنها ما و یکی دو خانواده ی ساکن در محل دارای تلفن بودیم. ایشان و برخی از جوانان محل که به جبهه یا خدمت سربازی و چند نفری که برای کار به کشور کویت رفته بودند، از طریق تلفن منزل ما با خانواده های خویش تماس می گرفتند. نکته جالب اینکه وی بعد از نزدیک به نه سال اسارت نام و شماره قدیم ما را به یاد داشته بود. وی در دوران اسارت تاب مقاومت نداشته و به همکاری با نیروهای عراقی پرداخت. با پایان جنگ و مبادله-ی اسرا، او همراه آزادگان به وطن باز نگشت!. زمزمه-ی پناهندگی وی به عراق یا پیوستن به سازمان منافقین شنیده می- شد. تا اینکه شش هفت ماه بعد از ورود آزادگان تلفن خانه ما به صدا در آمد و ...
 حس کنجکاویم، گذران دقایق را برایم سخت می نمود!. نیم ساعتی تحمل کردم. به خانه ی عمه زنگ زدم. تلفن زنگ خورد. گوشی را برداشت. پرسیدم تماس گرفتند؟. با لحنی خوشحال گفت: «بله خدا روشکر با هم حرف زدند. اینجا نشسته اند» صدای آرزوی عاقبت بخیری و التماس دعای وی را از دور می شنیدم. گفتم بعد از رفتنش با من تماس بگیرید.
دقایقی بعد تلفن ما به صدا درآمد. بدون مقدمه از عمه پرسیدم، وقتی درب خانه آنها، به مادرش خبر دادی چه کرد؟ گفت: «امان احولپرسی به او ندادم. همین که گفتم بیا قرار است پسرت زنگ بزنه!. مشت به سینه کوفت، گریه کرد. چادری به سر کشید و با دمپایی همراهم آمد. گریه می کرد و می پرسید؟!. به دنبالش دخترانش نیز همراه شدند!. گریه می کرد و آنها را از آمدن منع می کرد. گریه و درد و دل می کرد تا تلفن به صدا در آمد. همین که گفت با او صحبت کنید گوشی را به ...اغا دادم. لحظاتی فقط اشگ می ریخت و زار می زد!. دقایقی با اشگ و قربان و صدقه از سلامتی وی پرسید؟ قرار شد در روزهای اینده با همین جا تماس بگیرد...».
چند روز بعد به طور اتفاقی به گلستان شهدای شهرمان رفته بودم. تویوتا استیشنی توقف کرد. جند نفر از ان پیاده شدند. یک نفر کیفی به دست داشت. به جز جوان کیف به دست، بقیه سوار شده و رفتند. چشم به وی دوختم. خیلی زود او را شناختم. در کمال ناباوری همان اسیر، همان طرف تماس گیرنده چند روز قبل بود!. سخت تعجب کرده بودم!. به طور حتم او نیز مرا شناخت. اما انگار هیچکدام جسارت گفتگو با هم را نداشتیم. نگاهی کرد و از کنارم گذشت!. زود به طرف محله ی قدیم- مان، محل خانه ی انان رفتم. دو نفر در حال نصب دسته لامپ و پلاکاردی بودند. بدون استقبال عمومی اما بهرمند از همه-ی خدمات و تسهیلات آزادگی به خانواده رجوع کرد ...
 

پی نوشت:
بی ارتباط است، من از این ضرب المثل «شتر خوابیده از خر گنده تره» بسیار خوشم آمده است. 

 

 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

     

نوشته شده در تاریخ جمعه 28 آذر 1393 توسط عـبـــد عـا صـی

 

 

  ما باید بیدار باشیم ... 

 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

  بسم الله الرحمن الرحیم 

 

 مردی به دربار خان زند می رود و با ناله و فریاد می خواهد تا كریمخان را ملاقات كند. سربازان مانع ورودش می شوند. خان زند در حال كشیدن قلیان ناله و فریاد مرد را می شنود و می پرسد ماجرا چیست؟ پس از گزارش سربازان به خان، وی دستور می دهد كه مرد را به حضورش ببرند.
مرد به حضور خان زند می رسد و كریمخان از او می پرسد: «چه شده است چنین ناله و فریاد می كنی؟»
مرد با درشتی می گوید: «دزد همه اموالم را برده و الان هیچ چیزی در بساط ندارم!»
خان می پرسد: «وقتی اموالت به سرقت می رفت تو كجا بودی؟»
مرد می گوید: «من خوابیده بودم!»
خان می گوید: «خوب چرا خوابیدی كه مالت را ببرند؟»
مرد می گوید: «من خوابیده بودم، چون فكر می كردم تو بیداری!»
خان بزرگ زند لحظه ای سكوت می كند و سپس دستور می دهد خسارتش از خزانه جبران كنند و در آخر می گوید: «این مرد راست می گوید ما باید بیدار باشیم.»
 

 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

     

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 26 آذر 1393 توسط عـبـــد عـا صـی

 



 


 

غضب نادری یا رحمت کریم خانی؟

 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

  بسم الله الرحمن الرحیم 

 

 چرا ما اینقدر خود را بی تدبیر و ضعیف و مستأصل انگاشته ایم که احساس می کنیم از پس اقناع یکدیگر برنمی آییم؟

اگر تاریخ همین چندصدسال اخیر را که لا اقل در دوره دبیرستان خوانده ایم به یاد داشته باشیم می دانیم در دوره نادرشاه که تمام حکومتش بر پشت اسب و در لشکرکشی های داخلی و خارجی نظیر حمله به هند سپری شد دامنه بدبینی های او نسبت به فرزندار شدنش رضاقلی خان که او را رقیبی برای حکومت خودمی دانست بجایی رسید که دستور نابیناکردن او را صادر نمود و اما پس از مدت کوتاهی از تصمیمی که از سرخشم گرفته بود بشدت پشیمان شد اما پشیمانی دیگر برای اوسودی دربرنداشت. کار نادر در ادامه بدبینی به اطرافیان خودتا بدانجا کشیده شد که به افغانی هایی که درسپاه او بودند و ایرانی ها ازآنها به دلیل عهدشکنی های مکررشان دل خوشی نداشتند پناه برد و با این رویه ، اعتماد سران ایرانی سپاه  رابه خود از دست داد و سرانجام  بدست برادرزاده خود کشته شد.

دردوره کریم خان زند که با فاصله کوتاهی از مرگ نادرشاه افشار درسال 1160  هجری قمری ادامه یافت درست عکس این رویه رامی بینیم..پس ازآن که محمدحسن خان قاجار که در رقابت جدی باکریم خان زند برای تسلط بر ایران پس از نادر شاه بود و حتی تا محاصره شیراز که خان زند در این شهر مستقرشده بود پیش رفته بود ،در نبرد با خان زند کشته شد کریم خان خواهر او را به زنی گرفت و فرزندان وی  از جمله آقامحمدخان  را دردربار خود درشیراز در پناه خود نگاه داشت و از هیچ گونه محبتی به آنها خودداری نکرد.

 درتواریخ دوره کوتاه زند آمده است آقامحمدخان هرروز که بر سرسفره خان زند حاضر می شد چون او را مسبب مرگ پدرخود می دانست به دور از چشم خان زند با خنجری که همواره برکمر می بست فرش زیرپای خودرا سوراخ می کرد. هنگامی که این مسأله به خان زند گزارش شد کریم خان هر بار بدون آنکه به روی آقامحمدخان بیاورد دستور می داد فرش راعوض کنند .

 خان زند در پاسخ بعضی از اطرافیان خودکه خواهان برخورد سخت وی باآقامحمدخان بودند با تسامحی که بعد از استقرار بر تخت حکومت در شیراز در پیش گرفته و از آن هم نتیجه گرفته بود به آنها می گفت به او کاری نداشته باشید او پدر مرده است و حق دارد از این بابت از من ناراحت باشد و به این صورت خشم خود را بروز دهد.

نکته جالب تر دراین رابطه اینکه هرچه سران حکومت زند که از دشمنی آقامحمدخان نسبت به کریم خان زند آگاهی داشتند و زنده بودن او را خطر و تهدیدی برای حکومت زند می دانستند به خان زندمی گفتند این آقامحمدخان روزی برای خاندان زند باعث درد سر خواهد شد و به کریم خان پیشنهاد می کردند او را از سر راه خود بردارد، خان زند به این پیشنهادهای از سرخیرخواهی اطرافیان خود نه تنها هیچ اعتنایی نمی کرد بلکه حتی در پاسخ آنها میگفت من در پیشانی این جوان بزرگی می بینم و معتقدم روزی او به درد ایران خواهد خورد به همین جهت حتی اگر آنگونه که شما می گویید بودن او در دربار من و زنده ماندنش برای حاکمیت فرزندم پس از من ایجاد مشکل می کند باز مانع کار او نخواهم شد و از قضا همین گونه شد و خان جوان قاجار در تحولات پس از مرگ کریم خان توانست از شیراز بگریزد و در ادامه درگیری هایش با زندیان بر سر تصرف تاج و تخت ایران باشکست فتحعلی خان زند به حکومت زند پایان داده و سلسله قاجار را بنا نهد.

آیا این دو مثال تاریخی برای عبرت آموزی بعضی که حاضر نیستند دست از رویه های حذفی خود بردارندکافی نیست؟

 هنوز چند ماه ازسی امین سال پیروزی انقلاب نگذشته است که بیت شریف امام به دلیل تنگناهایی که درپیش روی خود می بیند دراقدامی عاقلانه و پیشگیرانه از برگزاری مراسم احیای شب قدر درحرم امام صرف نظر نمود. تنگناهایی که همه نمونه آن را در سالگرد ارتحال امام  که از تلویزیون بطور زنده پخش می شد دیدند ... 

ما را چه شده است که ناطق نوری که کسی در وابستگی او به جبهه اصولگرایان  تردیدی ندارد و هیچ کس او را در زمره اصلاح طلبان نمی شناسد نمی تواند مانند سالهای قبل در مراسم  معنوی احیای حرم حضرت معصومه  حضور پیدا کند؟

امام می فرمودند این انقلاب مقدمه انقلاب جهانی حضرت مهدی سلام الله علیه است ...  

 درس ها وعبرت های تلخ تاریخ معاصر ایران را نباید به هیچ قیمتی فراموش کرد.

 درنهضت مشروطه که اختلاف علمای بزرگی مانند شیخ فضل الله نوری که مجتهد طراز اول مردم تهران بود با دیگر علما بر سر شرعی بودن قوانین مشروطه بالا گرفت با تنها گذاشتن وی توسط سایرعلما ،مشروطه خواهان جدید که بعضاً همان مستبدین قبلی بودند او را در پیش چشم مردم تهران به دارکشیدند. تهرانی که وی در دقایق آخر عمر مبارک خود با حسرت آن را کوفه کوچک نامید! و خطاب به مردمی که در پای چوبه دار اوکف می زدند وشادی می کردند با تعجب  گفت من اقلاً در این شهر پانصد خطبه عقد خوانده ام! اکنون آن مردم کجا هستند؟!

آیا کسی در این مسأله تردیدی دارد که اگر مرحوم شیخ شهید و سایر علمایی که اختلافشان در نهایت به سود مستبدین  تمام شد می دانستندکه از دل نهضت مشروطه، رضاخان بی سوادی با دسیسه انگلیس سر بر خواهد آورد باز بر مواضع خود اصرار می ورزیدند؟

 اگر مرحوم دکتر محمد مصدق و مرحوم آیت الله کاشانی می دانستند که در اثر اختلاف مابین آنها  فضل الله زاهدی با حمایت آمریکا و انگلیس بر سر کار می آید و شاه از کشور فرار کرده را به کشور بر می گرداند و تاج بخش می شود! و بساط نهضت ملی را که برای استمرار آن خون شهیدان بزرگی مانند نواب صفوی و یارانش بر زمین ریخت با آشوب اراذل و اوباش و فاحشه های تهران وکسانی امثال شعبان بی مخ برمی-چیند و مصدق را به زندان و تبعید کشانده و کاشانی را خانه نشین می کند و برای بیست و پنج سال بعد پایه های دیکتاتوری پهلوی دوم را در ایران مستحکم می کند آیا باز به اختلاف خود ادامه می دادند؟

 ... انگار همین سی سال پیش بودکه شاه برای حفظ سلطنت متزلزل خود بزرگان دربار ودولتش که به او وفادار بودند مانند هویدا با سیزده سال نخست وزیری و نصیری رئیس جنایتکار ساواک را برای توقف خشم مردمی که برای نابودی سلطنتش به خیابان ها می آمدند و شعارمرگ بر شاه می دادند را زندانی و قربانی ماندن خود کرد ولی  از این کار خود نه تنها هیچ نتیجه ای نگرفت  بلکه اراده مردم را در برچیدن سلطنت خود محکم تر نمود.

تجربه های تاریخی ما به ما می آموزد که هر گاه این ملت در جهت آزادی واستقلال خود نهضتی را آغاز نموده است با فاصله کوتاهی دشمنان پرکینه ای مانند انگلیس و روسیه که در دویست سال اخیر این همه در جهت تجزیه ایران و شکست نهضت های مردمی کوشیده و برنامه ریخته اند به میدان آمده اند و متأسفانه از تلاش خود نتیجه گرفته اند.

برادران من، از کید دشمنان پرکینه ای مانند روس و انگلیس درتضعیف یا شکست انقلاب اسلامی  نباید غافل بود. دیگر وقایع تلخ گذشته تاریخ این سرزمین نباید تکرار شود.

 باید قطاری که فرزندان امام  ونظام و ملت رابه زندان می برد و هر روز و هر لحظه خود و خانواده ها و دوستان و بستگان آن ها را از اردوگاه امام و انقلاب و رهبری جدا می سازد رابه سرعت متوقف کنیم.این به نفع همه ماست.

دشمنان این انقلاب این بار نیز برای شکست ما به میدان آمده اند. ما این بار باید این نبرد تاریخی را که تازه آغاز شده است با عبرت گیری از گذشته ای نه چندان دور با پیروزی بر دشمنان کینه مند خود به پایان ببریم و در این نبرد به دشمن درس سختی بدهیم تا بداند فرزندان خمینی تا زنده اند هرگز در ساحت مقدس انقلاب امام اجازه تکرار تجربه تلخ تاریخ گذشته خود را نمی دهند.

آن سبو بشکست وآن پیمانه ریخت!

 

 متن کامل

 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

 

     

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 25 آذر 1393 توسط عـبـــد عـا صـی



 


 

   من که نوکر بادمجان نیستم! ...

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

  کم نبوده وُ نیستند حکام وُ سلاطینی که برای تفریـح خودشون وَ تبلیغ عدالت وُ مَردمداری ِ دستگاه حکومت وُ دربارشون از دلقک-هایی سوء استفاده میکردند وُ هنور هم کم وُ بیش استفاده میکنند ؛ مثلا «کریم شیره-ای» یکی از همین دلقکها بوده در حکومت ناصرالدین شاه قاجار ... 

 میگن که پادشاهی هم بوده با یکی از همین آدمَک-های نمایشی. برخلاف بعضی از دلقکها ، این یکی، عمدتا کارش تملق وُ چاپلوسی مقام سلطنت بوده تا ادای ِ حرفها وُ لطیفه-های کنایه-دار ...

   یکروز همین پادشاه موقع ناهار در بین غذاهای ِ رنگ وُ وارنگی که تو سفره بود متوجه خورشت بادمجون ِ خوش آب وُ رنگی شد وَ هوس کرد امتحانی بکنه ؛ لقمه اول رو تموم نکرده ، شروع به بَــه بَــه وُ چَـه چَـه کرد. انقدر خوش-اش اومده بود که کلی از خاصیت بادمجون وَ خواص دارویی اون میگفت وُ میخورد ؛ وزرا وُ درباریآ هم از اون میخوردن وُ با سَر وُ دست فرمایشات ملوکانه رو تأیید میکردن. دلقک هم که طبق معمول سَر سفره بود، تا پادشاه اومد نفسی چاق کنه، از فرصت استفاده کرد وُ در ادامه-ی خواص بادمجون، کلی سخنرانی وُ خوشمزگی به خرج داد، آخرش هم حرف رو به جایی رسوند که به نقل از علما وُ اطباء گفت : «بادمجون هیچی کمتر از آب ِ حیات نداره»!!! ...

   چند هفته-ای از این قضیه نگذشته بود که یکروز دیگه هم برای ناهار، یک جور خورشت بادمجون جدید ِ محلی به اسم میرزآقا بادمجون ، بین اون همه غذاهای شاهانه، جلب توجه میکرد. خدمتکار ملوکانه که علآقه-ی شاه رو به بادمجون دیده بود، به رسم خوش-خدمتی، اولین غذایی رو که به پادشاه تعارف کرد، همین خورشت جدید محلی بود. مقآم سلطنت هنوز لقمه-ی اول رو نخورده بود که دآد وُ هوارش بلند شد وُ همه-ی اصحاب مطبخی دربار رو به فحش وُ ناسزا گرفت! بعد هم شروع کرد به بدگویی از بادمجون وَ ضررهایی که برای معده داره ؛ دلقک فرصت طلب هم فورا شروع کرد به نثار متلک وُ کنایه به اصحاب مطبخی دربار وَ مقام تشریفات ِ ملوکانه وَ اینکه بادمجون چطور به تمام اعضا وَ جوارح بدن لطمه میزنه! وزیر اعظم که دل ِ پُر-خونی از متلکها وُ چاپلوسی-های دلقک داشت، جسارتی به خرج داد وُ گفت : «مردکه-ی نفهم، همین تو نبودی که چند هفته-ی قبل وقتیکه مقام ملوکانه از اون خورشت بادمجون خوش-شون اومده بود، یک ساعت راجع به خاصیتآی بادمجون سخنرانی وُ تعریف کردی»!؟ دلقک هم فورا جواب داد: «من که نـــوکـــر ِ بادمجون نیستم ، نـــوکـــر ِ حضرت پادشآم»!!! ... 

 

 نوشته :  عـبـــد عـا صـی 

 

       

نوشته شده در تاریخ شنبه 22 آذر 1393 توسط عـبـــد عـا صـی

 
 

 

 



 


 

   تـــاوان ِ گناهان من؟ 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

 سلآم آقای ِ جآن وُ جهان ...

 مثل همیشه شرمنده وُ روسیاهم ...

 شرمنده از اینکه هر وقت این قلم وامونده-ی فکر وُ ذهنم به تو میرسه سکته میکنه وُ فلج میشه ، دل ِ زنگار گرفته وُ سیاهم برای تسلآی ِ خاطرم بهم میگه «مشکل تو اینه که هنوز قطره-ی زلآلی نشدی تا لآیق این اقیانوس ِ بیکران بشی ، مأیوس هم نشو که ناامیدی گناه کبیره-ست ، چارچنگولی هم شده یک حرکتی کن».

 بهترین چیزی که به ذهنم میرسه این حرف ِ کمیاب شهید بهشتی-یـــه : «بهشت را به بـهـــا بدهند ، نـــه به بـهـــانـــه» ...

 به خودم میگم : «پس تو که هیچ رنگ وُ بویی از آقا وُ سَروَر شهدا ، نداری کـُـلات پس ِ معرکه-ست ، روزی چند قدم جای پای ِ آقـــا امام حسین میذاری که توقع داری روز حساب وُ کتاب ، شفاعت تو رو بکنه؟ ابـــآ عـبــــدالله قرار نبوده وُ نیست که "خون-بهای" ِ گناهای هر کسی بشه ، اونم کسانی که با عمل-شون نه خدا رو شاد کردن ، نه دل ِ بنده-ی خدا رو».

 

 

 «عـبـــد عـا صـی» 

 

     

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 18 آذر 1393 توسط عـبـــد عـا صـی

 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

  بسم الله الرحمن الرحیم 

 

در کوچه‌های منتهی به جنوبی‌ترین مرزهای تهران، پشتِ دیوار خانه‌های ساده که با نماهای فرسوده و آجرهای رنگ‌پریده‌، شانه‌به‌شانه هم قد کشیده‌اند، حکایتِ نان، حکایتِ دیگری است. گفته بودند در گوشه‌ای از این شهر شلوغ آدم‌هایی هستند که نانِ ساده برای سفره‌های ساده‌شان نسیه می‌برند. نشانی آنها دورترین نشانی این شهر است، ساکنان دورافتاده‌ترین محله‌های پایتخت. آن‌جا که چند قدم مانده تا مرزهای تهران تمام شود، زندگی زیر خطِ فقرِ نان شروع شده است.

چراغ نانوایی را روشن کرده‌اند، شاطر یک ساعت دیگر نانِ ظهر را دست مردم می‌دهد و همان‌طور که بربری‌ها را آماده می‌کند تا به تنور بفرستد، می‌گوید: «کم نیستند. زیادند از بس نان نسیه دادیم حسابش از دستمان در رفته. این‌جا کارگرنشین است. دخل کارگری با خرج زندگی نمی‌خواند. نسیه می‌‌برند. بعضی‌ها، آخر ماه یا چند هفته بعد می‌آیند و پول نانشان را می‌دهند، بعضی‌ها هم نه. حتما ندارند. ما هم حرفی نمی‌زنیم. باز هم که بیایند حرفی نمی‌زنیم، نسیه می‌دهیم.»
شاطرِ محمود یک نان تازه را برمی‌دارد و می‌کوبد روی میخ درخت روبه‌روی نانواییِ خیابان عمرانی در محله اسماعیل‌آباد تهران. اسماعیل‌آباد بخشی از جغرافیای منطقه ١٨ است، جایی در جنوب شرقی تهران. از چند روز پیش پشت شیشه‌اش کاغذی چسبانده و روی آن نوشته «نان، ٧٠٠ تومان» و خودش می‌گوید: «اگر خشخاشی باشد می‌شود ١٠٠٠ تومان اما این‌جا خیلی خشخاشی نمی‌برند.»

دستش را در سطل پلاستیکی سفیدی فرو می‌برد و همین‌طور که خشخاش روی نان‌ها می‌پاشد، از نان خریدن مردم محل می‌گوید: «‌هزارتومان می‌آورند می‌گویند سه تا ما هم نمی‌گوییم که این پول دو تا نان است، سه تا نان می‌دهیم با این‌که ضرر ما می‌شود. الان هم که شده ٧٠٠ تومان خیلی‌ها نمی‌دانند گران شده با همان قیمت قدیم می‌آیند می‌خرند. این کاغذ را از دیروز که زدیم خیلی‌ها دعوا کردند. گفتند حلالتان نباشد... غیرقانونی می‌فروشید... از گلویتان پایین نرود... ما هم دیدیم وضع اینطور است، گفتیم هر چقدر می‌خواهید بدهید اصلا همان ٥٠٠ تومان را بدهید.»
چند کوچه بالاتر از خیابان عمرانی، در خیابان «سپیده»، پشت نرده‎های سفید یک نانوایی دیگر شاطر عباس، تازه تنورش را روشن کرده، بربری می‌پزد؛ از چند روز پیش هر بربری ٧٠٠تومان. برای او هم نانِ نسیه بردن اهالی محل حرف تازه‌ای نیست آن‌قدر که به کنایه می‌گوید: «تازه شنیده‌اید؟». مویی در آسیاب زندگی و پای تنور سپید کرده: «آدمی که نان را نسیه می‌خواهد حتما ندارد. من که نانِ زندگی‌ام را از نانوایی درآورده‌ام نمی‌توانم دست رد به سینه کسی بزنم. به معتادان نان نمی‌دهم اما بقیه اگر بیایند و نداشته باشند می‌گویم ببرید، هر وقت داشتید بیاورید. حساب دفتری هم ندارم آوردند که آوردند اگر نداشتند هم صلوات بفرستند. دینی به گردنِ ما ندارند.»
حکایت نانِ نسیه بر سر سفره‌های ساده، تنها روایت زندگی این روزهای محله اسماعیل‌آباد نیست. در یافت‌آباد شمالی، همانجا که نامش برای آدم‌های آن طرفِ شهر، برای ساکنان جغرافیای بالایِ خط فقر به‌معنای مرکزی برای خرید مبلمان لوکس و تکمیل تجملات زندگی است، آدم‌هایی زندگی می‌کنند که خیلی‌وقت‌ها برای خرید چند لقمه نان، دست‌هایشان خالی است. کنار همین خانه‌ها در یک نانوایی قدیمی، شاطر کمندعلی، نان تافتون می‌فروشد، هر تافتون ٤٢٥تومان و به آنهایی که با دست‌های خالی و صورت‌های سرخ می‌آیند نان، نسیه می‌دهد: «به روشان نمی‌آوریم. خیلی‌هاشون را می‌شناسیم؛ از ساکنان قدیمی این محله‌اند. هنوز اجاره‌نشینن. می‌دونم که وسعشان نمی‌رسد. می‌گم ببرین بعدا بیارین، نمی‌دونم که می‌یارن یا نه اما نمی‌گذاریم دست خالی برن.»
نان، این طرفِ شهر برای کارگرانی که بسیاری از آنها با ٦٥٠هزار تومان حقوق ماهیانه و مقرری یارانه‌هایشان زندگی می‌کنند، بخشی از مهم‌ترین مخارج ماهیانه است. آنها با احتساب خط فقر که در تهران یک‌میلیون و ٨٥٠‌هزار تومان اعلام شده و حقوق ٦٥٠‌هزارتومانی‌شان، ماهی یک‌میلیون و ٢٠٠‌هزار تومان از زندگی عقبند. ماه به نیمه برج نرسیده خرج زندگی دخلِ درآمد را آورده و اگر نسیه نباشد سیلی هم صورتِ بابای خانه را سرخ نمی‌کند: «گاهی هم بچه‌هایشان را می‌فرستند که «بابام گفته نون بگیرم خودش بعد می‌یاد حساب می‌کنه»، خودشان‌رو ندارند که بیایند. نه که ما چیزی گفته باشیم. خدا شاهده یک لقمه نان ارزش این حرف‌ها را نداره. اما برایشان سخته که بیان نان نسیه ببرند. بیشتر هم لواش می‌خورند. بربری و سنگک برایشان گران است، میهمان داشته باشند سنگک و بربری می‌برند. وقتی بیایند هم صاف و سرراست نمی‌گویند که نداریم نسیه می‌خواهیم. نان را که می‌گیرند شروع می‌کنند به گشتن جیب‌هایشان و می‌گویند: ‌ای وای کیفم جا موند یا پول خرد ندارم بعد می‌آرم...»

روایت سفره‌های خالی در خانه‌های ساده آدم‌های جنوب تهران تلخ است و تکان‌دهنده و شاید برای خیلی از ساکنان آن طرفِ شهر باورنکردنی. روایتِ کمتر شنیده‌شده از زندگی روزمره شهری است که اختلاف طبقاتی در آن به نقطه‌ای رسیده که عده‌ای در یک طرف روزشان را با انواع نان‌های فرانسوی و ایتالیایی، نانِ سیب و کشمش، نانِ گردو و غلات و نانِ نسکافه و قهوه شروع می‌کنند و آن طرف شهر عده‌ای دیگر برای آوردن نان ساده بر سر سفره‌های خالی نان را نسیه می‌برند. با همه اینها در کوچه پس‌کوچه‌های جنوبی تهران در محله‌های مناطق ١٧ و ١٨ و ١٩ یعنی همان مناطقی نان نسیه دادن به آدم‌ها بخشی از روزمرگی‌های بسیاری از نانوایی‌هاست کمتر مغازه‌ای هست که پشت شیشه‌اش نوشته باشد «نان نسیه نمی‌دهیم.»

علی‌اکبر شاطر یک نانوایی سنگکی در شادآباد می‌گوید زندگی در این محله‌ها فرق می‌کند، رابطه آدم‌ها با هم فرق دارد، اصلا مغازه‌ای نیست که حساب دفتری نداشته باشد. به گفته او تا چند‌سال پیش مردم کمتر نان نسیه می‌گرفتند: «‌آدم‌هایِ این‌قدر ضعیف که نان را هم نسیه ببرند کم بودند. چند ساله بیشتر. اگر این یارانه نباشد نان هم ندارند بخورند. اوایل خودم خجالت می‌کشیدم وقتی کسی می‌آمد و نان نسیه می‌خواست الان دیگر آن‌قدر آمدند و گرفتند عادی شده. اگر معتاد خیابان بودند آدم این‌قدر شرمنده نمی‌شد اما آدم‌های آبرودارند، خانواده دارند... زورشان نمی‌رسد دیگر.»
قصه نان در کوچه پس‌کوچه‌های جنوب تهران تنها روایت نداری و تنگدستی نیست، حکایت جوانمردی و بخشش هم هست. حکایتی که روی دیگری از زندگی اجتماعی را در جغرافیای فقرِ تهران نشان می‌دهد. روایتِ زنده‌ماندن روحیه جوانمردی در آدم‌هایی که دست‌هایشان هنوز بخشنده است.
آنها که بی‌نام و نشان می‌آیند و پول نانِ نسیه را می‌دهند. حسین، شاطرِ یک نانوایی سنگکی در حریم راه‌آهن در منطقه ١٧ آنها را خوب می‌شناسد: «افراد خیری هستند که ساکن همین محله‌اند و می‌دانند در خانه‌های مردم چه خبر است. از جاهای دیگر نه... کسی نمی‌آید. همسایه از حال همسایه خبر دارد وگرنه آنها که بالای شهرند از کجا بدونن مردم این پایین چطور زندگی می‌کنند؟ ما حساب دفتری نداریم که به‌نام کسی بنویسیم چقدر نان برده اما آنها به خواست خودشان می‌آیند حساب نان‌های نسیه‌ای که مردم می‌برند را می‌دهند مثلا می‌گوییم ٢٠٠ نان در ماه بوده یا سه تا تنور بوده. در یکی از نانوایی‌های ١٣ آبان خیری به مردم کاغذهایی را مثل کوپن می‌دهد که براساس آنها مثلا هفتگی می‌توانند نانشان را رایگان بخرند و آخر ماه طبق تعداد همین برگه‌ها هر چه باشد را پرداخت می‌کند.»
در محله‌های جنوبی تهران، جایی که نان خریدن در خرج و مخارج روزمره حساب و کتاب دارد، نان وعده قوت غالب و گاه تنها غذایی است که سر سفره بعضی خانه‌ها لقمه می‌شود و به گلو می‌رود.
مرکز آمار کشور پیشتر اعلام کرده بود ١٢‌درصد درآمد ماهیانه یک خانواده کم‌درآمد به نان اختصاص دارد. اما مصرف نان بین دهک‌های مختلف جامعه یکسان نیست و براساس نتایج آمارگیری مرکز آمار قشر کم‌درآمد به علت ناتوانی مالی برای خرید مرغ و گوشت بیشتر نان مصرف می‌کنند. طبق همین آمارها که خبرگزاری مهر منتشر کرده بود، در جوامع شهری در دهک اول ٢٩٧‌هزار تومان، دهک دوم ٣٨٣‌هزار تومان، دهک سوم ٤١٨ هزارتومان، دهک چهارم ٤٤١‌هزار تومان، دهک پنجم ٤٥٠‌هزار تومان، دهک ششم ٤٧٨‌هزار تومان، دهک هفتم ٤٨٧‌هزار تومان، دهک هشتم ٤٩٢‌هزار تومان، دهک نهم ٥٠٣‌هزار تومان و دهک دهم ٥٢٣‌هزار تومان سالیانه نان می‌خرند و خانواده‌های شهری به‌طور متوسط ٤٥٠‌هزارتومان در‌سال برای نان هزینه می‌کنند که حالا این روزها با افزایش ٣٠‌درصدی قیمت نان فشار بر دوش قشر کم‌درآمد جامعه از این هم بیشتر می‌شود.
اگرچه بسیاری از مسئولان وقتی حرف گرانی نان می‌شود، رسانه‌ها را به بی‌انصافی و جانبداری متهم می‌کنند و می‌گویند ٢٠٠ تومان اضافه‌تر که فشاری به خانواده‌ها نمی‌آورد اما آنچه در کوچه‌های دور و نزدیک این شهر می‌گذرد روی دیگری از زندگی را - آن هم در پایتخت- نشان می‌دهد که با این حرف‌ها و تحلیل‌ها سر سازگاری ندارد. کم نیستند آدم‌هایی که پیش از این بدون همین افزایش ٣٠‌درصدی هم نان رساندن سر سفره‎ها در خیلی از روزهای ماه برایشان آسان نبوده است و این نه روایت آدم‌هایی پراکنده در یک محله که حکایت زندگی آدم‌های زیادی در محله‌های پراکنده در جنوب تهران امروز که از چندین‌سال پیش است.

نانِ نسیه به خانه بردن در این محله‌ها چنان درد فراگیری شده که در چند‌سال اخیر تعدادی از سازمان‌ها و نهادهای عمومی بخشی از اعتباراتشان برای فعالیت‌های عام‌المنفعه و خیریه را صرف صاف‌کردن حساب نسیه مردم می‌کنند نه این‌که آنها بدانند، بی‌خبر و بی‌نام و نشان. افرادی به‌طور ناشناس و بدون این‌که کسی بداند از کجا آمده‌اند در اعیاد، در روزهای ماه رمضان و هر روزی از‌سال که بهانه‌ای برای کار خیر است می‌آیند و حساب نان نسیه مردم را در نانوایی‌ها و حساب نسیه آنها را در دیگر مغازه‌های محله‌ها در بقالی و قصابی صاف می‌کنند و می‌روند. یکی از این سازمان‌ها شهرداری تهران است که از چند‌سال پیش پول نان نسیه مردم را می‌دهد. ماجرا از آنجایی شروع شد که محمدباقر قالیباف، شهردار تهران در بازدید از یکی از مناطق جنوبی تهران دید که پشت شیشه نانوایی نوشته‌اند: «نان نسیه داده نمی‌شود». او بعدها در سخنرانی‌ای گفت: «از دیدن این جمله شوکه شدم و فکر کردم مگر کسی هم هست که نان نسیه بگیرد؟» از آن زمان تاکنون آدم‌هایی گاه‌و‌بیگاه به مغازه‌های جنوب تهران به نانوایی‌ها سر می‌کشند و حساب دفتری مغازه‌ها را ورق می‌زنند؛ ١٠‌هزار تومان، ٥٠‌هزار تومان، ٢٥‌هزار تومان و این خرده‌حساب را صاف می‎کنند و می‌روند. 
در ماجرای نان نسیه خریدن مردم در این کوچه‌های پرت و محله‌های دورافتاده، فقط پای خیران و نهادهای اجتماعی مثل شهرداری تهران در میان نیست، پای مساجد هم در میان است. قربانعلی، شاطر یکی از نانوایی‌های بربری در خیابان زندیه از ژتون‌هایی می‌گوید که تعدادی از مساجد برای خرید نسیه به مردم نیازمند می‌دهند: «چند‌سال پیش در نانوایی لواشی کار می‌کردم که مسجد محلش پول نان نسیه مردم را سر ماه می‌پرداخت. این مسجد ژتون‌هایی به سرپرست خانواده‌های نیازمند داده بود که با آن تعداد مشخصی نان در ماه می‌گرفتند، زن و بچه‌هایشان هم خبر نداشتند. آخر ماه به تعداد ژتون‌ها پول نان را می‌دادند.»

آنطور که حجت‌الاسلام‌والمسلمین صفر شعبانی، دبیر دبیران شورایاری‌های منطقه ١٨ و امام جماعت مسجد ولی عصر در این منطقه می‌گوید: هزینه خرید نان برای افراد نیازمند از محل خمس و زکات، نذورات و کفاره‌هایی که مردم به مساجد می‌دهند تأمین می‌شود: «هر مسجدی به شیوه خودش عمل می‌کند اینطور نیست که همه مساجد به مردم ژتون یا برگه کوپن بدهد و اگر هم می‌دهد برای روشن شدن حساب مسجد مثلا با نانوایی است که حقی از نانوا ضایع نشود. بیشتر مساجد مثلا با نانوایی‌ها توافق می‌کنند که چند تنور را در ماه نان نسیه بدهند یا مثلا معادل رقم مشخصی برای مثال ٥٠٠ هزارتومان نان به نیازمندان بدهند و بعد از مسجد بگیرند. خیلی‌وقت‌ها هم خیران از طریق مساجد بانی این کارند که نمی‌خواهند نام و نشانی هم از خودشان بگذارند.»
نذر نان که از قدیم بین ایرانیان رواج داشته هنوز هم در مناطق جنوبی تهران یک رسم مرسوم و شناخته‌شده است. پنجشنبه‌ها، ماه رمضان، تاسوعا و عاشورا افرادی هستند که یک تنور یا چند تنور نان نذر می‌کنند. میرزا شاطر یک نانوایی بربری در جنوب تهران می‌گوید: «نه همه پنجشنبه‌ها اما تقریبا یکی در میان افرادی هستند که می‌آیند یک تنور را نذر می‌کنند و می‌گویند صلواتی به مردم بدهید. تقریبا نصف نانِ یک تنور را صلواتی به همه مشتری‌ها می‌دهم و بقیه را کنار می‌گذارم برای کسانی که می‌دانم نیازمندند و نان نسیه می‌گیرند... می‌آیند و می‌برند.»
ظهر است و صدای اذان در کوچه‌های شهر پیچیده. آدم‌ها از خانه‌های دور و نزدیک بیرون آمده‌اند که نان ببرند. شاطرها می‌گویند نان نسیه را در خلوتی می‌برند. وقتی کسی نباشد، همسایه‌ای آشنایی. خیلی‌وقت‌ها هم شاطرها آبروداری می‌کنند و نانِ نسیه‌بران را کنار می‌گذارند که وقتی می‌آیند جلوی «در و همسایه‌ها سکه یک پول نشوند.»
حکایت نان نسیه در جنوب تهران، حکایت یک محله و یک نانوایی و یک کوچه نیست؛ واقعیت روزمره خیلی از کوچه‌های این شهر است. به این نقطه از تهران می‌رسی، «نان را از هر طرف که بخوانی نان نیست...» و به‌اندازه یک زندگی، به اندازه یک عمر آرزو و به اندازه دنیایی حسرت فرق است بین نان خشخاشی دوآتشه‌ای که شاطرهای نانوایی‌های شمیران به آتش تنور می‎سپارند و نان سنگک ساده‌ای که با دست‌های خالی سر سفره‌های ساده می‌رسد.
نان را از این طرفِ شهر که بخوانی یک واژه سه‌حرفی ساده نیست؛ ماجرایی دارد، قصه‌ای و اندوهی.
 

 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 


نوشته شده در تاریخ دوشنبه 17 آذر 1393 توسط عـبـــد عـا صـی

 
 

 




 

بازسازی ِ اعتماد ِ ساقط شده ...

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

  بسم الله الرحمن الرحیم 

 

عصرایران :
 صدا و سیما برغم برخورداری از دهها شبکه سراسری و استانی و بین المللی و بودجه های هنگفت و شگفت، آشکارا بازی را به شبکه های ماهواره ای که عمدتاً یک دهم و گاه یک صدم این سازمان "عِده و عُده" ندارند، واگذار کرد، می تواند محک مهمی در سنجش میزان توفیق یا عدم موفقیت سازمان در
 صدا و سیما ، اکنون از قامت یک رسانه ملی خارج و به ارگان بخشی کوچک از یکی از جریانات سیاسی سقوط کرده است.
بدیهی است اگر اراده ای برای نجات رسانه ملی باشد، مقاومت های شدیدی صورت خواهد گرفت و ای بسا در همین بدو امر در کار رئیس جدید اخلال کنند. البته اگر بهسازی وجهه عمومی صدا و سیما در برنامه کاری رئیس جدید نباشد، این بحث اساساً منتفی است و روز از نو و روزی از نو!

دومین انتظار به انضباط مالی باز می گردد. صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران برغم بودجه کلانی که دارد همواره از کمبود پول می نالد و حتی
در این اواخر، به آنتن فروشی روی آورده است. بسیاری از برنامه های صدا و سیما نیز توسط تهیه کنندگانی شکل می گیرد که از اشخاص حقیقی و حقوقی بیرون از رسانه ملی پول می گیرند و برایشان برنامه سازی می کنند و آنها را به عناوین مختلف به استودیوها می برند و مردم هم فکر می کنند در حال تماشای یک برنامه مستقل و کارشناسی هستند و در جریان نیستند که چه بده و بستان های مالی بزرگی در پس پرده بوده است.
 شایسته نیست از یک سو ریخت و پاش کند و از سوی دیگر به تهیه کنندگانش فشار بیاورد که برای ساخت برنامه باید از بیرون از مجموعه پول بیاورند و بدین ترتیب صدا و سیما محل دلالی های غیرشفاف باشد.
رئیس جدید صدا و سیما اگر بخواهد برای خودش وجهه ای دست و پا کند ، اگر بخواهد شأن سازمان را حفظ کند و ارتقا دهد، اگر بخواهد به نظام جمهوری اسلامی خدمت کند و اگر بخواهد اسلام را تقویت کند ،
یک راه بیشتر ندارد: بازگرداندن رسانه ملی به میان مردم و باز کردن راه همه مردم با همه سلایق به رسانه ملی.

دوره ریاست رئیس جدید، هر چقدر باشد، همانند روزگار ضرغامی سپری خواهد شد و او خواهد ماند و تاریخی که تا ابد درباره اش قضاوت می کند. 

 

  متن کامل

 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

     

نوشته شده در تاریخ جمعه 14 آذر 1393 توسط عـبـــد عـا صـی

(((سرطان اختاپوسی عصر)))

 

 وبلاگ قیل وُ مقال 

  تدوین و ترجمه : عـبــد عـا صـی - 1383/9/14

 

  بسم الله الرحمن الرحیم 

 

 

    صهیونیسم جهانی ، آمریكای جهانخوار ، و عوامل مزدور آن ، برای نابودی اسلام و مسلمین ، به قتل عام های گسترده و كودتا بسنده نمی كنند ، زیرا كه متوجه شده اند كه سلاح ارزانتر و بُــّرنــده تر ، سلاح تحریف ، تحمیق ، و تهاجم فرهنگی است0 انتشار كتاب « كفر آمیز » و موهون ذیل « پیامبر هلاكت و مرگ » و تبلیغات گسترده مزدوران آنها ، « مُشتی است نمونهء یك خروار » 000 ( بخش كوچكی از ابن كتاب را در پاراگراف 3 ترجمه كرده ام ) سكوت در قبال این اهانت به مقدّسات ، نه تنها حمل بر بی تفاوتی ما و سوء استفادهء دشمن میشود ، بلكه ممكن است موجب گمراهی افراد ساده لوحی شود كه كوچكترین اطلاعی از اسلام ندارند ؛ تكلیف مسلمانی و حتی « آزاد منشی » ایجاب می كند كه به هر طریق ممكن واكنش نشان دهیم.

    یكی از هموطنان عزیز مسیحی مقیم آمریكا ، آقای  مایكل زاكاریان  آدرس سایتی را كه جهت اعتراض و انهدام نسخ كتاب مربوطه تهیه شده ، اعلام كرده اند Petitiononline ، با درج نام و پست الكترونیكی خود در این سایت ، به جمع معترضین بپیوندید. این را به هر طریق نشر و اشاعه دهید، زیرا كه این ، حدّ اقل ممكنی است كه میتوانیم انجام دهیم. 
 

    پیوند متن انگلیسی :  AMAZON.COM

 

Prophet of Doom : Islam's Terrorist Dogma in Muhammad's Own Words 
by Craig Winn

    پیامبر هلاكت و مرگ : عقاید تروریستی اسلام از زبان خود محمد

    اثر : كریگ وین

 

    محمد یك تروریست بود. او از شریرترین و فریبكارترین نوع بشر بوده است.

This is not Winn's opinion; it is the only rational conclusion that can be drawn. It's based upon the evidence-Muhammad's words and deeds as they were reported in the Islamic scriptures.

    این عقیدهء خود « وین » ( مؤلف ) نیست ؛ این صرفا استنتاجی است منطقی0 این بر مبنای گفتار و كردار خود محمد است كه در كتب اسلامی گزارش شده است.

The inspired Sunnah collections of Ishaq, Tabari, and Bukhari reveal that Muhammad created Islam in order to steal money from the Persians and Byzantines by way of bloody conquest.

    در مجموعهء كتب مقدس اهل سنت ، اسحاق ، طبری ، و بخاری ، چنین آمده است كه محمد اسلام را بوجود آورد تا با استیلایی خونین ، پولهای ایرانیان و « بیزانسی ها » ( رومی های شرقی ) را غارت كند.

He authorized deceptions, assassinations, tortures, thievery, slavery, and mass murder.

    او اعمالی همچون فریب و خدعه ، آدم كشی ، شكنجه ، دزدی ، بردگی و بیگاری گرفتن ، و قتل عام را مجاز دانسته است.

After personally meeting with terrorists from al-Qaeda, Hamas, al-Aqsa Martyrs' Brigade, and Islamic Jihad, and asking them why they were killing us, Winn dedicated his life to saving Muslims and non-Muslims alike from Islam.

    مؤلف ، پس از ملاقات شخصی خود با تروریستهایی از گروههای القاعده ،حماس ، تشكیلات شهادت طلبان الاقصا ، و جهاد اسلامی ، و طرح این مسئله كه « چرا ما را می كشید » ، زندگی خود را وقف نجات مسلمین و غیر مسلمین كرد.

    ((( در اینجا خوانندگان صفحهء مربوطه را ترغیب كرده اند به خرید كتابهایی كه بر علیه اسلام و مسلمین نگاشته شده است ؛ با عناوینی همچون : « لطفا فقط افراد فوق العاده با هوش مراجعه كنند » ، « جنگ اسلام با غرب را دریابید » ، « با وحشت از اسلام مبارزه كنید » ، « خطرات حكومتی فلسطینی در سرزمین موعود اسرائیل » و ... )))

 پیوندهای مرتبط :

 

 

 

    تدوین و ترجمه : عـبــد عـا صـی - 1383/9/14
 

 

     

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 13 آذر 1393 توسط عـبـــد عـا صـی

 

 پولش که به سفره ما نرسید ،  

   ولـــی زورش رسید ... 

 

 برای تصویر کامل

 روی آن کلیک کنید

 

           

 

            

 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

 

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 11 آذر 1393 توسط عـبـــد عـا صـی

 


 

 

  شیب ِ هدفمندی یارانه-ها ... 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم 

 

 

 

 

 

 

 

 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

     

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 11 آذر 1393 توسط عـبـــد عـا صـی

 


 

 

 عشق

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

  بسم الله الرحمن الرحیم 

 

 بی هیچ اسمی می شه عاشق شد
بی هیچ ردی از خدا رو خاك

من سال ها عاشق شدم بی او
یك حس بی تفسیر وحشتناك

من عاشق رفتار های تو
این ترس بی اندازه از دینم

تو عاشق چیزی كه پنهونه
من عاشق چیزی كه می بینم

بی هیچ اسمی می شه عاشق شد
جادوی این دلدادگی كم نیست

تا سیب های كال بی تابند
حوای من تقصیر آدم نیست

دور از تو افتادم ولی هر شب
حس می كنم بسیار نزدیكی

خاموش شد فانوس من ای كاش
عادت نمی كردم به تاریكی

بی هیچ اسمی می شه عاشق شد
بی هیچ نامی از تو یا از من

بیدار كن این ترس پنهونُ
این عادت هر روزه رو بشكن

 

 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

     

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 10 آذر 1393 توسط عـبـــد عـا صـی

 


 


 

   سـردخـــانـــه ... 

 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

  بسم الله الرحمن الرحیم 

 

 کارش سَرکشی وَ نظارت ِ یخچالهای بزرگ ِ سردخانه-ی توزیع گوشت بود. یکروز وقتیکه داشت یکی از اونها رو بررسی میکرد ، بی-خبر ، در بسته شد وَ اون همینطور تو یخچال حبس شد ، داد وُ فریادش هم بجایی نرسید.
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ 5 ﺳﺎﻋﺖ، تقریبا بحال مرگ افتاده بود ، تا اینکه یکی در رو باز کرد وُ ﻣَﺮﺩ رو ﺩﺭ اون وضعیت زار وُ نزار دیدش وُ نجاتش داد ، این ناجی ، نگهبان سردخانه بود ...
 بعدا ﺍﺯ اون ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﭼﻄﻮﺭ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ اون یخچال ﺳﺮ ﺯدین؟
ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ : اتفاقی نبود ، دلواپس-ات شده بودم. 35 ساله که اینجا کار میکنم ، از بین همه-ی کارکنآ وُ کارگرآ تو رو خیلی بیشتر می-شناسم ؛ از بین اون همه ، تو جزو آدمای انگشت-شماری هستی که موقع ورود وُ خروج با من «چاق-سلامتی-ای» میکنی وُ «خدا-قوتی» میگی ، بقیه کاری با ما ندارن ، انگار نه انگار که ما هستیم. امروز بعد از ظهر که کارخونه تعطیل شد وُ همه رفتن ، با خودم گفتم که چطور متوجه بیرون رفتن-ات نشدم؟ این بود که تو کارخونه به دنبالت گشتی زدم وُ به یخچالها سرکشی کردم تا اینکه دیدم بـعـلـــه ... 
 

  بازنویسی :  عـبـــد عـا صـی 

 

       

نوشته شده در تاریخ شنبه 8 آذر 1393 توسط عـبـــد عـا صـی

 



 بـخـشـش ، چـشم-پـوشـی کـردن-سـت ...

 

 دیگران را ببخش ،نه بخاطر آنکه لایق آن هستند ،

 بلکه بخاطر آنکه تو لایق آرامش وُ صلح هستی.

 با کسانیکه عاشق خدا هستند همنشینی کن ،

 چون به تو بصیرت عطا میکنند.  

 


 

 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

  بسم الله الرحمن الرحیم 

 

 زن و شوهری بودند که بیش از 60 سال با هم زندگی میکردند ، همه چیز رو به طور مساوی بین خودشون تقسیم میکردند ، در باره همه چیز با هم صحبت می کردند وَ هیچ چیز رو از هم پنهان نکرده بودند مگر یک چیز : « وَ اون جعبه-ای بود که پیرزن بالای کمُدَش گذاشته وَ از شوهرش خواسته بود که به سراغ اون نره تا موقعش برسه ».
 پیرمرد هم به قولش وفا کرده بود ؛ از قضای روزگار پیرزن بعد از یک مریضی لاعلاج به بستر مرگ افتاد وَ از همسرش خواست تا اون جعبه-ی قدیمی رو از بالای کمُدَش بیاره وُ باز کنه. جعبه که باز شد ، توش دو تا عروسک بافتنی بود وُ مبلغ نسبتا زیادی پول!؟ ...
 زن به مرد گفت که «مادر بزرگش بهش سفارش کرده بود که هیچوقت با شوهرش دعوا وُ جَر وُ بحث نکنه ، هر وقت هم از شوهرش دلگیر شد به روی خودش نیاره وَ شروع کنه به بافتن یک عروسک». 
پیرمرد که چشماش پُر ِ اشک شده بود گفت «پس فقط دو بار ازم دلگیر شدی! این پولها از کجا اومده»!؟ همسرش جواب داد «جان ِ شیرینم ، این پولاهایی-یــه که از فروش عروسکها پس انداز کردم» !!! ...

 

 بازنویسی، زیرنویسی، وَ عکسها از :

 عـبـــد عـا صـی 

 

    

نوشته شده در تاریخ جمعه 7 آذر 1393 توسط عـبـــد عـا صـی

 


 

 

   تـــو کـجـــایـی ... 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

  بسم الله الرحمن الرحیم 

 

 نقش ِكاشیای نقاشی شدی

 سنگ ِمسجدای بی نام ونشون

 عطر ِسجاده ی نخ نمای من

 شمع ِسقا خونه های این واون


 پای منبرای كهنه گم شدی

 توی كشكول ِكتابای عتیق

 حل شدی درست مث یه حبه قند

 ته استكانِ ِحرفای عمیق


 پاتوق ِندیمه های بی گناه

 نخ ِتسبیح ستاره ها شدی

 مهرتُ گرفتی و روز ازل

 از من ِبی سر وپا جدا شدی


 تو كجایی كه فرشته ها می گن

 من اگه توبه كنم میای پیشم

 پر كن آغوشمُ از عطر ِتنت

 من از این فاصله عاشق نمی شم

 

 « عبدالجبار کاکایی »

 

 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

     

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 4 آذر 1393 توسط عـبـــد عـا صـی

 
 



 

   جـاذبـه مـا ، دافـعـه مـا ... 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

  بسم الله الرحمن الرحیم 

 

 آفتاب: حجت‌الاسلام محمد باقری بنابی در نطق میان‌ دستور خود در مجلس اظهار داشت:
 من معتقدم که حداقل یک نسل از کشورمان به صورت مستقیم تحت تأثیر حوادث سال 88 خواهد بود، از این رو
لازم است تا دستگاه‌های نظارتی به صورت شفاف شاخصه‌هایی که افراد در آن حوادث نقش داشته‌اند را مشخص کنند تا برخی از جریانات سیاسی برای حذف رقبای خود از حوادث سال 88 سوءاستفاده نکنند.
 ما همانگونه که فتنه را محکوم می‌کنیم، فقر و فساد و پرونده‌های فساد و آمار بالای طلاق و بیکاری را نیز محکوم می‌کنیم.
از همکاران خودم به ویژه نمایندگان تهران سوال می‌کنم اگر چنین اتفاقی برای شما رخ دهد می‌توانید بگویید چند درصد از حاضران در مراسم این خواننده پاپ در مراسم تان شرکت می‌کنند، مگر نه اینکه خیل عظیم جوانان حاضر در این مراسم موکلانتان هستند و شما به واسطه رأی آنها به مجلس آمده‌اید، باید کمی تأمل کنیم تا بفهمیم کجای کار دچار اشکال است.
بذرپاش ،‌ نماینده گروه پایداری و از حلقه دوستان احمدی نژاد : « نمایندگان به تعداد شرکت‌کنندگان در تشییع جنازه‌شان افتخار نمی‌کنند! اگر یکی از شما هم فوت کند چه تعداد از کسانی که برای تشییع پیکر مرتضی پاشایی رفتند برای شما هم خواهند آمد، یک بازی سیاسی-ست!
 این عضو هیات رییسه مجلس در پایان جلسه علنی امروز مجلس، گفت: این کارها در شأن مجلس نیست، یکی از هنرمندان از دنیا رفته و جوانان هم او را بدرقه کردند. این‌که بخواهیم بازی سیاسی دربیاوریم و از این مسئله استفاده کنیم درست نیست،‌ به ویژه از سوی همکاری که در لباس روحانیت است.
نمایندگان تهران خود را خادم‌تر از همه می‌دانند و به این‌که در تشییع جنازه‌شان تعداد کم یا زیادی حضور داشته باشند افتخار نمی‌کنند!

 

   متن کامل 

 

 

    جـاذبـه مـا ، دافـعـه مـا ... (2) 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

  بسم الله الرحمن الرحیم 

آفتاب: در روزهایی که مرتضی پاشایی در بیمارستان بود، نسل جوان بیش از هر خبر دیگری ، خبرهای مربوط به آخرین وضعیت این خواننده پاپ را دنبال می‌کرد و خبر تلخ درگذشت او، پربیننده‌ترین خبر سایت‌ها و خبرگزاری‌ها شد و سپس، بعد از درگذشت پاشایی، مردم در شهرهای مختلف، از تهران و مشهد و قم و سمنان و گنبد و بندرعباس گرفته تا کرمانشاه و یزد و دزفول و اهواز و زنجان و تبریز و ... تجمعات خیابانی برگزار کردند و با سرودن ترانه‌های پاشایی، ذکر دعا و صلوات و روشن کردن شمع، یاد هنرمند محبوب خویش را گرامی داشتند.
فراموش نکنیم که مرحوم پاشایی تنها ۳۰ سال داشت ...
موجی که بدون تحریک رسانه‌های رسمی در جامعه به راه افتاد، نشان‌دهنده سمت و سویی است که نسل جوان ایران بدان روانه است.
در کشوری که بعضی‌ها به خود اجازه می‌دهند شادی‌های متعارف مردم مانند کنسرت‌ها را لغو کنند یا به هم بریزند تا مردم کمتر معطوف به موسیقی شوند یا چهره‌های هنری در ورای سیاسیون قرار گیرند، اقبال گسترده مردم و مشخصاً نسل جوان به یک خواننده پاپ، بسیار معنی‌دار است و نشان می‌دهد به رغم تمام هیاهوهای تبلیغاتی و برنامه‌های رسمی، زیر پوست جامعه اتفاقات مستقلی در جریان است که در نگاه اول دیده نمی‌شود ولی این «ندیدن دلیل بر نبودن نیست».
از جمله از طنزهای تلخ روزگار این که سالیان سال است که به دلیل اعمال نفوذ برخی چهره‌های خاص در مشهد، مردم این شهر روی کنسرت را ندیده‌اند و اگر بخواهند در کنسرتی شرکت کنند باید به شهرهای دیگر سفر کنند ولی مردم همین شهر، برای مرتضی پاشایی تجمع یادبود برگزار کردند تا مشخص شود سختگیری‌های بیهوده‌ای که سال‌هاست بر مردم این شهر بزرگ تحمیل شده است، نتیجه‌ای که مطلوب سخت‌گیران بود را حاصل نکرده است.
مخلص کلام آن که مردم ایران راه خود را می‌روند و در این میان، نسل جوان، فارغ از تحمیلات و تضییقات و تحدیدات و تهدیدات، علاقه‌مندی‌های خود را دنبال می‌کند و در این میان، راهی جز همراهی با مردم نیست.
نکته دوم این که شبکه‌های اجتماعی بار دیگر قدرت خود را به رخ کشیدند چه آن که
تجمعاتی که در شهرهای گوناگون برگزار شد، نه از سوی صدا و سیما با پخش سرودها و ویژه‌برنامه‌های مختلف تبلیغ شده بود و نه نهادهای رسمی با صدور بیانیه‌های مختلف، مردم را بدان دعوت کرده بودند، بلکه خود مردم در شبکه‌های اجتماعی با یکدیگر قرار گذاشتند و برای پاشایی مراسم یادبود برگزار کردند.
این ماجرا نشان داد که محدودسازی شبکه‌های اجتماعی از اساس بی فایده است کما این که محدودسازی هنرمندان موسیقی نیز نتوانسته است مردم را نسبت به موسیقی و موسیقی‌دانان بی اعتنا کند.
تنها راه آن است که با این پتانسیل و انرژی اجتماعی بی نظیر همراهی کرد چه آن که هر گونه سدسازی در برابر رود نسل جوان می‌تواند تنها به ایجاد بدبینی و شکاف در سد و ایجاد سیل منتهی شود و چنین مباد!
 

   متن کامل 

 

 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

     

نوشته شده در تاریخ شنبه 1 آذر 1393 توسط عـبـــد عـا صـی

 
 

  بسم الله الرحمن الرحیم 

 



 


 

 آتشفشان ِ زیر ِ خـاکـستـر ... 

 

 کاریکاتور از :  جُـردَن پُـوپ

 

 عنوان از :  عـبـــد عـا صـی 

 

       




درباره وبلاگ




گر در طلب لقمه نانی،
نانی /
گر در طلب گوهر كانی،
كانی /
این نكته رمز اگر بدانی،
دانی /
هر چیز كه اندر پی آنی،
آنی ...

مـــولانـــا


امام خمینی:

همه باید نظر خودشان را بدهند /

و هیچ کدام هم برایشان حتی جایز نیست که یک چیزی را بفهمند و نگویند. /

باید وقتی می فهمند، اظهار کنند. /

این موافق هر که باشد ، باشد ، مخالف هرکه هم باشد ، باشد. /

( صحیفه امام،ج13،ص102)

آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :