http://img.tebyan.net/big/1390/09/20111126123721510_moharam-12.jpg
http://img.tebyan.net/big/1390/09/20111126123721510_moharam-12.jpg








امام خمینی: همه باید نظر خودشان را بدهند /

و هیچ کدام هم برایشان حتی جایز نیست که یک چیزی را بفهمند و نگویند.

/ باید وقتی می فهمند، اظهار کنند. /

این موافق هر که باشد ، باشد ، مخالف هرکه هم باشد ، باشد. /

( صحیفه امام،ج13،ص102)

وقتی خـــدا غـریـبـــه-ست، آدم شـدن مـحـالـه ... - مطالب مرداد 1394



وقتی خـــدا غـریـبـــه-ست، آدم شـدن مـحـالـه ...

با مردم بودن قریحه-ی ادبی وَ هنری را بیشتر رشد مـیـدهـد ...






نوشته شده در تاریخ شنبه 31 مرداد 1394 توسط عـبـــد عـا صـی

 
 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

 

http://s6.picofile.com/file/8207797092/ZAM3NX8RY_4.jpg

 

http://s3.picofile.com/file/8207796900/ZAM3NX8RY_1.jpg

 

http://s6.picofile.com/file/8207796700/ZAM3NX8RY_2.jpg

 

 

 چرا « نوشدارو پس از مرگ سهراب »؟

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

 وبلاگ  فیاضی ، سید جلال : روزی که خبر زمین خواری گسترده در گردنه حیران رسانه ای شد بسیاری از مردم با شگفتی به تصاویر رسانه ملی خیره شدند که این همه ویلا یک شبه ساخته نمی شود و چگونه است که سالها زمین خواری و ویلا سازی در این منطقه جریان داشته است و حال ناگهان قصه " زمین خواری در گردنه حیران " رسانه ای می شود و مسوولان نسبت به آن هشدار می دهند و برای مقابله با آن ستاد بحران تشکیل می شود ؟ اکنون این پرسش بی پاسخ ذهن مردم را مشغول کرده است که چرا « نوشدارو پس از مرگ سهراب »؟
من که در مشهد زندگی می کنم می دانم که مشهدیها با مصادیق دیگری از این قضیه دست به گریبان هستند . یکی از آنها پدیده " پـدیـده " است .
پروژه ای که سالها همه شبکه های رسانه ملی مملو از تبلیغات آن بود و مردم سراسر کشورمان را نسبت آن حساس کرد و شاید برخی از آنها هم درگیر خرید سهام از این پروژه شدند . برخی از مقامات ملی و استانی از این پروژه بازدید کردند و با آن عکس یادگاری گرفتند و اظهارات حمایت آمیز آنها بطور وسیع منتشر شد و حالا پس از سالها که همه چیز آرام بود پدیده دود شده است و رفته است هوا ! و تکلیف سرمایه های مردم - که برخی از آنها حتی تحت تاثیر تبلیغات گسترده منزل خود را برای آن فروخته اند - روشن نیست .
مصداق دوم میزان و برخی دیگر از موسسات اعتباری است . موسسه ای که از دل دستگاه قضایی جوشید. یعنی ابتدا صندوق قرض الحسنه کارکنان دادگستری بود و طی سالها توسعه یافت و اکنون هم مدیران و هم سپرده گذاران آن به سرنوشت غمباری دچار شده اند ،
جالب اینکه بانک مرکزی اعلام کرده است بیش از 500 موسسه اعتباری غیر مجاز از این دست در کشور فعالیت می کنند !
اکنون دیگر
زمین خواری ،‌ کوه خواری ،جنگل خواری وجنگل سوزی،‌ دریا خواری و مال مردم خواری سوژه اصلی خبر های رسانه های امروز ماست و مردم میپرسند این چرخه معیوب تاکی ادامه پیدامی کند ؟ چرا دستگاههای نظارتی قبل از بحران به فکر چاره ای نیستند ؟ چرا وقتی منابع طبیعی و جنگلها نابود و به بیابان برهوت تبدیل گردید و یا جای آن کوه آهن سبز شد به فکر مقابله می افتند؟  چطور یک بقالی بدون مجوز نمی تواند باز شود اما صدها موسسه اعتباری بدون مجوز داریم و سالها هم از فعالیت آنها می گذرد؟ چنین روندی علاوه بر خسارتهای جبران ناپذیری که برای محیط زیست -در موارد مرتبط با طبیعت- ایجاد می کند موجب متزلزل شدن اعتماد عمومی و ضربه زدن به "سرمایه اجتماعی" به عنوان بزرگترین سرمایه کشور می شود.
جمهوری اسلامی در بسیاری موارد نشان داده که به ویژه از بعد نظارتی و کنترلی از کار آمدی برجسته ای برخوردار است.
نعمت امنیت که امروز در ایران عزیز و در شرایطی که ناامنی کشور های همسایه را فرا گرفته است ، حاصل مجاهدت های فرزندان دلسوز انقلاب و مدیران دستگاههای پر تلاش و کار آمد این حوزه است . آیا امکان ایجاد امنیت زیست محیطی از جمله امنیت زمین ،‌ کوه ،جنگل ،‌ دریا و ... و نیز امنیت سرمایه مردم با بهره گیری از همین تجربیات ارزشمند وجود ندارد؟
امروزه « نوشدارو های پس از مرگ سهراب » و « کی بود کی بود من نبودم » های پس از این مشکلات اجتماعی ،‌ اقتصادی و زیست محیطی یکی از بزرگترین دغدغه ها و نگرانی های مردم ماست.
 مبارزه با فساد اداری و اقتصادی از مطالبات بحق مردم شریف و رهبری عزیز انقلاب است و در دوران پسا تحریم ضرورت آن بیش از هر زمان دیگر احساس می شود .
قوای کشور امنیت اجتماعی ،‌ اقتصادی و زیست محیطی را با اندیشه و تدبیر-پیش از بروز مشکل و تبدیل آن به بحران -در جامعه نهادینه سازند که این مصداق بارز سپاس از ایثار گری مردم شریف ، مومن ، انقلابی و پیشرو ایــران وحفظ «اعتماد عمومی» و«سرمایه های اجتماعی » است .

 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

 

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 29 مرداد 1394 توسط عـبـــد عـا صـی

 
 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

http://s6.picofile.com/file/8207429292/AABANB8RE_Z3RZAMYNYE_QAD3M_1.jpg

 

 آب-انـبـار قدیمی آب شـُرب

 

http://s3.picofile.com/file/8207429484/FESH8RYE_AAB_50_S8L_QABL_1.jpg

 

 فشـاری ِ آب شـُرب

 

http://s6.picofile.com/file/8207429834/XOSH_BONYEH_QAWY_NASLE_QAD3M_1.jpg

 

 نسـل خـوش-بـُنـنـیه-ی قـــدیـــم

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

 چند روز پیش در خبرها خوندم که اسفنج یا همون اسکاچ ظرفشویی می‌تونه 200 هزار برابر آلوده‌تر و کثیف‌تر از صندلی توالت فرنگی باشه!
به گفته ی کارشناسهای سلامت، آلودگی ها و چربی های ظروف با دست تمیز نمی شن و تنها راه تمیز شدن ظرفها، شستن اونا تو ماشین ظرفشوییه.
وقتی این خبر رو خوندم با خودم گفتم کارشناسهای سلامت فکر می کنند ما مثل خودشون پاستوریزه و هموژنیزه و استرلیزه ایم! خبر ندارند که ما چه روزگارهایی رو پشت سر گذاشتیم!
وقتی من 3-4 سالم بود، خانمهای همسایه ظرفهاشونو تو آب انباری که نزدیک خونه مون بود می شستند، برای رفتن به داخل آب انبار باید از یک عالمه پله پایین می رفتند.
پله های آخری لیز بود و من به شدت می ترسیدم سُر بخورم و بیفتم تو آبی که معلوم نبود از کجا میاد و به کجا می ره! اون پایین سرد و تاریک و بود و یک کم طول می کشید تا چشممون به تاریکی عادت کنه. ظرفها رو که می شستند از همون آب انبار، آب برای خوردن هم برمی داشتند، تو آب، یک دونه های ریزِ خاکشیر مانند بود که خانمها مجبور بودند برای آشامیدن، این آب رو با پارچه ی نازک صاف کنند.
منظره ی دیگه ای که یادم مونده، جوی های آبیه که همیشه روون بودند (نمی دونم چرا الان جوی ها خشکیدند؟! )
خانمها لب جوی می نشستند و با صابون، کهنه ی بچه شونو تو جوی آب می شستند.کمی پایین تر تو همون جوی، خانمی ظرفهاشو می شست!
یکی دو سال بعد یک فشاری سر خیابونمون گذاشتند و خانمها چقدر ذوق می کردند که دیگه مجبور نیستند برن آب انبار و از این به بعد می تونند زیر فشاری ظرف بشورند و از همونجا آب خوردن هم بیارن.
یک مَکینه هم تو میدون نزدیک خونه مون بود که خیلی ها از اونجا آب برمی داشتند .
نمی دونم این کارشناسها اگه اون آبهای پر از خاکشیر یا آب جوی ها رو می دیدند چی می گفتند؟
تازه خانمهایی هم بودند که تو روستاها و حتی تو شهرها، ظرفهاشونو با گِل می شستند، چون پودر ظرفشویی نداشتند.
به هر حال قدر مسلّم اینه که مخاطبِ این کارشناسهای محترم، جوونهای پاستوریزه ی امروزی اند، نه ما، که از آبله و سرخک و سرخجه و حصبه و سالک و دیفتری و ...جون سالم به در بردیم!
چند سال پیش دکتر برام آزمایش نوشت، جوابشو که بردم پیشش، گفت: کی حصبه گرفتی؟ گفتم فکر می کنم 4-5 سالم بود(یادمه مادربزرگم نگران بود که نکنه من بمیرم و چون معتقد بود که حرف راست رو باید از بچه شنید، روزی چند بار از من می پرسید: مریم! تو می میری یا زنده می مونی؟ منم گزینه ی اول رو انتخاب می کردم و می گفتم: می میرم ! و مادربزرگم می زد زیر گریه!)
دکتر دوباره سوال کرد: کی تب مالت گرفتی؟ گفتم این یکی رو نه خودم فهمیدم و نه بقیه!
گفت: "مگه می شه؟! تب مالت ، تب و تعریق و استخون درد دار !"
گفتم : چرا نمی شه؟! حتما وقتی تب مالت گرفتم، فکر کردم سرما خوردم یا آنفلونزا گرفتم!
 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

 

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 29 مرداد 1394 توسط عـبـــد عـا صـی

 
 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

امروز برای هزارمین بار در اینترنت با کلماتی نظیر:حتمن (حتما) واقعن(واقعا) برخورد کردم.یکی از بستگان خودم که اتفاقا اهل قلم هم هست با افتخار میگفت که از حدود 10 سال پیش شروع کردیم حرف تنوین را در نوشتار حذف و نون را جایگزین آن کردیم میپرسم چرا؟ میگوید تنوین عربی است!!!!!(انگار نون فارسی است)این منطق آنقدر بی پایه است که اصلا جوابی به او ندادم کم نیستند کسانی که ابلهانه میپندارند دارند به زبان وفرهنگ ایرانی خدمت میکنند غافل از اینکه کارشان عین خیانت است همین ها چند روز دیگر ص و ث را هم برداشته واز سین استفاده میکنندوهمین بلا هم سر ذ وض ظ خواهند آورد (و البته این آقا در وبسایتش یک فرصیه بسیار خنده دار هم مطرح کرده و آن اینکه حمله اسکندربه ایران دروغ بوده است و او قدرت وامکانات این کار را نداشته است میگویم پس سلسله سلوکیان چگونه از تاریخ ما سر درآورده است؟آیا مردم ایران داوطلبانه از سلکوس درخواست کردند پادشاه ایران بشود؟بگذریم...)دوستانی که از قدیم مرا می شناسند میدانند که من دشمن خونی عرب و زبان و فرهنگ عربی هستم اما این را میدانم که گنجینه ادبیات ما با همین رسم الخط وقواعد وکلمات، اندیشه های بزرگان و نوشته ها و اشعار اندیشمندان را در خود جای داده است.اگر این پالایش در هزار سال قبل رخ داده بود حرفی نبود اما حذف کردن لغات با ریشه عربی(که خودآن کلمه ایرانی شده و چه بسا معنی که ما برای آن متصوریم با معنی که یک عرب زبان متصور است تفاوت فاحش داشته باشد) و تغیر دادن حروف سبب می شود که تا چند سال دگر کسی نتواند اشعار حافظ و مولانا یا تاریخ بیهقی و کیمیای سعادت امام محمد غزالی را بخواند و درصورت خواندن از معنی آن سر دربیاورد و این فاجعه درست شبیه وضعیت ترکان ترکیه ومزار مولانا خواهد بود که در آنجا به ایرانیان التماس میکنند که اشعار نوشته شده بر درو دیوار را برایشان بخوانند.کسانی که در پی پالایش اینگونه زبان فارسی هستند یا جاهل هستند ویا خائن.اگر به قصد این کار را می کنند خائن هستند و اگر از سر تنبلی این کار را میکنند جاهل هستند.همان فامیل ما می گفت سخت نگیر چه فرقی دارد بنویسیم حتما یا حتمن؟اینجا یاد نوشته عباس اقبال آشتیانی افتادم:(من دیگر به او چیزی نگفتم چه مسلم می دانستم که اگر کسی املای درست کلمه ای را که همه در ضبط آن اتفاق کرده و اهل لغت آن را به همان وضع قرار داده‏ اند، بداند محال است که هیئت صحیح و متفق علیه را که همه می‏شناسند و معنی آن را می‏فهمند، و اگر هم نفهمند به مدد کتب لغت به معنی آن پی خواهند بود، رها کند و بجای آن از خود هیئتی جدید که معروف و مفهوم هیچکس نیست، به کار برد و با این حرکت خود خواهانه، مفهوم مقاصدی را هم که کلمات قراردادی برای بیان آنها وضع شده، بر دیگران مشکل یا محال کند.این قبیل بی‏مزگیها، اگر هم به گفته آن رفیق، واقعاً عمد شمرده شود و ناشی از نادانی و عجز و بی‏ همتی در راه رفع عیب نباشد، اگر چه دنیا را زیر و زبر نمی‏ کند، ولی باز زشت و مضحک است و اگر کسی در تعقیب آن لجاج و اصرار بخرج دهد، هیچ چیز دیگر از آن جز خفت عقل و سبک مغزی فاعل آن برنخواهد آمد.قرار تمام مردم عادی و عاقل بر این است که کلاه را بر سر بگذارند و کفش را در پا کنند. اگر کسی پیدا شود که به عقیده نادرست و گمان سست خود بخواهد خرق اجماع کند و برخلاف قرار عام برود و کلاه را در پا و کفش را برسر قرار دهد البته دنیا زیر و زبر نمی‏ شود، لیکن او با این حرکت، خود را مضحکه و مسخره عموم می‏سازد، و همه بر سبکی عقل و اختلال حواس او اتفاق می‏ کنند.از این گذشته اگر بنا شود که هر کس به هوای نفس و تفنن شخصی در املای لغات تصرف کند، چون هوای نفس و تفنن هر کس به شکل خاصی است، دیگر میزانی برای تشخیص صحیح و سقیم برای کسی باقی نمی‏ماند و هرج و مرج غریبی پیش می آید که هیچکس معنی نوشته دیگری را نمی‏ فهمد، و غرض اصلی از وضع خط و توقیفی قراردادن لغات که تفهیم و تفاهم باشد، یکباره از دست می‏ رود.)
 

 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

 

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 29 مرداد 1394 توسط عـبـــد عـا صـی

 
 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

http://s3.picofile.com/file/8207316042/OSAR8YE_IRANI_2.jpg

 

http://s6.picofile.com/file/8207315984/OSAR8YE_IRANI_3.jpg

 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

   سه شنبه که جمعی از آزادگان سرافراز میهن اسلامی با آیت الله هاشمی دیدار داشتند آزاده ای بنام عظیمی خاطره ای گفت که اشک مرا درآورد .وی خطاب به آقای هاشمی گفت: وقتی بحث تبادل اسرا دراردوگاه 17 تکریت مطرح شد بعضی از آزادگان که احتمال می دادند این کار توسط رژیم بعث نصف و نیمه انجام شود و ممکن است همه اسرا مبادله نشوند به صلیب سرخ گفتند تبادل اسرا را از آسایشگاههای دیگر شروع کند و آنها را درنوبت آخر تبادل قرار دهد.
آقای عظیمی سپس به فراز مهمتری اشاره کرد و درحالی که این صحنه را ترسیم می کرد دستش را به شکم گرفت و در حالی که تا سینه خم می شد گفت وقتی اردوگاه ما ناچار شدند در صف تبادل قرار گیرند باز بعضی از اسرا به نشانه اینکه شکم درد دارند از صف تبادل خارج می شدند تا دیگر اسرا زودتر از آنها مبادله شوند .کار بجایی رسید که حجت الاسلام والمسلمین ابوترابی در جمع آنان حاضر شد وگفت به تبادل تن بدهیدچون شما امتحان خود را در فداکاری پس داده اید.
بگمانم حتی در صدر اسلام کمتر بتوان صحنه هایی به این بشکوهی یافت.
درود خدا برهمه آزادگان عزیز و رحمت خدا بر درگذشتگان آنها از شهید وغیرشهید. 

 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

 

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 27 مرداد 1394 توسط عـبـــد عـا صـی

 
 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

http://s6.picofile.com/file/8207007226/HEKMAT_MORV8R3D_1.jpg

 

http://s6.picofile.com/file/8207007534/HEKMAT_4.jpeg

 حکمت نعمتی-ست همیشه جـــاری ...

 

http://s6.picofile.com/file/8207007976/HEKMAT_5.jpeg

 

 راه ِ حکمت ...

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

 دکتر الهی قمشه ای:

تاحالا دندون پزشکی رفتین؟ ...

اول دکتر چند تا سوزن میزنه تو لثه تون،بعد اون مته رو می گیره دستش ...
بعضی وقتا از شدت درد دسته های صندلی رو محکم فشار میدیم و اشک تو چشمامون جمع میشه ...
چرا نمی زنین تو گوشش؟
چرا داد و هوار نمی کنید؟
این همه درد رو تحمل میکنین، این همه سوزن و آمپول و مته و انبر و ...
خوب اعتراض کنید بهش!
چرا اعتراض نمی کنید؟
تازه کلی هم ازش تشکر می کنیم و وقتی می خوایم بیایم بیرون ،میگیم:
آقای دکتر، ببخشید وقت بعدی کی هستش؟!
نمی خوای خدا رو اندازه یه"دندون پزشک" قبول داشته باشی؟...
به دکتر اعتراض نمی کنیم ، چون می دونیم این درد فلسفه داره و منجر به بهبود میشه، می دونیم یه حکمتی داره، خوب خدا هم حکیمه ...
اصلا قبلا هم به دکتر می گفتند حکیم ...
یعنی کارهای او از روی حکمت است.
وقتی درد و رنجی رو تو زندگی ما فرستاد، ازش تشکر کنیم، بگیم نوبت بعدی کی هستش؟
رنج بعدی؟
به من بگو مدرک خدا رو قبول نداری؟...
حتی قد یه«دندون پزشک»؟ ...

یادت نره اون خیــلی وقته که خدایی میکنه ، خیلی وقته که خداست ...

 

 

  ویرایش وُ عکس : عـبـــد عـا صـی 

 

 

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 26 مرداد 1394 توسط عـبـــد عـا صـی

 
 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

http://s3.picofile.com/file/8206729568/P3NOKKYO_DUST8NE_N8B8B_3.jpg

 

http://s6.picofile.com/file/8206729700/P3NOKKYO_DUST8NE_N8B8B_1.jpeg

 

 

  نردبان ِ تـــزویـــر ، جـهـــل ِ اطرافیان-ست ... 

 

 میگن اون قدیم نَدیما که امام جماعت منطقه به رحمت خدا رفته بود ، بعد از چند ماه انتظار مردم «صادقیه» ، امام جماعت جوانی به اونجا اعزام شد که برخلاف امام جماعت قبلی ، آدمی بود جوون ، بذله-گو وَ خوش سَر وُ زبون ... طولی نکشید که بخاطر جَـذبه-ی این آقا ، تعداد نمازگزارآ مسجد ، تقریبا به دو برابر رسید.

 غروب یکروز چله-ی تابستون که بقول قدیمیآ فصل «خُرما-پَزون» رسیده بود ، آقای مسجد که دچار گرما-زدگی وُ زیر وُ رو شدن ِ مزاج شده بود ، به هر فلاکتی که بود خودش را به نماز جماعت رسوند ، ولی اصلا بُروز نداد که ناخوش احواله ؛ با خودش فکر کرد که نگفتنش هم اجر وُ ثواب کارش را بیشتر میکنه ، وَ هم اینکه باعث حرف وُ حدیث نمیشه.

 وقتیکه داشت سجده-ی آخر نماز عشاء رو ادا میکرد ، «دل-پیچه»-ی تندی گرفت وَ خودش رو نجس کرد. همینطور که در حال سجده بود با خودش فکر کرد که شکستن نماز ، هیچ صورت خوشی نداره ، بعدا فردا که رو منبر راجع به اهمیت «حق الناس» صحبت میکنه ، بین حرفاش از همه-ی نمازگزارآ میخواد که همدیگه رو حلال کنن ، خصوصا اگه خودش در حق ِ اونا قصور وُ کوتاهی-ای کرده! جماعت هم همگی با هم میگن «حلال ِ خوش-تون باشه ، این چه فرمایشیه کربلایی "صادق"»! ... مَخلص کلام اینکه با طولانی شدن این سجده ، همه دچار تعجب وُ سؤال شده بودن. بعد از نماز علتش رو پرسیدن :

 _«کربلایی صادق ، ایشاالله خیره ، جریان چی بود»!؟

 _ چیزی نبود ، یک دَفه حالی به حالی شدم!!!

 _ مَرحبآ آ! ... چه حال خوشی دارین ، برآ مآم بفرمایین تا به فیضی برسیم!

 کربلایی صادق فکری کرد وُ بعدش گفت :

 _ گفتن نداره ، می-ترسم ریا بشه! ولی خب ، حالا که اصرار دارین میگم.

 بعد ، خیلی با آب وُ تآب ، براشون گفت که در سجده-ی آخر توفیقی دست داده بود وُ «چشم-بَرزخی»-اش به اقیانوسی باز شد که چند نفر داشتن غرق میشدن وُ با التماس تقاضای کمک میکردن! تکلیف حُکم میکرده که نجاتشون بده. بالاخره توفیقی حاصل میشه وَ اونا رو به ساحل میرسونه! ...

 اینجا دیگه بُغض مَردم منفجر میشه وُ با گریه وُ زاری هجوم میآرن بطرف کربلایی صادق وَ دست وُ پاشو غرق ِ ماچ وُ بوسه میکنن.

 فرامرز خان ، خان ِ بزرگ منطقه صادقیه ، فردای اون روز با عجله خودش رو به خونه-ی کربلایی صادق میرسونه که «شرمنده-ام از اینکه تا حالا متوجه وجود همچین جواهری در منطقه-ی خودمون نشده بودم! عارفی بزرگ وُ عالمی بی-ریا وُ «اهل دل» ... حضور شما در مهمونی-ای که در کنار بزرگان وُ معتمدین محله در منزل ما قراره بَر پا بشه ، باعث افتخار همه وَ سربلندی همه-ست». کربلایی صادق هم با اینکه قند تو دلش آب شده بود ، طاقچه-بالا میذاره وُ شروع میکنه به خرج کردن تواضع وُ بهانه-های آنچنانی. عاقبت به فرامرز خان جواب میده : «چون متوجه شدم که این احسان شما انشالله موجب خیرات وُ برکات دیگری هم در منطقه میشه ، بعنوان ادای تکلیف قبول میکنم وُ در خدمت دوستان خواهم بود». خان هم هر کسی رو که فکر میکرد «کلاش پشمی» داره وُ ممکنه یکروز به دردش بخوره ، دعوت کرد.

 برای مهمونی شام در خونه-ی فرامرز خان ، خیلیآ اومده بودن ، بطوریکه کربلایی صادق تا دید که مجلس داره شلوغ میشه به مهمونآ گفت : «بزرگان مجلس وَ برادران عزیز بخاطر نزدیکی دلها وَ انس وُ الفت بیشتر بین همه ، بهتره که تمام دوستان در همین «هشتی» بزرگ ، بی-تعارف حلقه بزنند وَ از این مجلس برادری وُ محبت ، بیشتر بهره ببرند.

 مدیریت سفره-ی شام با نوکر سالمند ِ خان ، بهلول بود ، علاوه بر دوغ وُ ماست وَ خربزه-ی شیرین ، جلوی هر مهمونی یک دیس چینی گلدار ِ پلو که روش یک مرغ زعفرونی بود میگذوشتند. دیس غذایی که جلوی کربلایی صادق گذوشتند ، انگار مرغش پَر زده بود. چند نفری که نزدیک او نشسته بودن متوجه قضیه شدن وُ زیر لب شروع کردن به زمزمه کردن که «پس مرغش چی شد»!؟  کربلایی باز هم تواضع بخرج داد وُ گفت : «شما بفرمایین ، میآ آ رَن» ... وقتیکه بهلول کارش سَر سفره تمام شد وُ داشت میرفت ، کربلایی دیگه دید که انگار ادب وُ تواضع داره به ضررش تموم میشه! اونو صدا زد وُ گفت «ظاهرا مرغ منو فراموش کردن بذارن». بهلول لبخندی زد وُ جواب داد : «آقا ، قربون کرامات-تون برم ، شما که از چند هزار فرسخی اقیانوس وُ اون آدمای رو به موت رو می-بینین ، چطور ملتفت مرغ جلوی خودتون نیستین! گفتم خُردش کنن وُ بذارن زیر پلو تا هم زحمت شما کم بشه ، هم سَرد نشه»! ...

 صدای قهقهه-ی بعضیا که خیلی خوش خنده بودن ، اونقدر ذهن کربلایی صادق رو مشغول کرده بود که «لام تا کام» نتونس حرفی بزنه.
 

  «عـبـــد عـا صـی» 

 

 

نوشته شده در تاریخ شنبه 24 مرداد 1394 توسط عـبـــد عـا صـی

 
 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

http://s6.picofile.com/file/8206304234/MOB8LEQEH_1_KAL8Q_40_KAL8Q_3.jpg

 

http://s6.picofile.com/file/8206304368/MOB8LEQEH_1_KAL8Q_40_KAL8Q_2.jpg

 

http://s6.picofile.com/file/8206304492/MOB8LEQEH_1_KAL8Q_40_KAL8Q_1.jpg

 

 یک کلاغ چهل کلاغ ِ راویان خبر 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید


ریچارد فرای ،  شرق شناس و ایران شناس برجسته ، بیش از ۷۰ سال از زندگی‌اش را صرف مطالعه و پژوهش دربارهٔ تاریخ و فرهنگ فلات ایران کرد. در دهه ۱۹۷۰ در هنگامی که در دانشگاه پهلوی شیراز به تدریس اشتغال داشت، به ناگاه تدریس را رها کرد و به شغلی آزاد (مدیریت یک سوپرمارکت) روی آورد و سه سال بعد به اصرار و دعوت دانشگاه هاروارد، بار دیگر به تدریس در این دانشگاه پرداخت.
دکتر ویلیام پیرویان استاد دانشگاه آزاد اسلامی کرج تعریف می کرد که زمانی در امریکا در جلسه سخنرانی فرای حضور داشتم. پس از سخنرانی ایشان و به هنگام پرسش و پاسخ اجازه خواستم سوالی شخصی از ایشان بپرسم. ایشان اجازه داد و من از علت ترک درس و دانشگاه در آن سال ها سوال کردم. ایشان پاسخ داد:
روزی در یکی از خیابان های شیراز قدم می زدم. به در مغازه گوشت فروشی رسیدم که در کنار آن آرایشگاهی قرار داشت. دیدم بین صاحب گوشت فروشی و جوان مشتری آرایشگاه دعوایی پیش آمده است. قصاب از آن جوان می خواست که موتورش را از مقابل سلمانی بردارد، چون ممکن بود هر آن ماشین گوشت از راه برسد و جوان نیز می گفت بگذار کار من با سلمانی تمام شود؛ بعدا موتور را برمی دارم. دعوا بالا گرفت و قصاب به مغازه رفت، ساطور برداشت و در این میان ساطور به سر جوان خورد و جان داد.
من تمامی این اتفاقات را شاهد بودم. بسیار متاثر شدم. از آنجا رفتم . کاری داشتم انجام دادم و بعد از چند ساعت که بازگشتم، دیدم هنوز ازدحام مردم وجود دارد. از یکی از حاضران سوال کردم که چه شد؟ آن شخص جواب داد:
جوانی به همسر این قصاب نظر سوء داشته و قصاب او را کشته است.
من که حادثه را از ابتدا تا انتها دیده بودم ،می دانستم که این گونه نبود. ناگهان شوکی به من وارد شد. حادثه ای که چند ساعت بیشتراز وقوع آن نمی گذشت، چنین تحریف شده بود.
من چگونه می خواستم حوادث سه هزار سال قبل را بشناسم. تمام دانسته های من به جهل تبدیل شد. باعث شد تدریس را رها کنم و به مغازه داری روی آورم.

نکته-ای طنز آمیز:
مورخی که می خواسته بزرگی شهر هرات را تبیین کند ،گفته:شهر هرات در قدیم این قدر بزرگ و پرجمعیت بوده که 21 هزار نفر احمد کله پز یک چشم !! داشته است!
حالا حساب کنید شهر چند صدمیلیون جمعیت داشته که چند ده میلیون از آنان کله پز بوده اند و از بین آن ها چند میلیون نفر اسمشان احمد بوده و از بین احمدها 21 هزار نفرشان یک چشم داشته اند!! بنابراین لازم است در ارزیابی و نقل رویدادهای تاریخی ، اولا عنصر عقلانیت را به کار گیریم و همه رویدادهای تاریخی را در ترازوی عقل بسنجیم. ثانیا در داوری به مطالعه یک منبع بسنده نکنیم و منابع گوناگون و متفاوت و متضاد را نیز مورد مطالعه و بررسی قرار دهیم.

شفیعی مطهر

 

  عکس وَ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

 

نوشته شده در تاریخ جمعه 23 مرداد 1394 توسط عـبـــد عـا صـی

 
 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

http://s6.picofile.com/file/8206180618/S8LMAND8N_3.jpg

 

http://s6.picofile.com/file/8206180400/S8LMAND8N_1.jpg

 

http://s6.picofile.com/file/8206180500/S8LMAND8N_2.jpg

 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

  جمعه روزی بود و میهمان یکی از بستگان در اصفهان بودیم .
پدر بزرگ خانواده – که به رسم خودمون بهشون می گفتن باباجون – در خانه ی پسرش بود . پیر مرد هشتادو اند ساله ای که ظاهرش نشان از بیماری نمی داد .
معروف بود که خیلی کم مریض می شود و خیلی کمتر به دکتر مراجعه می کند . در سال های دور که در روستا زندگی می کرد یکی از چشمانش آب مروارید آورده و اهمال کرده بود و از همون چشم نابینا شده بود . چشم دوم را زودتر فهمیدند و پسران همت کردند و باباجون مداوا شد .
پیر مرد یال و کوپالش ریخته بود . گوشه ای می نشست و کار به کار هیچکس نداشت . غذای مختصری که خوراک روزانه اش بود ،را می خورد و یک چایی داغِ داغ و همین ...
سال های جوانی و میان سالی را در روستا زندگی کرده بود . چند گوسفند و بیل و داس و تیشه ای که از قِبَلِ آن نان حلالی بدست می آورد و غروب ها وقتی سوار بر چارپا با توبره ای خالی از نان و سبدی پر از میوه از صحرا برمی گشت، بچه ها شادی کنان سراغ گردو بادام ازش می گرفتند و او فاتحانه چغاله های ترد و تر و تازه را نثارشان می کرد.
زنش ، یارش و همراهش در همان سال های خوب و خوش تسلیم سرطان شدو مرد را تنها گذاشت .
مرد مدتی مقاومت کرد اما چون همه ی بچه ها از روستا رفته بودند و دورادور نگران حال پدر بودند برایش زن دومی در نظر گرفتند . زن دوم شهر نشینی بود که به هر دلیل تا آن زمان ازدواج نکرده بود و وقتی تک و تنها و بی درآمد شده بود، تسلیم ازدواج با مردی هم سن وسال خودش شده بود .
زن باباجون که به ده آمد و هنوز دیرزمانی نگذشته ، از مرد خواست که خود را بازنشسته کند . می گفت و اصرار می کرد که: تو به اندازه خودت کار کرده ای و کم کم وقت آن رسیده که کمتر زحمت بکشی و ... گفت و گفت و گفت و اصرار و ابرام کردُ تا مرد را خانه نشین کرد .
توی همین اصرارها بود که استدلال کرد که : چهار پسر داری و هرکدام مبلغی بدهند سرجمع مخارج ما در روستا – که خیلی هم زیاد نیست –خواهد شد.
مرد ناخواسته تسلیم شد و پسران نیز طوعاً او کٌرهاً پذیرفتند که مخارج باباجون و زن بابا جون را از شهر کارسازی کنند و تا زن بابا زنده بود ، مشکل خاصی نبود . هر ماه یکی از پسران سهمیه ها را جمع می کرد و مقداری گوشت و مرغ و برنج و حبوبات برای پدر می آورد و سری می زد و برمی گشت .
با فوت زن بابا مشکل نگهداری پیرمرد که- اگرمی خواست هم – دیگر توان کارکردن نداشت ، خودش را نشان داد. پیرمرد نمی توانست تنها زندگی کند و پسران نیز هر کدام مشکلات خاصِ خودشان را داشتند و عروس ها زیر بار نگهداری تمام وقت پدر شوهر نمی رفتند .
پسران به شور نشستند و قرار شد پدر را به اصفهان بیاورند و هر کدام بصورت دوره ای و به مدت یک هفته از بابا نگهداری کنند . عصر روز جمعه طبق یک قانون نا نوشتهُ پیرمرد اسباب مختصرش را جمع می کرد و پسری که نوبت بعدی بود می آمد ، سرک مختصری به برادر می زد و باباجون را همراه خود می برد . و تا عصر جمعه دیگر و نوبت نفر بعد .
کم کم سه چهار سالی گذشت و حوصله های اندک مردمان این زمان و نوادگانی که غر می زدند و فکر می کردند پیرمرد جایی از آن ها تنگ کرده و بروز اندک ناراحتی هایی و پیرمرد که به فراست اکراه نوادگان و عروس ها و باالطبع پسران را حس می کرد و آهی که گاهی از ته دل می کشید ...
آن روز – جمعه ی مذکور – یک هفته بیشتر از زمان توافق شده، پیرمرد در خانه پسر مانده بود و برای بار دوم ساک مختصرش را بسته بود و در انتظار پسر بعدی یک چشم به راه مانده بود و گاهی آهی ...
جویای حالشان شدم و باباجون افسوس خوران و افسرده تعریف می کرد که قرار بوده اون جمعه ابراهیم بیاد دنبالم . نمیدونم چه اتفاقی افتاده که نیومد . و هربار که این تعریف را تکرار می کرد امیدوارانه می گفت که حتما ً امروز میاد ... وتا غروب هنگام ابراهیم نیامد .
اگر چه این جمع ِ از نوه ها باپدر بزرگ خیلی مشکلی نداشتند و هر کدام سرشان به کار خودشان بود وقتی سرِشب با میزبان و بچه ها خداحافظی می کردم یواشکی توصیه کردم : اگر عمو نیومد خیلی کم حوصلگی نکنید باباجونتون را آزرده نکنید و نصایحی از این دست ...
فردای آن روز برای تشکر به میزبانم زنگ زدم و سراغ باباجون را نیز گرفتم . گفتند: آخرای شب ابراهیم اومد و باباجون را برد .
سه شنبه همون هفته زنگ زدند که باباجون فوت کرده ...
بعدها – و هنوز هم – وقتی یادی از باباجون می کنیم میگم که : از جمعه تا سه شنبه خیلی طول نکشید ها ... ای کاش این چند روز را با عزت و احترام بیشتری باهاشون برخورد می کردیم ... 

 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

 

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 22 مرداد 1394 توسط عـبـــد عـا صـی

 
 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

http://s6.picofile.com/file/8206084200/AABERUYE_MARDOM_1.jpg

 

http://s3.picofile.com/file/8206084368/AABERUYE_MARDOM_2.jpg

 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

در آیین سوگواری شهادت امام صادق(ع) که شامگاه دوشنبه 19 مرداد به همت هیئت ایثارگران انقلاب اسلامی و در محل حسینیه شماره یک جماران برگزار شد، حجت‌الاسلام سیدحسن خمینی، یادگار امام راحل(ره) در سخنانی با بیان اینکه «کسی جرأت نمی‌کرد در مقابل امام(ره) غیبت کند»، اظهار کرد: یک بار یک گروهی که جزو امنای امام(ره) بودند، از فردی شنود کرده بودند، بلافاصله امام بیرونشان کرد و پرسید که چرا آبروی فرد را بردید؟ چون آبروی مؤمن از کعبه بالاتر است مگر می‌شد جلوی امام(ره) به کسی تهمت زد؟
وی تأکید کرد: اینگونه نباشد آنچه در اسلام و در کار امام بوده مصادره یک گروه بشود. باید همه دست به دست هم بدهیم و این ارزش‌ها و بیرق را نگه داریم.
سید حسن خمینی در ادامه درباره دین کاریکاتوری اظهار کرد:
اسلام کاریکاتوری به این معنی است که تناسب‌ها و نسبت‌ها بهم ریخته است. دین کاریکاتوری یعنی مسئله‌ای که برای پیامبر و خدا 100 بدی دارد، نزد من 5 بدی دارد و چیزی که نزد آنان پنج بدی دارد نزد من 100 بدی پیدا می‌کند.
سید حسن خمینی گفت: نگذاریم به نوعی ارزش‌های دینی در جامعه کمرنگ یا مصادره شود.
وی افزود: وظیفه این است که سعی کنیم، جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنیم از اندیشه‌ای که نسبت به او احساس دین می‌کنیم، خالی نشود.البته ممکن است سختی‌هایی هم داشته باشد.
سیدحسن خمینی اضافه کرد:
آقای حائری می‌گفت که به غیر از طلبه‌ها هر کسی از من غیبت کند حلالش می‌کند، چون آنها اول آدم را فاسق می‌کنند و بعد می‌شود جایزالغیبة.
وی با اشاره به دوران سخت زندگی امام خمینی(ره) در نجف و قم گفت: شیخ حسن صانعی می‌گفت که
ما با امام(ره) در خانه یخچال قاضی می‌نشستیم و هفته‌ها چشممان به در بود که یک نفر وارد شود و سلامی بگوید. امروز از امام(ره) گفتن نان دارد. آن‌ها بودند که آن روز ایستاندند و ایستادگی‌شان هزینه داشت. هرکاری از معبر سختی نگذرد به ثمر نمی‌رسد.  
 

 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

 

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 20 مرداد 1394 توسط عـبـــد عـا صـی

 
 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

http://s3.picofile.com/file/8205647300/E_ETEM8D_BE_NAFS_2.jpg

 

http://s6.picofile.com/file/8205647568/E_ETEM8D_BE_NAFS_1.JPEG

 

http://s3.picofile.com/file/8205647826/E_ETEM8D_BE_NAFS_3.jpg

 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

 مدیر شرکتی روی نیمکتی در پارک نشسته وَ سرش را بین دستانش گرفته بود و به این فکر می‌کرد که آیا می‌تواند شرکتش را از ورشکستگی نجات دهد یا نه. بدهی شرکت خیلی زیاد شده بود و راهی برای بیرون آمدن از این وضعیت را سراغ نداشت. طلبکارها دائماً پیگیر طلب خود بودند. فروشندگان مواد اولیه هم تقاضای پرداخت بر اساس قرارداهای بسته شده را داشتند.
ناگهان پیرمردی کنار او روی نیمکت نشست و گفت: «به نظر میاد خیلی ناراحتی». بعد از شنیدن حرف‌های مدیر، پیرمرد گفت: «من می‌تونم کمکت کنم». نام مدیر را پرسید و یک چک برای او نوشت و داد به دستش و گفت: «این پول رو بگیر. یک سال بعد همین موقع بیا اینجا و اون موقع می‌تونی پولی که بهت قرض دادم رو برگردونی»! بعد هم از آنجا دور شد.
مدیر شرکت ورشکسته ، یک چک 000`500 دلاری را در دستش می-دید که امضای «جان دی. راکفلر» ، ثروتمندترین مَرد جهان را داشت! با خود فکر کرد: «حالا می‌تونم تمام مشکلات مالی شرکت رو در عرض چند دقیقه برطرف کنم». اما تصمیم گرفت فعلاً چک را نقد نکند و آن را در جای امنی نگه دارد. همین که می‌دانست این چک را دارد، انگیزه وَ توان تازه‌ای برای نجات شرکت پیدا کرد. توانست از طلبکاران برای پرداخت‌های عقب‌افتاده فرصت بگیرد. چند قرارداد جدید بست و چند سفارش فروش بزرگ دریافت کرد. در عرض چند ماه توانست تمام بدهی‌ها را تسویه کند و شرکت به سودآوری دوباره رسید.
دقیقاً یک سال بعد از اتفاقی که در پارک برایش پیش آمده بود، با چک نقد نشده به پارک رفت و روی همان نیمکت نشست. راکفلر آمد، اما قبل از این که صاحب آن شرکت بخواهد چک را به او بازگرداند و داستان موفقیتش را برای او تعریف کند، پرستاری آمد و راکفلر را گرفت و فریاد زد: «گرفتمش!» بعد به آن مَرد نگاه کرد و گفت: «امیدوارم شما را اذیت نکرده باشد. این پیرمرد همیشه از آسایشگاه فرار می‌کند و به مردم می‌گوید که راکفلر است»! ...
مدیر تازه فهمید این پول نبود که شرایط او را تغییر داده بود ، بلکه اعتماد به نفس به وجود آمده در او بود که انگیزه-ی لازم برای جبران وَرشکستگی را به او داده بود.  
 

 

  ویرایش وَ عکس : عـبـــد عـا صـی 

 

 

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 20 مرداد 1394 توسط عـبـــد عـا صـی

 
 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

http://s6.picofile.com/file/8205558734/XOSHKS8LY_3.jpg

 

http://s6.picofile.com/file/8205565868/XOSHKS8LY_2.jpeg

 

http://s3.picofile.com/file/8205566200/XOSHKS8LY_.jpeg

 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

 باغ بی برگ من از تاریکی
پا به دنیای پر از نور گذاشت
رفت از ذهن زمین سالی که
رنگ دلمرده ی تنهایی داشت
 
شاخه ها، غرق فراوانی گل
ریشه ها، دست در آغوش زمین
رود ها، تا دل دریا روشن
آب ها تا سر ِچشمه، شیرین
 
برگ می رقصد و باد از غوغا
سرِ بی تابی باران دارد
باغ من، خستگی طولانی
از تماشای زمستان دارد
 
زیر آرامش ِچتر خورشید
رقص ِبی تابی نور و سایه ست
سهم آبادی این تابستان
رونق باغچه ی همسایه ست
 
نذر آبی که درین آبادی ست
بذر امید درین خاک بپاش
غرق بی تابی گندم ها شو
فکر دلتنگی این مزرعه باش

 

«عبدالجبار کاکایی»
 

 

  عکس وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

 

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 18 مرداد 1394 توسط عـبـــد عـا صـی

 
 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

http://s3.picofile.com/file/8205276192/MON8FEQ_2.jpeg

 

http://s3.picofile.com/file/8205276700/MON8FEQ_1.jpeg

 

http://s6.picofile.com/file/8205276926/MON8FEQ_3.jpeg

 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

 بی سوادم مثل بعضی از همین استادها / مثل مسئولان چندین شغله در بنیادها
 تا مرا در پست فعلی باز هم ابقا کنند / اشک می ریزم کماکان در شب میلادها
 دوربین،من،راهپیمایی و پرتاب شعار / دوربین،من،مشت محکم،نعره ها،فریادها
 داغ پیشانی مرا یک پله بالاتر کشید / داغ پیشانی به کار آمد نه استعدادها
 پول بیت المال خوردن باعث آرامش است / مثل تزریق مسکن در رگ معتادها
 از نگاه نان به نرخ روز خورها،هیچ گاه / اختلافی بین بهمن نیست با خردادها
 حزب من این روزها تغییر پیدا کرده است / بوته ای خارم که تیپا می خورد از بادها  
 «مصطفی علوی»

 

  عکس وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

 

نوشته شده در تاریخ شنبه 17 مرداد 1394 توسط عـبـــد عـا صـی

 
 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

http://s6.picofile.com/file/8204976500/FES8DE_MASUL3N_6.jpg

 

_ پس اون قول تغییراتی که میدادی چی شد؟

میشه باورشون کنیم؟

_ تو اون بازی سوختم ، ولی هنوزم میتونم با اون مانور بدم.

 

http://s3.picofile.com/file/8204980026/FES8DE_MASUL3N_4.jpeg

 

http://s3.picofile.com/file/8204980268/FES8DE_MASUL3N_3.jpg

 

پزشكیان: و امروز هم می‌گوید

 آن روزها دیگر گذشته و نباید

 كاه كهنه را به باد دهیم ...

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

مسعود پزشكیان، از نمایندگان اصلاح‌طلب مجلس و از منتقدان همیشگی محمود احمدی‌نژاد در گفت‌وگویی كه هفته قبل در حاشیه یكی از جلسات علنی مجلس با «خرداد» داشت درباره ابهام‌های كارنامه دولت‌های نهم و دهم گفت: «واقعیت این است كه باز شدن این كارنامه پایان عمر سیاسی خیلی‌ها خواهد بود. امروز واضح و روشن است كه دولت آقای احمدی نژاد درگیر تخلفات و مفاسد گوناگون و اشتباهات غیرقابل گذشتی شده بود. اما مساله این است كه آن دولت در بروز چنان وضعیتی تنها نبود.»
پزشكیان با اشاره به جایگاه حقوقی مجلس در ساختار سیاسی ایران توضیح می‌دهد: «
در همان سال‌ها اگر مجلس به عنوان نهاد ناظر توانسته بود ابزارها و امكانات نظارتی خود را به كار بگیرد، خیلی از این تخلفات و مفاسد در نطفه خفه می‌شد و یا در همان گام‌های ابتدایی متوقف می‌گشت. اما چنین نشد و دلیل آن هم احساس خطر برخی از نیروهایی بود كه احساس می‌كردند رفتن به آن سمت یعنی ضربه زدن به جریان سیاسی و جناح خودی».
وزیر بهداشت دولت اصلاحات با اشاره
به موضوع مذاكرات هسته‌ای در دولت‌های محمود احمدی‌نژاد و حسن روحانی و تاكید به تفاوت فضای نقد در این دو دولت می افزاید: «
در دوران احمدی‌نژاد مجلس مطلقا نه در جریان مذاكرات بود و نه حتی اجازه مطرح كردن كوچكترین بحثی را داشت. حتی برخی مواقع ما به عنوان نماینده از طریق تلویزیون و اخبار رسانه‌ها متوجه می‌شدیم كه مثلا فلان دور مذاكره درباره موضوع هسته‌ای شروع شده است. یا مثلا بسیاری از نمایندگان از جریان دو دور مذاكره با آمریكایی‌ها در ماه‌های پایانی آن دولت بعد از سه سال خبردار شده‌اند و تا قبل از این اصلا روح ما هم خبر نداشت كه چنین اتفاقی افتاده است. حالا این را با وضعیت فعلی مقایسه كنید كه صدا و سیما انواع و اقسام برنامه‌های انتقادی و جهت‌دار را طراحی كرده و در نقد و مخالفت با مذاكرات هسته‌ای اصلا كم نگذاشته است».
وی با بیانی اینكه «
ما نمی‌گوییم نقد نباشد، اما می‌گوییم كه باید پاسخ داده شود كه چرا در دولت قبل از این جور نقدها و فضاهای باز خبری نبود» اضافه می‌كند: «در دولت احمدی‌نژاد، خصوصا دولت دهم به هزار و یك بهانه اجازه نقد و نظارت حتی به نمایندگان مجلس هم داده نمی‌شد. تا ماه‌ها بعد از انتخابات سال 88 كه می‌گفتند وضعیت كشور عادی نیست و نباید نقد كرد. بعد از آن می‌گفتند تحت فشار بین‌المللی هستیم و نباید پیام اختلاف نظر از داخل به خارج منتقل شود. بعد هم كه قدری نقدها شروع شد برخی از هواداران سابق آقای احمدی‌نژاد یك طیفی ساختند به اسم «جریان انحرافی» و همه چیز را به همان چند نفر افراد آن طیف نسبت می‌دادند و نه هیچ توضیحی می‌دانند كه چطور ممكن است این تعداد آدم محدود تمام یك دولت را به فساد بكشانند و نه هیچوقت برخوردی با آنها صورت می‌گرفت. یعنی هم آزاد بودند و هم متهم.»
وی درباره دلایل افشا شدن فسادها هم می‌گوید: «اتفاقا خیلی‌ها و از جمله خیلی از نمایندگان مجلس تا قبل از خانه‌نشینی احمدی‌نژاد بسیاری از موضوعات را می‌دانستند. اما چرا اینها علنی نمی‌شد؟ چون اختلاف سیاسی چندانی در كار نبود.
وقتی اختلافات بروز كرد و اوج گرفت این فسادها را جریانی كه تا قبل از آن هوادار احمدی‌نژاد بود به عنوان برگ برنده رو كرد. اما به هیچ عنوان این مسایل محدود به سال‌های بعد از 88 نیست. فسادها از همان دولت نهم آغاز شده بود.»
 البته در این بین بسیاری از اصولگرایان هم بودند كه راه عقلانی را در پیش گرفتند.
اما جریان تندرو و افراطی بسیار مایل است تا یك بار دیگر به احمدی‌نژاد برگردد كه البته كار سختی است.»
 امروز هم اجازه بررسی كارنامه آن را نمی‌دهند.
آن روز می‌گفتند كشور در شرایط عادی نیست و مصلحت ایجاب می‌كند كه با دولت در نیفتیم و امروز هم می‌گوید آن روزها دیگر گذشته و نباید كاه كهنه را به باد دهیم.
با یك چنین منطق و استدلالی هنوز كار بررسی كارنامه دولت قبل سخت است و هنوز مجلس بعد از گذشت دو سال از پایان عمر آن دولت برای مسایلی مثل تحقیق و تفحص از موارد تخلف احمدی‌نژاد و مدیرانش با موانع و مشكلاتی مواجه می‌شود».   
 

 متن کامل 

 

  عکس وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

 

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 15 مرداد 1394 توسط عـبـــد عـا صـی

 
 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

http://s6.picofile.com/file/8204591400/XUDN8BUDY_1.jpg

 

http://s6.picofile.com/file/8204591868/XUDN8BUDY_3.jpeg

 

http://s3.picofile.com/file/8204591726/XUDN8BUDY_2.jpg

 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

ده-ها سال قبل ،زمانی که بنده هنوز به دنیا نیامده بودم ،در یکی از مناسبت های مذهبی ،یکی از روحانیون سرشناس و معروف اصفهان به منبر رفته بود و چند کلام کوتاهی بیان کرده که سال های سال نقل محافل شده بود و هنوز هم پیرمردان و حتی میان سالان از این منبر معروف ،تعریف می کنند.
ایشان وقتی روی کرسی خطابه مستقر می شوند مشاهده می کنند علاوه بر مردم عادی و عوامِ همیشه در صحنه ،در کنار منبر افراد معروف شهر –استاندار و روسای شهربانی و ژاندارمری ،روسای انجمن شهر ،ومتمولین واطباو...- نیز جزو مستمعین اند و البته هر کدام به گپ و گفتی با بغل دستی شان مشغول و فارغ از بیانات منبری قبلی و جناب ایشان که اکنون مشغول به ایراد سخن هستند .
سخنران وقتی متوجه می شود در بین هیاهوی مستمعین –بویژه خانم ها که عادت مستمرشان صحبت کردن در پای منبرها بود!!- حرفش به گوش کسی نمی رسد با صدای رسا می گوید : اومده بودم مطالبی بمناسبت این روز عزیز بگم دیدم سرتون به حرف با همدیگه گرمه ! بنا داشتم چند تا دعا بکنم و برم منصرف شدم ...
می خواستم دعا کنم خداوند اوضاع اداری ما را اصلاح بفرماید دیدم جناب استاندار تشریف دارند شاید بدشان بیاد.
می خواستم بگم خدا ریشه اونایی که به مردم بیچاره ظلم می کنند بکنه دیدم رییس ژاندارمری تشریف دارند شاید بدشان بیاد.
می خواستم دعا کنم خدا قرض قرض داران را ادا کنه دیدم حاج آقای فلانی که پولشون را میدن به مردم و تنزیل می گیرند بدشون میاد.
می خواستم دعا کنم خدا مریضان را شفا بده دیدم اطبا تشریف دارند بدشون میاد . !!
والسلام علیکم و رحمت الله !!
داستان فوق را نوشتم تا این را عرض کنم که دو سه روزی است با خودم سبک سنگین می کردم در این روزها چه حرف حسابی برای دوستان میتونم داشته باشم.
می خواستم از زنجیره اختلاس های دولت پاک دست و معاونین محترمشان بنویسم.
می خواستم از دکل گم شده نفتی بنویسم.
می خواستم از اختلاس در بنیاد شهید و ارقام نجومی آن بنویسم و جانبازانی که برای دست و پای مصنوعی شان به چه دردسرهایی مواجه اند.
می خواستم .....
دیدم توافق با قدرتهای جهانی نزدیکِ به امضاست و دولت مستقر ظاهراً عزم آن دارد که با مفاسد کلان مبارزه کند . چشم به آینده و امیدوار به حدیثی از حضرت علی (ع) اکتفا می کنم :
قال رسول الله (ص)
اِنَما اَهلکَ الذینَ مِن قَبلکم اَنَهم کانوا اذا سرَقَ فیهمُ الشَریف تَرَکوهُ و اِذا سَرَقَ فیهمُ الضَعیف اَقاموا عَلیهِ اَلحَد
نابودی مردمان گذشته از آن جا بود که اگر سرشناسی دزدی می کرد ،رهایش می ساختند و چون ناتوانی دزدی می نمود مجازاتش می کردند . 
 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

 

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 14 مرداد 1394 توسط عـبـــد عـا صـی

 
 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

http://s3.picofile.com/file/8204454076/F3L_DAR_T8R3KY_B3NESH_2.jpg

 

http://s6.picofile.com/file/8204454450/F3L_DAR_T8R3KY_B3NESH_3.jpg

 

http://s6.picofile.com/file/8204454750/F3L_DAR_T8R3KY_B3NESH_4.jpg

 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

 روزی دانشمندی به شهر ملانصرالدین وارد می‌شود و می‌خواهد با دانشمند آن شهر گفتگویی داشته باشد. مردم، چون کسی را نداشتند، او را نزد ملانصرالدین می‌برند. آن دو روبروی هم می‌نشینند و مردم هم گرد آنها حلقه می‌زنند. آن دانشمند دایره‌ای روی زمین می‌کشد. ملانصرالدین با خطی آن را دو نیم می‌کند. دانشمند تخم مرغی از جیب درمی‌آورد و کنار دایره می‌گذارد. ملانصرالدین هم پیازی را در کنار آن قرار می‌دهد. دانشمند پنجة دستش را باز می‌کند و به سوی ملانصرالدین حواله می‌دهد ...
ملانصرالدین هم با دو انگشت سبابه و میانی به سوی او نشانه می‌رود. دانشمند برمی‌خیزد، از ملانصرالدین تشکر می‌کند و به شهر خود باز می‌گردد. مردم شهرش از او درباره ی گفتگویش می‌پرسند و او پاسخ می‌دهد که: ملانصرالدین دانشمند بزرگی است. من در ابتدا دایره‌ای روی زمین کشیدم که یعنی زمین گرد است. او خطی میانش کشید که یعنی خط استواهم دارد. من تخم مرغی نشان او دادم که یعنی به عقیده ی بعضیها زمین به شکل تخم مرغ است. و او پیازی نشان داد که یعنی شاید هم به شکل پیاز. من پنجة دستم را باز کردم که یعنی اگر پنج نفر مثل ما بودند کار دنیا درست می‌شد و او دو انگشتش را نشان داد که یعنی فعلاً ما دو نفریم.
مردم شهر ملانصرالدین هم از او پرسیدند که گفتگو در مورد چه بود و او پاسخ داد: آن دانشمند دایره‌ای روی زمین کشید که یعنی من یک قرص نان می‌خورم. من هم خطی میانش کشیدم که یعنی من نصف نان می‌خورم. آن دانشمند تخم مرغی نشان داد که یعنی من نان و تخم مرغ می‌خورم. و من هم پیازی نشانش دادم که یعنی من نان و پیاز می‌خورم. آن دانشمند پنجة دستش را به سوی من نشانه رفت که یعنی خاک بر سرت. من هم دو انگشتم را به سوی او نشانه رفتم که یعنی دو تا چشمت کور شود ‍! 
 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

 

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 14 مرداد 1394 توسط عـبـــد عـا صـی

 
 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

تجارت غیررسمی به شکل رسمی در شرایط تحریم سبب شد که برخی فرصت کاسبی و کسب سودهای کلان پیدا کنند لذا اکنون که با لغو تحریم های اقتصادی این فرصت را از دست خواهند داد، از توافق هسته ای ناخشنود و به قول رییس جمهور عصبانی هستند.
حسن روحانی رئیس دولت شب گذشته برای چندمین بار در مقابل دوربین های رسانه ملی نشست و در یک گفت وگوی زنده با مردم سخن گفت. او در این مصاحبه به بیان نظرات خود درباره مسائل سیاسی به ویژه توافق هسته ای و مسائل اقتصادی پرداخت.
روحانی در بخشی از این گفت وگو بابیان اینکه به دلیل تحریم ها، ما جنسی را که وارد کشور می کردیم گاهی 20 درصد، گاهی 25 درصد و حتی 30 تا 40 درصد نیز داشتیم که گران تر می خریدیم، گفت: اگر فرض 100 میلیارد جنس و کالاهای ضروری نیاز بود وارد این کشور شود، حداقل حدود 25 میلیاردش تلف می شد.
وی افزود: این از جیب مردم می رفت البته این کار برای کاسبان تحریم خیلی سود داشت و کاسبان تحریم در دبی، در اروپا، چین و در تهران بودند و همه جا این کاسبان تحریم بودند و آنها از این توافق عصبانی اند اما مردم ما هزینه پرداخت می کردند.
این اشاره رییس جمهور بهانه ای شد تا از کارشناسان مسائل اقتصادی بپرسیم که کاسبان تحریم چه کسانی بوده و با چه سازوکاری به کاسبی پرداختند؟
سودهایی که از دور زدن تحریم بردند
هادی حق شناس کارشناس مسائل اقتصادی در گفت وگو با فرارو در این خصوص گفت: همیشه در شرایطی که امکان انجام معاملات رسمی به هر دلیلی فراهم نباشد، معاملات به شکل غیررسمی انجام می شود و کسانی فرصت پیدا می کنند که روی قیمت ها اثرگذاری داشته باشند.
وی افزود: بخش عمده کاسبان تحریم یا کسانی که تحریم به نفع آنها تمام شد کسانی بودند که در امر تجارت و کانال واردات و صادرات فعال بوده و با اجازه مسئولان دولتی و به شکل رسمی فرصت یافتند که تجارت غیررسمی انجام دهند. این همان اصطلاح دور زدن تحریم ها است که از آن استفاده می کردیم.
به گفته نماینده پیشین مجلس، دور زدن تحریم ها توسط افرادی انجام شد که در بخش تجارت فعال بودند و به خاطر مشکلات دوران تحریم مانند بسته بودن مسیر مبادله ارزی سویس و ... از تجارت سودهای کلانی بردند. نمونه مشهور این کاسبان بابک زنجانی است که هنوز میزان اموال او مشخص نشده است.
حق شناس ادامه داد: این به معنی آن نیست که همه کسانی که به خاطر منافع ملی کشور در شرایط تحریم برای رفع نیازهای کشور تلاش کردند را متهم کنیم زیرا در آن شرایط چاره ای غیر از دور زدن تحریم نبوده است.
به عنوان مثلاً وزارت نفت درزمانی که مشکل فروش نفت داشتیم برای نقل وانتقال ارزی ناگزیر بود که از این شیوه استفاده کند لذا اکنون نباید گفت که همه افرادی که در این امر مشارکت داشتند کاسبان تحریم بودند اما طبیعی است که بخشی از آن هم به خطا رفته و بابک زنجانی هایی را ایجاد کرده است.
وی در پاسخ به این پرسش که آیا از میان رفتن تحریم ها منجر به حذف رانت های اقتصادی و کاسبی های حاصل از آن خواهد شد، گفت: همیشه و در همه بخش های اقتصاد رانت وجود دارد اما برخی شرایط زمینه بهتری برای استفاده از رانت استفاده می کند. به عنوان مثال وقتی می گوییم که 20 درصد فرار مالیاتی داریم یعنی رانت در بخش مالیات. این در حالی است که اگر نظام مالیاتی ما کارآمد باشد زمینه این رانت از بین می رود.
این کارشناس مسائل اقتصادی همچنین گفت: در شرایط تحریم زمینه ایجاد فساد اقتصادی بیش از هر وقت دیگری فراهم بود.
به عنوان مثل همین که امروز بخشی از پول ما در چین است و ما به تجار می گوییم که برای بازگرداندن این پول کالای چینی وارد کنید و در این وسط برخی برای بخش های دولتی از فاینانس چینی استفاده می کنند و دولت هم نمی تواند به مسئله ورود کند، ناشی از فراهم بودن زمینه فساد در دوران تحریم است.
به همین خاطر از میان رفتن شرایط تحریمی اگرچه رانت و فساد را از اقتصاد کشور حذف نمی کند اما می تواند در کاهش آن نقش قابل توجهی داشته باشد.
صید منافع شخصی از آب گل آلود
علی قنبری کارشناس مسائل اقتصادی در گفت وگو با فرارو در این خصوص گفت: به اعتقاد من موضوع خیلی روشن است. کاسبان مورد نظر رییس جمهور کسانی هستند که از فضای مبهم و آب گل آلود تحریم ها بیشترین استفاده را کردند تا منافع شخصی خود را تأمین کنند.
مدیرعامل شرکت بازرگانی دولتی افزود: این کاسبان در ایران، چین، اروپا، آمریکا و ... هستند. افرادی که به دنبال شرایطی می گردند که منافع شخصی خود را در اولویت قرارداد و به عبارتی از آب گل آلود ماهی بگیرد؛ اما وظیفه دولت ها این است که در جهت منافع مردم و مصالح کشور حرکت کرده و با در نظر داشتن خیر و صلاح مردم فرصت منفعت طلبی را از کاسبان بگیرند.
وی در پاسخ به این پرسش که آیا اشاره رییس جمهور به چین به خاطر قراردادی است که در دوران تحریم با این کشور بسته شد تا به موجب آن 18 میلیارد دارایی ایران از طریق کالا دریافت شود؟ گفت: بله تا حدودی این مسئله بوده است.
توجه داشته باشید که هرکدام این مسائل یک قصه مفصل دارد اما به طورکلی می توان گفت که کشورهایی مثل چین و روسیه همیشه به دنبال منافع خود بوده اند و از فرصت تحریم ها برای تأمین این منافع استفاده کردند.
این کارشناس مسائل اقتصادی ادامه داد: اگر چین یا روسیه از ته دل به فکر ما بودند یا نگاهی به منافع ما داشتند در خصوص ایجاد تحریم های علیه ایران رأی مخالف می دادند یا وتو می کردند اما شاهد بودیم که برخلاف این عمل کردند. ما در طول تاریخ از این ها لطمه خورده ایم و همیشه به دنبال پر کردن جیب خود بوده اند.
تفاوت کاسب کاری با معامله از سر ناچاری
مهدی تقوی اقتصاد داد و استاد دانشگاه در گفت وگو با فرارو در این خصوص گفت: در مورد کاسبان داخلی باید گفت که منظور کسانی است که از شرایط تحریم سوءاستفاده کردند. کسانی که در امر واردات فعال بوده و با استفاده از فضای تحریم و نیازهای کشور کالاهای موردنیاز را باقیمت های بیشتر به دست مردم رساندند.
البته برای شناختن آنها باید صورت های مالی را بررسی کرد و نمی توان همه به این سوءاستفاده کردن ها متهم کرد.
وی افزود: در مورد کاسبان تحریم در چین و ... نیز باید به این نکته توجه داشت که وقتی ما تحریم بوده و غرب به ما کالا نمی داد چاره ای نداشتیم جز اینکه با کشورهای شرقی مانند چین تجارت کنیم.
الآن را نمی دانم اما وقتی که من جوان بودم کسی کالای چینی نمی خرید و کالاهایشان قابل مقایسه با نمونه اروپایی نبود. بااین حال نمی توان گفت که چون از آنها کالا گرفته ایم کاسب تحریم هستند زیرا ما بر اساس عرضه و تقاضا دست به معامله زده ایم مگر اینکه به خاطر شرایط تحریمی و نیاز ما باقیمت های بالاتری با ما معامله کرده باشند.
 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

 

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 13 مرداد 1394 توسط عـبـــد عـا صـی

 
 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

http://s3.picofile.com/file/8204145850/FAHAD_1.jpg

 

http://s3.picofile.com/file/8204146092/MOB8RAK_SADD8M_SHAH_1.jpeg

 

http://s6.picofile.com/file/8204146284/FERONHAA_1.jpg

 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید


برش اول :
ساعت 5 عصر بود سوار تاکسی شدم کرایه ایستگاه سرعین تا چهارراه امام 300تومان است، یک مسافر با کلاس سوار تاکسی شد، وقتی می خواست پیاده شود ، البته کمی قبل از پیاده شدن، یک اسکناس 500تومانی داد به راننده ،راننده هم می خواست 200 تومان بقیه را برگرداند ،مسافر برای اثبات کلاس اش و اینکه آدم لارژی هست !! گفت: نمی خواهد بماند خدمتتان!!!
نیم ساعت بعد یک دانش آموز، درهمان مسیر سوار می شود، کمی قبل از ایستگاه ،می گوید: آقا کرایه ام چقدر می شود ؟ راننده: 500تومان !!!!!
اما دانش آموز که فقط 300تومان پول داشته، بعد از اینکه کمی مثلا جیب هایش را دنبال بقیه پولهایش می گردد ، با خجالت می گوید: آقا من فقط 300 تومان دارم !!
راننده هم با قیافه ای طلبکارانه می گوید : بقیه اش را یا بلیط اتوبوس بده ،یا باشد بعدا می دهی !!!!
سوال:
آن آقای با کلاس برای اثبات با کلاس بودنش چه هزینه ای پرداخت کرده است ؟؟!
فقط 200 تومان ؟؟؟!!!
برش دوم :
ایستاده بودم در صف نانوایی سر کوچه ، نانوایی زیاد شلوغ نبود . جناب شاطر بربری ها را انداخت روی میز و گفت : نوبت اول هر کسی است بردارد!!
مردی میانسال 1000 تومان داد و گفت 2 تا بی زحمت ! (بگذریم که بالاخره معلوم نیست قیمت بربری 400تومان است یا 500 تومان) و دستش را دراز کرد تا بربری را بر دارد!!
یک طرف بربری های هدفمند کوچولو کاملا سوخته بود و طرف دیگر، کاملا خمیر ، طوریکه گویا طرف سوخته اش روبری شعله مستقیم مشعل بوده و طرف دیگرش اصلا وارد تنور نشده
مرد کاملا مودبانه گفت : شاطر جان قربان دستت کمی دقت کن، بربری را دانه ای 500 تومان می خریم ، این چه وضع نان پختن است؟ و شروع کرد به سوا کردن 2 نان از میان تل بربری های خام و سوخته دپو شده روی میز .
مشتریان دیگر که برای برداشتن نان از سرو کول همدیگر بالا می رفتند به شاطر امان ندادند و خطاب به آن مرد گفتند : آقا دم افطاری چرا اعصاب شاطر را خرد می کنی؟خدا امواتش را بیامرزد نان به این خوبی می پزد ، دوست نداری بکش آنطرف!!
مرد میانسال گفت : پدرآمرزیده ها این نان را مگر می شود خورد ؟! بوی گند آردش به جهنم ، نحوه پخت اش که مربوط به شاطر می شود !
یکی دیگر از مشتریان گفت : چرا نمی شود خورد؟ ما هر روز از اینجا نان می خریم و می خوریم ، اصلا هم نمرده ایم ، خیلی هم خوب است ! دوست نداری برو از یک محله دیگر و نانوایی دیگر نان بگیر بگذار به کارو زندگی مان برسیم !!!
این پیش درآمد کافی بود تا جناب شاطر با غیض کامل و چهره ای بر افروخته و چشمانی گرد شده 1000تومن مرد را به سمت او پرت کند و بگوید: برو بیرون ، حوصله سرو کله زدن با تو را ندارم ! لیاقت نداری که … از فردا هم اینطرف ها نبینمت ، چون بیایی هم به تو نان نمی دهم !!!
رنگ از چهره مرد پرید سکوتی کرد نمی دانم چطوری خودش را کنترل کرد ، دست ازپا درازتر برگشت و مثل پیغمبری که پسرش در جمع دشمنان دین پدر را انکار کرده باشد1000 تومانش را بر نداشته نانوایی را ترک کرد !
شاطر با نگاهی تحقیر آمیز و در حالیکه زیر لب یک چیزهایی زمزمه می کرد بدرقه اش کرد .من کاملا از پشت سر گوش های سرخ شده اش را دیدم ، گویا سیلی محکمی از مردم خورده بود ، چون اگر مردم هم با او همراهی می کردند قطعا شاطر ، شاطر می ماند نه اینکه به سیاق فراعنه ادعای خدایی کند !
سوال :
آیا آن مرد می رود یک نانوایی دیگر ؟
ا آن مرد در نانوایی دیگر هم برای اصلاح وضعیت نان زبان می گشاید ؟
شما جای آن مرد بودید چه می کردید؟
پی نوشت :
نمیدانم علتش کدام کمبود، کدام نیاز یا دست یافتن به کدام امتیاز است که برخی ها برای دست یافتن به آن ، خشت کجی را می گذارند که برای اصلاح آن ثریا را هم بشکافی به جایی نمی رسی .
وقتی هیچکس جرات آنرا ندارد و طوری تربیت نشده است که در مورد حقوق به حق خود ، حتی با شاطر محله خودشان هم صحبت کند و بد تر اینکه هر نوع اعتراض ، ابتدا از سوی خود مردم سرکوب می شود ، به نظر شما این کاروان به کجا خواهد رفت و این محمل در کدام منزل رخت اقامت خواهد افکند ؟؟!
هیچگاه از یادم نمی رود ، وقتی مسافرین اصفهانی یک شرکت هواپیمایی با 5 ساعت تاخیر به اصفهان رسیدند، همگی همصدا شدند و صندلی های هواپیما را ترک نکردند تا اینکه جناب مدیر عامل شخصا آمد ، عذرخواهی کرد و به هریک از مسافرین از بابت تاخیر پرواز ، بلیط رفت وبرگشت مشهد اهدا کرد !!!

 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

 

نوشته شده در تاریخ شنبه 10 مرداد 1394 توسط عـبـــد عـا صـی

 
 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

http://s3.picofile.com/file/8203494968/MOALLEME_XAL8F_1.jpeg

 

http://s6.picofile.com/file/8203495784/MOALLEME_XAL8F_2.jpg

 

http://s3.picofile.com/file/8203496026/MOALLEME_XAL8F_3.jpg

 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

حوالی سال 64 بود ، دبیر دینی ما را بدلیل اینکه در یک مدرسه ی دیگر در دفاع از بهائیت بعنوان یک دین سخنرانی کرده بوددرآموزش و پرورش معلق کرده بودند و بلاتکلیف بود و کلاس نمی دادند ، یکی دوهفته ای بجای درس دینی با کلاس های دیگر به ورزش می پرداختیم !! یک روز برف آمده بود و چون برف نو را باید با شادی باستقبال رفت در حیاط مدرسه مشغول بازی با برف بودیم که من بقصد یکی از دوستان یک گلوله برفی جانانه پرتاب کردم ، در همین اثناء یک آخوند صفرکیلومتر سرتا پا سیاه پوش که راه رفتنش کوچکترین نشانه ای از وقار نداشت از کریدور ورودی واردحیاط مدرسه شد و گلوله ی برفی پرتابی من دقیقاً زیر گوشش جا خوش کرد... سرش را برگرداند ، چشمکی حواله کرد و راهش را ادامه داد و بطرف ساختمان رفت !!
فردای آن روز دیدیم همان فرد را بعنوان دبیر دینی برای ما در نظر گرفته اند ، سر اولین کلاس مان با او ، طبق معمول بازار خالی بندی برای بدست گرفتن نبض کلاس شروع شد و در ضمن فرمایشات فرمود که همان لحظه ی ورود به مدرسه ، یک شیرپاک خورده ای با یک گلوله برفی به من خوشآمد گفت و از همان لحظه من حس کردم اینجا همان جایی ست که دنبالش بودم !! باید در اولین دیدارم با او ، تشکرم را برسانم ... یکی از همکلاسی ها بلافاصله گفت : " از آن که گوشه ی کلاس نشسته باید ممنون باشید !! اولین جمله ی حکمت آمیز او در کلاس اینگونه شروع شد : " دشمنان تان را در میان دوستانتان جستجو کنید ، غریبه شما را نمی شناسد و با شما کاری ندارد ، دوست پایه ی دشمن است !! "
روزها سپری شد و بعداز چندین کلاس کم کم دبیر موبوطه شروع کرد از خاطرات حضورش در جبهه حرف زدن ، لحن خاصی داشت و تقریبا خاطرات خاص را بیان می کرد ( بعدها مسموع شد که اولین کسی که بعد از مشاهده اخراجی ها به ذهن بچه ها رسید ه بود همان شخص بود !! ) کم کم این خاطرات سَبُک و شیطنت های خنده دار جایش را به جوک های بد و بدتر و ... داد ، طوری که یک بار موقع شروع جوک گفتن من بدون اجازه بلند شدم و از کلاس بیرون رفتم ، بعدها هر وقت کتاب را می بست به من می گفت : " پسر عمو تو برو تا ما با هم کمی حرف بزنیم ! "
===
دبیرستان ما تمام شد و تا زمان رفتن به سربازی من مشغول کار بودم ، یک روز توی خیابان او را دیدم که با یکی درگیری لفظی دارد ؛ از نوع شدیدش !! قضیه این بود که به یکی بدهی داشت و او را وسط خیابان گیر انداخته بود ، وقتی مرا دید کمی زیاده از حد شرمنده شد ، بهرحال دبیرمان بود و من شاگردش !! طرف حسابش اصلا ول کن نبود و فحش هم شنیده بود و دیگه بدتر !! من طرف آن مرد رفته و پرسیدم بخاطر چقدر پول فک و فامیل همدیگر را ریخته اید وسط خیابان و معلوم شد همه اش 5هزارتومان بود!!!؟ البته که زیاد نبود ولی کم هم نبود باندازه حقوق یک ماه یک کارمند ساده بود !! یک عده دبیر ما را کشیدند بردند آنطرف خیابان و من طرف حساب او را به چاپخانه ای که بودم آوردم و 5هزار تومان برایش شمرده و روی میز گداشتم و گفتم از بابت تاخیر و بی ادبی اش او را حلال کن !! نگاهی به من کرد و گفت : " حیف تو نیست که بااین بی ادب رفیق هستی !؟ " گفتم : " همین ادب را هم از او یاد گرفته ام ، او زمانی معلم من بود!! "
===
سال 69 من سربازسپاه بودم ومی خواستم بیایم مرخصی ، توی سقز هو افتاده بود که در تبریز یک دکتر سرشناس را می خواهند اعدام کنند ( دکتر کریم صاحبی - متخصص زنان و زایمان ) و سر و صدا پیچیده و دکترها طومار داده اند به مجلس و ... ، ضمنا خبرآمده بود که 3 نفر که با لباس رسمی سپاه با ورود به خانه ها سرقت مسلحانه می کرد و احتمالا چند نوبت تجاوز و ... را هم همزمان با آن دکتر اعدام می کنند !! این خبر سریعتر از همه جا در سپاه پخش شده بود !! روزیکه من داشتم می آمدم تبریز یکی از سربازها به من گفت که ظهر امروز قرار است اعدام بکنند ، اگر شانس داشتی سر موقع به تماشا می رسی !! ( دیده اید که برخی ها چقدر علاقه دارند به این قبیل مسایل و پیگیری آنها !! )
اتوبوس حوالی ظهر به تبریز رسید ، دقیقا در تقاطع میدان جهاد ( نصف راه ) ، راه بندان بود و توقف اتوبوس اجباری بود ، گفتند یک ساعتی راه بندان خواهد بود بخاطر مراسم اعدام !! من پیاده شدم تا کمی پیاده رفته و بقیه راه را تا خانه با تاکسی بروم ، جمعیت زیادی آنجا بود ، دوست نداشتم شاهد صحنه باشم ولی مجبور بودم از وسط جمعیت بروم ، یک لحظه شنیدم که طناب را می اندازند گردن محکومان ، ناخودآگاه سرم را برگرداندم بطرف ماشینی که محکومان روی آن بودند ، چشمانم با یک جفت چشم که شاید همان لحظه مرا دیده بود در هوا گره خورد ، دبیر دینی مان بود !!! همان کسی که از خاطرات جبهه اش می گفت و از افتخارات پاسدار بودنش و ... حالا طناب در گردنش چفت شده بود ، چشمم را از او گرفتم تا راهم را ادامه بدهم ، چند قدم بعد دوباره برگشتم تا ببینمش ، هنوز چشم از من نگرفته بود و تا جائیکه گردنش می چرخید مرا نگاه می کرد ... از همان اول هم دوست اش نداشتم ولی درآن لحظه تنها آشنایی که داشت شاید من بودم ، چشمکی زده و راهم را ادامه دادم ، کمی دور شده بودم که صدای تکبیر مردم بلند شد و فهمیدم کار تمام شده است !!!
سوار ماشین نشدم و همه ی مسیر را پیاده تا خانه آمدم ، سر یکی از چهارراهها یکی از همکلاسی هایم را دیدم که برای فرار از سربازی رفته بود سرباز معلم شده بود !! با دیدن من و بعد از خوش و بش معمول ، گفت : " خبر داری که امروز قرار بود پسرعمویت را اعدام بکنند !! " گفتم : " خبر نداشتم ولی وقتی طناب را انداختند گردنش ، اتفاقی خبردار شدم ... "

 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

 

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 8 مرداد 1394 توسط عـبـــد عـا صـی

 
 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

http://s3.picofile.com/file/8203273918/ESHQ_B8Z_HAM_M3X8HAMAT_3.jpeg

 

http://s3.picofile.com/file/8203274234/ESQ_B8Z_HAM_M3X8HAMAT_2.png

 

http://s6.picofile.com/file/8203274768/ESHQ_B8Z_HAM_M3X8HAMAT_1.jpg

 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

 قلب خونینم شکستی باز هم می خواهمت
ازشراب شوق مستی باز هم می خواهمت

هرچه غم ریزی به کامم بیشتر می خواهمت
گرچه پیمانم شکستی بازهم می خواهمت

چون تو را دیدم چرا خود را نمی بینم دگر؟
محوکردی خودپرستی بازهم می خواهمت

چون فروغی آمدی چون سایه ای رفتی زچشم
چون شرر بر دل نشستی بازهم می خواهمت

رَستم از دلبستگی ها جَستم ازدام هوس
عاقبت بالم تو بستی بازهم می خواهمت

سینه ام پر درد و چشمم اشکبار و دل نَژند
فارغ از بالا و پستی بازهم می خواهمت

من نمی دانم تو رویایی؟ شراری؟ آتشی؟
روح ریحان و گل استی؟بازهم می خواهمت

آرزویی؟اخگری؟نوری؟فروغی؟شعله ای؟
باده صبح الستی؟بازهم می خواهمت

سایه ای؟اندیشه ای؟فکری؟خیالی؟شبنمی؟
هرچه هستی هرکه هستی بازهم می خواهمت

(شفیعی مطهر) 

 

  عکس وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

 

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 8 مرداد 1394 توسط عـبـــد عـا صـی

 
 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

http://s6.picofile.com/file/8203092118/K8R_K8RAAFAR3NY_2.gif

 

http://s3.picofile.com/file/8203092426/K8R_K8RAAFAR3NY_1.jpg

 

http://s6.picofile.com/file/8203092642/K8R_K8RAAFAR3NY_3.jpg

 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

 محمد ماکویی:
سخن گفتن از "بحران بیکاری" و اینکه قرار است در سالهای آتی,هر سال فلان قدر فرصت شغلی ایجاد شود بیانگر این است که همه ما;از مسئولین و دست اندرکاران گرفته تا مردم معمولی;به شدت در هراس پذیرفتن این واقعیت تلخ هستیم که آنچه در کشور اتفاق افتاده "بحران بیکاری" نیست و "بحران بی عاری" است که موجب شده خیلی ها راست راست راه رفتن و گشت و گذار با جیب خالی را به انجام کارهایی که در شانشان نیست و می بایست عارشان بیاید که انجامش دهند ترجیح دهند زیرا کافی است تنها کارهای بر زمین مانده مابین بیکاران توزیع شود تا نه تنها همه سر کار بروند,بلکه باز هم کاری برای انجام دادن وجود داشته باشد!و این در حالی است که در حالی که بیشتری ها منتظر اینند که فرصت شغلیی نان و آبدار گیرشان بیاید که نو و مد روز و دهان پر کن بوده و یا به تحصیلاتشان بخورد و یا با علاقه شان جور در بیاید و یا دوست و آشنا و فک و فامیل آن را بپسندند ,کمتر کسی پیدا می شود که بخواهد با انجام کارهای برزمین مانده ای که زیاد ارزشمند نیستند و حل و فصل مشکلات موجود, بی آنکه سری توی سرها در بیاورد و یا مایه حسابی به جیب بزند , در تلاش این باشد که کار مردم را بخوبی راه بیندازد و در ازایش کارمزدی معقول دشت و وارد خانه و زندگیش نماید!
 

متن کامل

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

 

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 7 مرداد 1394 توسط عـبـــد عـا صـی

 
 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

http://s3.picofile.com/file/8202896850/ESTEX8REH_1.jpeg

 

http://s6.picofile.com/file/8202896742/TAFAKKOR_TA_AQQOL_1.jpg

 

http://s6.picofile.com/file/8202896676/TAFAKKOR_.jpg

 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

 استاد رسول جعفریان : قریب به سه سال قبل در سفری همراه یکی از بزرگان فلسفه کشور به شیراز می رفتم. سالها بود خدمتشان نرسیده بودم. اولین سوالی که در فرودگاه از من پرسیدند این بود: راستی! فکرش را می کردی؟ فکرش را می کردی؟ بعد از آن در طول راه، کنار هم نشسته بودیم. باز هم همین سوال را چند بار پرسیدند. احساس کردم ذهن ایشان از این همه فساد و تباهی و ویرانی و از هم گسیختگی چنان درهم ریخته که نمی تواند آرام باشد و یکسره باید این پرسش را مطرح کند. ایشان برخی از یادداشتهای بنده را در نقد افکار و اندیشه ها و رفتارهای دولت احمدی نژاد خوانده بود و با توجه به سوابق فکری خودم و خودش که نزدیک به هم بودیم، می خواست بگوید که دیدی چه شد و کار به کجا رسید؟
راستش در باره خدمتی که آقای احمدی نژاد به ما کرد فکر می کردم. به خصوص از این جهت که چند روز قبل، دوستی که از من مصاحبه ای خواسته بود، وقتی برایش فرستادم، گفت بین دوستان صحبت بود که فلانی افکارش تغییر کرده است. اصلا انکار نکردم و گفتم که من از زمانی که در سال 63 اولین نگاشته خود را در باره مشروطه نوشتم، فکرم متناسب با آنچه که از مسیر انقلاب در ک می کردم ترسیم شده و ضد غربی بود. آن زمان به تدریج در مسیر فکری خاصی قرار گرفتم که دنیای غرب و شرق را به دو خط فکری کاملا جدا تقسیم می کرد.
این مبنا را بعدها در کتابی که تحت عنوان ذهنیت غربی در تاریخ معاصر ما داشتم ادامه دادم. مسیر فکری من تقریبا در همین سمت و سو و حواشی آن ادامه داشت. وقتی هاشمی را نقد می کردیم، روی ارزشهای انقلابی و اسلامی تکیه می کردیم. بعدها در مقابل خاتمی هم همین انتقادها را داشتیم. از اخلاقش خوشم می آمد. با خودش هم کما بیش دوست بودم. اما اندیشه را متوجه نقطه دیگری می دیدم. این بود تا رقابت احمدی نژاد و هاشمی شد. باز هم فکر قدیم ما در کار بود. هم فلسفی و دینی بود و هم سیاسی و انقلابی. همه را در طبق اخلاص گذاشتیم و به رغم دو دلی که بود، در دوره اول به احمدی نژاد رأی دادم.
بیش از همه و یا لااقل در کنار مسائل فکری، دلمان می خواست ایشان کسی باشد که هم ارزشهای دینی را نگه دارد، هم سلامت مالی داشته باشد و هم بدون آن که در مسائل فکری دینی مداخله کند، به اصلاح زندگی مردم بپردازد. اما هنوز چند ماهی نگذشته بود که آن آرزوها بر باد رفت. آدمی را دیدیم که به جای اصلاح کشور، در هوای اصلاح عالم است. نظریاتی ابراز می کند که هورقلیایی است. دنیایی را می بیند که ربطی به علم و دانایی ندارد. خیالاتی در سر دارد که گویی اصلا زمین را نمی شناسد. اولین بار یادداشت «کشور را با استخاره نمی توان اداره کرد» را نوشتم و دنبالش یادداشت های دیگر که شمار زیادی از آنها را که در طول هفت سال نوشتم، «کلک و کتاب» آورده ام.
اینجا است که می خواهم مفهوم این جمله را که «احمدی نژاد چه درسی به ما داد» توضیح بدهم. راستش تمام تصورات ما بر باد رفت. من احمدی نژاد را کاملا امتداد خط راست نمی دانم،
اما هماهنگ با راست عمل کرد و این جناح هم همه چیز خود را، همه سرمایه های خود در طبق اخلاص گذاشت و تقدیم احمدی نژاد کرد. او هم، همه را یکباره برداشت و با سرعت باد جلو رفت، رفت و رفت و رفت و چون چشمش را بسته بود، محکم به دیوار کوبید. درست مثل یک ماشین پر قدرتی که تمام میراث اخلاقی و ارزشی را در یک ماشین بریزد و به دیوار بزند. ماشین متوقف شد، بسیاری لت و پار شدند و تنها و به زحمت عده ای پیاده شدند.
اینها وقتی به اطراف نگاه کردند،
دیدند فکر مذهبی که خراب شده، به مراجع توهین شده و آنان کنار گذاشته شدند. به رهبری بی حرمتی شده، افکار منحط و خرافی جای افکار مترقی مطهری و طالقانی و بهشتی را گرفته بود. سلامت مالی که چه عرض کنم، آنچه این روزها رخ می دهد همه هویداست. من اصلا نسبت به شخص احمدی نژاد و این که او چیزی برده و خورده نه شاهدی دارم نه ادعایی، اما می دانم که چپاول به شکل های مختلف در حاشیه دولت بود و این را امروز قوه قضائیه با دستگیریهای اخیر نشان داده است.
حال باز هم می گویم خدمتی که احمدی نژاد کرد این بود که جریان راست را تا نقطه نتیجه گیری برد. جمعیت راست نشین را متفرق کرد. برخی تغییر کردند و برخی پایداری. جوری شد که آقای لاریجانی که در دوره خاتمی از روسای این جناح بود و با قدرت از مواضع آن دفاع می کرد امروز در جایگاهی دیگر است که دست کم میانه چپ و راست است. مرحوم عسکر اولادی که پنجاه سال در خط راست مانده بود، به نوعی عقب نشینی کرد و آن گونه شد که دیدیم و می بینیم. تقوایش کم مانند بود.
ما که دیگر هیچ و آن استاد فلسفه هم که ذکر خیرش در ابتدا رفت، استادی که نه فقط تجربه سیاسی شگفتی را پشت سر گذاشت، بلکه فکر می کنم از آن افکار و اندیشه هایی هم که داشت و روزگاری پشتوانه بخشی از جناح راست بود، دست شست یا لااقل در آنها تجدید نظر کرد، جای خود دارد. دوستانی هم داشتیم که و لو در خط راست ماندند، چون جنسا آدم های محافظه کاری بودند، اخلاقا خجالت کشیدند خود را منتسب به دولت احمدی نژاد کنند. اصلا در یک جمله عرض کنم، احمدی نژاد مخ خیلی ها را تکان داد.
این است خدمتی که احمدی نژاد کرد، ما و خیلی ها را مانند ناطق نوری از خواب بیدار کرد و بنده امروز ابایی ندارم که بگویم سالها افکار دیگری داشتیم و جور دیگری فکر می کردیم. این مرد نشان داد که مسیر این گونه تفکرات کجاست. باز هم عرض می کنم حتی امروز هم تعلقی به راست یا چپ ندارم، حالا بیشتر دلم می خواهد، بخوانم و بنویسم و بیشتر بدانم، اما اینها حکایت گذشته است که اگر دوستی این ادعا را می کند که مبانی فکری عوض شده به او بگویم که اولا که تغییر جای نگرانی ندارد و هیچ سماجتی برای ماندن در افکار قدیم نیست، ثانیا این که دیگر بحث چپ و راست نیست، بحث دانستن و شفافیت است.
بحثم اصلا مربوط به یک شخص به نام احمدی نژاد نیست. بحث نتیجه گیری از یک اندیشه و یک رفتار است. این که چگونه با دنیای بیرون برخورد می کند و چطور یک جریانی را که این قدر با تجربه است، استخوانهایش را خرد می کند و نشان می دهد که گرفتار پوسیدگی شده است. حالا راست مثل چپ که زمانی سرش به سنگ خورد، سرش به دیوار خورده، باید به فکر بازسازی خود باشد. تحولات جهانی ازعالم سیاست گرفته تا فکر، و درست همین پدید آمدن القاعده و داعش و خیلی از مسائل دیگر مانند شکست اخوان المسلمین و دنیایی از تحولات باید ما را به سمت و سوی نوعی اصلاح فکر پیش ببرد.
این روزها شکست خوردگان در عالم اسلامی زیادند. دیگر نه فکر نوی وجود ندارد و نه آثار تازه ای که موج ایجاد کند. حالا داعش است که در حال ایجاد موج است. بازگشت به افکار قدیم و صرفا تکیه به گذشته نه این که نشد باشد که صد البته داعش بازگشت به افکار خیلی قدیمی تر برگشت، بلکه یک الزام فکری برای ساختن دنیای بهتر برای مسلمانهاست. ما باید افسار خود را دست علم بدهیم نه دست احساساتمان.
ما باید نقشه راهمان را با ابزار عقل و دانایی، ترسیم کنیم نه صرفا بر اساس سوابق و گذشته مان. ما به هیچ روی نباید از تغییر نگران باشیم و بهراسیم. باید به آن افتخار کنیم. البته که ساختار شکنی زودرس هم سبب شکست جریان چپ در کشور شد، به همان میزان محافظه کاری هم دشواری های خاص خود را دارد. 

 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

 

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 5 مرداد 1394 توسط عـبـــد عـا صـی

 
 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

http://s3.picofile.com/file/8202571900/B3XABARY_X8BZADEH_2.gif

 

http://s6.picofile.com/file/8202571692/B3XABARY_X8BZADEH_3.jpeg

 

http://s6.picofile.com/file/8202572042/B3XABARY_X8BZADEH_1.jpeg

 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

 گفت : شنیده ای که ۲۳۳تن از نمایندگان مجلس در نامه‌ای به رئیس قوه قضائیه اعلام کردند که بر قوه قضائیه فرض است که در مبارزه نفس‌گیر ولی مقدس با مفاسد کار مبارزه را از بالا شروع کنند؟
گفتم : بله ! کار مبارزه با مفاسد عمری به درازای همه دولت ها در طول تاریخ و عرض جغرافیا دارد !
گفت: ولی داری خیلی اغراق می کنی !
گفتم : به هیچ وجه ! دولت پیشین خود را پاکدست ترین دولت تاریخ می دانست و رئیس دولت مدعی بود لیست فاسدان را در جیب خود دارد!و حتی رسالت تاریخی خود را مبارزه با مفاسد و فاسدان می دانست!
اما حالا روزی نیست که پرونده ای تازه از مفاسد پنهان آنان افشا نشود.
گفت : پس راه مبارزه قطعی و مستمر با مفاسد - اعم از اقتصادی ، سیاسی و اجتماعی - به نظر شما چیست؟
گفتم : اگر بازهم نخواهی گفت اغراق می كنی ، من باور قطعی دارم كه اگر مسئولان صادقانه قصد مبارزه با همه انواع مفاسد را دارند، بیایند قلم و بیان مطبوعات را كاملا آزاد بگذارند ؛ در نتیجه در حتی كوتاه مدت چه بسیار دست های كثیف متجاوزان اقتصادی ، اجتماعی و... را می گیرند و رسوا می كنند . از آن گذشته چنین افرادی فاسد وقتی ببینند هزاران چشم و گوش روزنامه نگاران ، نویسندگان ، وبلاگ نویسان و...همه رفتارها و گفتارهای آنان را رصد می كنند ، هرگز جرات نمی كنند ذره ای انحراف در قول و عملشان پدیدار شود.
حتی اگر در دوران هشت ساله دولت پیشین،قلم و بیان مطبوعات ورسانه های حقیقی و مجازی آزاد بود،در همان روزهای اول طشت رسوایی متجاوزان به بیت المال از بام آزادی مطبوعات فرومی افتاد!
در جامعه ای كه آزادی قلم و بیان در مطبوعات ، كتاب ها و سایر رسانه های شنیداری و دیداری و نوشتاری جلوه گر باشد ، هر مقام و مسئول خود را در اتاقی شیشه ای می بیند كه همه حركات او زیر نظر و پیش چشم هزاران افراد دیده ور قرار دارد.
گفت : مثلا در كشورهایی كه به باور شما این نوع آزادی وجود دارد ، آیا از درصد مفاسد كاسته شده ؟
گفتم : صاحب نظران بر این باورند كه یافته های تحقیقات نشان داده كه در كشورهای استبدادی ، مفاسد ۳۳برابر كشورهای دموكراسی است .
گفت : آیا نمونه مستندی هم برای این ادعای خود دارید؟
گفتم : ذیلا نمونه هایی از كارهای شجاعانه ژورنالیست های ایرانی و خارجی را می بینید كه یكی از آن ها به جنگی خانمانسوز و ضد بشری پایان داد.
مجله لایف، در تاریخ 26 نوامبر 1965 ، تحت عنوان واقعیت عریان جنگ ویتنام عکسی از Paul Schutzers را روی جلد مجله خود منتشر كرد.
این عکس در زمان جنگ ویتنام چریک ویت کنگی را نشان می‌داد که به اسارت نیروهای آمریکایی درآمده. پس از انتشار این عکس و خبر مرتبط با آن در مجله لایف بود که مردم آمریکا به حمایت خود از جنگ ویتنام خاتمه دادند. Schutzers که یکی از بهترین عکاسان مجله لایف بود، سال 1967 درحالی که برای انجام عکاسی از جنگ اعراب و اسرائیل رفته بود، جان خود را از دست داد.
مقابله با آزاد اندیشی خبرنگاران در هر کشوری که همواره داعیه دار دموکراسی و جریان آزاد اطلاعات بوده است، موضوع جدیدی نیست. این نوع رفتار تأمل برانگیز قبل از هر چیز تلاش بیهوده ای است در جهت انزوای خبرنگاران و محدود کردن جریان آزاد اطلاع رسانی که در نتیجه آن شأن و منزلت خبرنگار به یغما رفته و مصداق تعبیر امپریالیستی «بهترین خبر، بی خبری است» تحقق پیدا می كند!! 

 

  عکس وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

 

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 4 مرداد 1394 توسط عـبـــد عـا صـی

 
 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

http://s3.picofile.com/file/8202373942/NEG8HE_K8R3K8TORY_BAA_IN_HAME_MOSHKEL8T_CHERAA_H8LE_XAND3DAN_NAD8RY_1.jpeg

 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

 عبرت نیوز: امام جمعه موقت یزد : به گزارش خبرآنلاین از یزد، حجت الاسلام و المسلمین محمد حسن معزالدینی ظهر امروز پس از نماز ظهر و عصر در مسجد حظیره یزد با اشاره به اینکه حضرت علی علیه السلام زندگی خود را در سطح پایین قرار داده بود، گفت: حضرت علت این امر را احتمال وجود افراد ناتوان در جامعه ذکر می کند و می گوید مبادا کسی شب گرسنه سر به بالین بگذارد. این رفتار حضرت است که وی را پیش همه از جمله مسیحیان و یهودیان محبوب می کند و آنان درباره علی می نویسند.
وی گفت: فکر می کنم اگر امیرالمومنین الان حاضر بود، می گفتند تو ضد انقلابی! تو ضد پیغمبری! چرا؟ چون مسیحیان از تو تعریف می کنند! باید دید تو چه کرده ای که آنان از تو تعریف می کنند!
معزالدینی افزود: این افراد نمی دانند وقتی انسانی بزرگ شد و دل دریایی پیدا کرد، روح وسیع پیدا کرد، شعاع وجودش به همه پرتو افکنی می کند و مانند خورشید به همه نور و حرارت می دهد.
به مسائل حساسیت کاریکاتوری داریم
وی بیان داشت: این ایام که متعلق به امیرالمومنین است ببینیم حضرت نسبت به چه مسائلی حساسیت داشته؟ آیا جز راحتی مردم چیزی او را مشغول کرده است؟
حجت الاسلام معزالدینی گفت: علی حاکم مسلمین است ولی وقتی خلخال از پای زن یهودی در می آورند، می فرماید جا دارد انسان از این غصه بمیرد.
باید دفن اخلاق را اعلام کرد
وی گفت: پراکنده کردن اخلاق و ادب در جامعه نگرانی امیرالمومنین است ولی الان جامعه ما چگونه است؟ دوست و دشمن می گویند اخلاق در جامعه در حال جان دادن است و باید دفن اخلاق را اعلام کرد.
استاد برجسته حوزه علمیه یزد با تقبیح دشنام دادن حتی به دشمن تصریح کرد: امیرالمومنین عازم جنگ صفین بود که یک نفر به شامیان بد و ناسزا گفت، حضرت در حین جنگ واکنش نشان می دهد و می گوید دوست ندارم زبان تان لق باشد و فحش بدهید.
وی تاکید کرد: حضرت امیر حساسیت همه جانبه دارد، هم به عبادت مردم حساس است، هم به نان مردم، هم به اخلاق مردم و هم به اینکه مردم او را بت نکنند و تا حد پرستش بالا نبرند.
معزالدینی سپس گفت: ماها به چیز حساس هستیم؟
نواده شهید صدوقی با اظهار تاسف گفت: برخی روحانیون امروز به آستین کوتاه جوان و موسیقی حساس هستیم ولی به شکم های گرسنه ای که به تن فروشی افتاده حساس نیستیم.
وی گفت: بگوییم چرا آستین ها کوتاه شد ولی از آن طرف هم بگوییم چرا بیت المال کم آورد؟ متاسفانه به اسلام و ارزش ها نگاه کاریکاتوری داریم.
حجت الاسلام و المسلمین معزالدینی تاکید کرد باید به همه چیز حساس بود، امیرالمومنین هم به همه چیز حساس بود، هم به گرسنگی مردم، هم به بندگی مردم، هم به اخلاق مردم و هم به سرد شدن زندگی های مردم.
وی سپس گفت: در دارالعباده یزد چه کسی خبر دارد در خانواده ها چه می گذرد و مسائل اخلاقی در چه سطحی است؟
نواده شهید صدوقی در واکنش به گفته یکی از نمایندگان مجلس که ما دست کسی که توافق بد را امضا کند، می شکنیم، گفت: ما هم با این گفته موافقیم ولی ایکاش آن آقای نماینده دست کسانی که بیت المال را غارت کردند هم می شکست!
وی افزود: متاسفانه آنجا خفقان گرفته ایم ولی درمورد مذاکرات مدام حرف می زنیم. در حالیکه باید هر دو جا دست بشکنیم و این است تفاوت ما با امیرالمومنین.
بهبود روابط بالاتر از عبادات فردی
محمد حسن معزالدینی در پایان با تاکید بر بهبود روابط فردی و اجتماعی گفت: در روایات داریم که بهبود رابطه دو نفر از عبادات یکسال بالاتر است.
وی گفت: اگر عینک بدبینی را از جلوی چشممان برداریم خواهیم دید دنیا دنیای دیگری خواهد شد.
تنهایی اسرائیل
این استاد برجسته حوزه گفت: این آشوب ها و جنگ های منطقه بخاطر سیرآوری نداشتن مهاجمان است ولی اگر خود را کنترل کنند و فکر کنند که این کسانی که زیر بمب ها جان می دهند هم انسان هستند، آن موقع آن خلبان عربستانی خانه و زندگی مردم یمن را خراب نمی کند.
این استاد حوزه علمیه یزد همچنین با اشاره به راهپیمایی روز قدس گفت: این حضورها و راهپیمایی ها بالاخره دارد اثر می گذارد و اسرائیلی ها هیچ وقت مانند این زمان تنها نبوده اند و این خروش امت اسلام آنان را تنها کرده است. 

 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

نوشته شده در تاریخ شنبه 3 مرداد 1394 توسط عـبـــد عـا صـی

 
 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

http://s3.picofile.com/file/8201868384/AAZ8DYE_BAY8N_5.jpeg

 

http://s3.picofile.com/file/8201868526/AAZ8DYE_BAY8N_4.jpeg

 

http://s3.picofile.com/file/8201868600/AAZ8DYE_BAY8N_2.jpeg

 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

نماینده مردم تهران در مجلس شورای اسلامی گفت: خیال نکنیم با جلوگیری از اظهارنظر مخالف، انقلاب را حفظ کرده‌ایم.
به گزارش خبرنگار سیاسی خبرگزاری دانشجویان ایران(ایسنا)- منطقه خراسان، علی مطهری عصر امروز ۱۴ اردیبهشت ماه در مراسم بزرگداشت هفته معلم که در آمفی تئاتر دانشگاه آزاد مشهد برگزار شد، با اشاره به مقام حضرت علی(ع) در موضوع امامت اظهار کرد: مقام امامت بالاتر از خود پیامبری و نبوت است و وقتی خداوند حضرت ابراهیم (ع) را آزمود و او از این آزمایش‌ها سرافراز بیرون آمد، مراتب عبودیت خود را ثابت کرد.
وی تعبیر مافوق دانستن امام را غلط خواند و افزود:
اگر امام مافوق انسان بود، دیگر امام قابل پیروی نبود، در حالی که امامان الگو هستند تا ما خودمان را مانند آنان بسازیم.
نماینده مردم تهران در مجلس شورای اسلامی گفت: انسان نباید یک موجود یک بعدی باشد که فقط در یک مساله جلو برود و در بقیه مسائل رشد نکند، بلکه انسان باید در همه مسائل متعادل باشد و همچنین
کمال انسان در تواضع و تعادل اوست. اینکه بتواند استعدادهای وجودی خود را رشد دهد و اگر نمی‌تواند انسان کامل باشد لااقل انسان متعادل باشد.
وی با اشاره به سخنان شهید مطهری درمورد جامعه متعادل گفت: همانطور که انسان متعادل داریم، جامعه متعادل نیز داریم و اگر جامعه فقط در یک جهت رشد جلو برود باعث خواهد شد که جامعه تک بعدی شود.
مطهری یک از ویژگی‌های حکومت حضرت علی (ع) را دموکراسی بیان کرد و افزود: امام علی(ع) حتی با مخالفان خودش خیلی با محبت برخورد می‌کرد و خوارج را نه زندانی می کرد و نه سهمیه آنها را از بیت المال قطع می‌کرد، بلکه به آنان اجازه می‌داد اظهار نظر کنند و
می‌گفت «با عصانیت حجت خدا برپا نمی‌شود».
وی گفت:
حضرت علی (ع) تا زمانی که خوارج دست به سلاح نبردند با آنان نجنگید اما زمانی که آنان راهزنی کردند و دست به سلاح بردند امیرالمؤمنین نتوانست سکوت کند. در یک سخنرانی‌ حدود ۸ هزار نفر از خوارج از اعتقاد قبلی خود دست برداشتند و در انتها حدود ۷ نفر باقی مانده بودند که یکی از آنان ابن ملجم مرادی بود.
نماینده مردم تهران در مجلس شورای اسلامی یادآور شد:
موضوع دیگر عدالتخواهی حضرت علی بود. او عدالت را برای خدمت به مردم می خواست و تاکید می‌کرد که خداوند از علما پیمان گرفت زمانی که جامعه به دو طبقه سیر و گرسنگان تبدیل شد علما مسولیت دارند.
مطهری افزود: درباره این موضوع که جود بهتر است یا عدل در نگاه اول علمای اخلاق می‌گویند جود بهتر است چون جود یک نوع از خودگذشتگی است، اما عدل به معنی هر چیزی را سر جای خود قرار دادن است.
با مقیاس فردی جود بهتر است و با مقیاس اجتماعی عدل ارزشمندتر است.
وی عنوان کرد:
زمانی که امیرالمؤمنین به خلافت رسید و تاکید بر برافراشتن پرچم عدالت کرد عده‌ای گفتند از امروز عدالت را برقرار کنید و کاری به گذشته نداشته باشید، اما ایشان گفتند که حق قدیم چیزی را باطل نمی‌کند. در عدل گشایشی است که همه را راضی می کند و عدالت نباید فدای مصلحت شود، عده‌ای به ایشان گفتند که بگذارید جای پایتان محکم شود، بعد به جنگ با معاویه بروید اما ایشان تاکید داشتند که عدالت نباید فدای مصلحت شود.
مطهری خاطرنشان کرد:
حضرت علی اصلاح داخل جامعه را مقدم بر امور دیگر می‌دانستند. در زمان پیامبر اگر فتوحاتی انجام می‌شد به موازات فتوحات بینش مردم هم بالا می‌رفت اما در زمان عثمان کم کم جهاد به تجارت زن و غنیمت تبدیل شد. دشمنانی که به جنگ با حضرت علی آمدند نمی‌دانستند که علی کیست و معاویه چه شخصیتی است. اصلا مصیبت دنیای اسلام هم همین است.
وی درباره نوع نگاه حکومت به مردم از منظر امیرالمؤمنین تصریح کرد: دو دیدگاه درباره نگاه حکومت به مردم وجود دارد، اینکه حکومت مالک یا امانتدار مردم است خیلی متفاوت است.
آنچه شهید مطهری در ابتدای پیروزی انقلاب بر آن تاکید داشتند عدالت بود و تاکید داشتند که اگر به عدالت توجه نداشته باشیم انقلاب ما با شکست مواجه خواهد شد و به روحانیت هشدار دادند که نگذارید پرچم اصلاحات اجتماعی به دست دیگران بیفتد.
نماینده مردم تهران در مجلس شورای اسلامی با اشاره به اینکه شهید مطهری بر استقلال فرهنگی تاکید داشتند، گفت: خیال نکنیم با جلوگیری از اظهار نظر مخالف، انقلاب را حفظ کردیم،
حتی شهید مطهری پیشنهاد دادند که یک استاد مارکسیست در دانشکده الهیات تدریس کند. از سوی دیگر استاد مدرسان اسلام هم عقایدش را بیان کنند تا دانشجویان انتخاب کنند. نام این آزادی تفکر است.
مطهری با بیان اینکه شهید مطهری برای تفکر آزادی ارزش بسیاری قائل بود، ادامه داد: آنقدر تفکر در نگاه شهید مطهری ارزش داشت که معتقد بود اگر کسی از روی تفکر به این نتیجه رسید که خدا و معاد وجود ندارد مورد عذاب نیست اگر چه به بهشت هم نمی‌رود. در دوران طلبگی برایشان شبهات درباره خدا، نبوت و معاد پیش آمده بود تا جایی که بر اثر برخی از این شبهات بیمار و در بیمارستان بستری شد و روزها فکر می‌کرد تا از این وضعیت خارج شود و بعد درباره این مسایل به یقین کامل رسید و البته یقین بعد از شک بسیار ارزشمند است.
 

 

  عکس وَ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

 

نوشته شده در تاریخ جمعه 2 مرداد 1394 توسط عـبـــد عـا صـی


مسعود بزم آرا :

درسهایی از یک بحران


این اتفاق تلخ را در بحث هسته ای تجربه کردیم . چه بسا اگر در اثنای پروسه طولانی مدت مذاکرات ، بحث در مورد مسئله هسته ای به میان کوچه و بازار ورود پیدا نمی کرد و از جانب حاکمیت و دولت ،حساسیت موضوع ـ خواسته یا ناخواسته ـ این چنین بالا نمی رفت ، بحرانی که بیش از یک دهه به طول انجامید ، در مدت زمان کوتاه تری به سرانجام می رسید و عواقب و اثرات منفی بسیار کم تری متوجه جمهوری اسلامی می شد .

مبارزه(رسانه تحلیلی خبری دانشجویان خط امام) سرویس بین الملل-مسعود بزم آرا:

طولانی ترین مذاکرات قرن به پایان رسید . ماراتنی نفسگیر که حاضرین آن در پی یک هدف بودند و آن چیزی نبود جز خروج از  بحرانی دوازده ساله . فارغ از ماحصل و نتیجه ای که این توافق برای طرفین به ارمغان خواهد آورد ، درس هایی در دل این مذاکرات نهفته است که از اهمیت بسیار بالایی برخوردار می باشد . سعی شده است که در این یادداشت به بررسی برخی از این نکات مهم که می تواند تجربه ای گرانبها برای آینده جمهوری اسلامی باشد پرداخته شود .

۱-    بدون شک موفقیت بدست آمده کنونی را بیش از همه مدیون ملتی هستیم که در انتخابات ریاست جمهوری با عزم راسخ خود تعیین کننده مسیری بودند که امروز شاهد به ثمر رسیدن آنیم . این همدلی بیش از پیش اهمیت رای و انتخاب مردم را در تعیین سرنوشت کشور نمایان می سازد . چه بسا اگر این اتحاد و همدلی بوجود نمی آمد ، بحران ده ساله تبدیل به بحرانی بیست ساله می شد و عواقب دو چندانی گریبان گیر جمهوری اسلامی می گشت . پس لازم است که ملت فهیم ایران از این تجربه شیرین درس گرفته و از آن در بزنگاه های مشابه پیش رو به خوبی بهره جویند .

۲-    فریاد و پرخاشگری همیشه شیوه صحیح مقابله با دشمن و مبارزه با استکبار نیست . گاهی می توان با لبخندی ظریف آنچنان رخنه ای بر پیکره استکبار وارد ساخت که اخم های گره کرده سالهاست در حسرت دست یافتن به آن هستند . دغدغه های انقلابی لزوما در رگ های باد کرده گردن نیست بلکه در فکر و اندیشه یک چهره متین و آرام نیز می توان ذغذغه های انقلابی را جست.

۳-    با شناخت کامل ابعاد مختلف شیوه درست اجرای حکومت اسلامی می توان در گردنه های حساس و حیاتی از روحیه صلح طلبی این نوع حکومت به نحو احسن بهره برد . حکومت اسلامی الزاما بدنبال نزاع و مقابله خصمانه نیست ، بلکه در برخی اوقات از صلح نیز استقبال می کند  . همانطور که امیرالمومنین علی (ع) در سفارش به مالک اشتر فرمودند : « هرگز پیشنهاد صلح ازطرف دشمن را که خشنودی خدا در آن است رد مکن که آسایش سپاهیان و آرامش فکری تو و امنیت کشور در صلح تامین می گردد . » . صلح حدبیه پیامبر اکرم (ص) و نرمش قهرمانانه امام حسن مجتبی (ع) مصادیق بارزی است که به خوبی نشان دهنده وجهه صلح جویانه حکومت اسلامی می باشد .

۴-    استفاده ابزاری از احساسات و عواطف جامعه برای پیشبرد اهداف ،  نه تنها مثمرثمر واقع نخواهد شد بلکه باعث پیچیده تر شدن موضوع و پدید آمدن موانع بیشتر در مسیر رسیدن به راه حل می شود  و حل آن را با مشکل مواجه خواهد کرد . کما اینکه این اتفاق تلخ  را در بحث هسته ای  تجربه کردیم . چه بسا اگر در اثنای پروسه طولانی مدت مذاکرات ، بحث در مورد مسئله هسته ای  به میان کوچه و بازار ورود پیدا نمی کرد و از جانب حاکمیت و دولت ،حساسیت موضوع ـ خواسته یا ناخواسته ـ این چنین بالا نمی رفت ، بحرانی که بیش از یک دهه به طول انجامید ، در مدت زمان کوتاه تری به سرانجام می رسید و عواقب و اثرات منفی بسیار کم تری متوجه جمهوری اسلامی می شد .

امید است که تجربه لازم و کافی را از این بحران دوازده ساله کسب کرده باشیم تا دگر بار شاهد بروز چنین اتفاقات تلخ و ناگواری نباشیم ان شاءالله  .

::::

 

  مطالب مرتبط:


نوشته شده در تاریخ جمعه 2 مرداد 1394 توسط عـبـــد عـا صـی

یک سوال از دلواپسان: اگر تحریم بد است، چرا از دولت قبل سوالی در اینباره نمی کردید؟


اخبار,اخبارسیاسی, قطعنامه شورای امنیت سازمان ملل متحد


تصویب قطعنامه شورای امنیت سازمان ملل متحد مبنی بر لغو قطعنامه‌های پیشین این شورا و تصویب برنامه جامع اقدام مشترک ایران و قدرت‌های جهانی، بار دیگر روزنه‌های امید دلواپسان را روشن کرد. آن‌ها به استناد بندهایی از این قطعنامه که به «ماشه» معروف شد و امکان بازگشت‌پذیری تحریم‌ها را محتمل نموده است، این قطعنامه را منافی منافع ایران می‌دانند.

در پاسخ کسانی که امکان بازگشت‌پذیری تحریم‌ها را دلیلی بر لغو توافق می‌دانند باید گفت که اگر به راستی از وجود تحریم‌ها ناراحت بوده و آنها را مایه رنج و سختی جامعه ایران می‌دانید؛ پس چرا تا دیروز که حکومت در اختیار شما بود سکوت کرده بودید؟ آیا زیان تحریم‌ها در این دو سال آشکار شده است؟ مگر تحریم‌ها در دوره این دولت تصویب شده‌اند؟ این منتقدان اگر در ادعای خود صداقت دارند، باید گریبان مردی را بگیرند که می‌گفت:«آن‌قدر قطعنامه بدهید تا قطعنامه‌دان‌تان پاره شود!»

این دوستان اگر راست می‌گویند، باید به تیم مذاکره‌کننده پیشین انتقاد کنند که چرا پس از شش سال مذاکرات پی‌درپی نه‌تنها پرونده ایران را از شورای امنیت خارج نکرد که حتی نتوانست مانع از تصویب تحریم‌های این شورا شود. اکنون بررسی توافق در مجلس، آخرین اقدام ایران پیش از اجرای برنامه جامع اقدام مشترک است. تأکید رهبری مبنی بر پیگیری توافق از روال قانونی نیز نشان از آن دارد که ایشان هم‌چون موارد پیشین بر فصل‌الخطاب بودن قانون تأکید دارد و طرحی برای کاربرد حُکم حکومتی در میان نیست که البته این را باید به قال نیک گرفت. 


 اخبار  سیاسی  -  مردم سالاری



اخبار مرتبط





درباره وبلاگ




گر در طلب لقمه نانی،
نانی /
گر در طلب گوهر كانی،
كانی /
این نكته رمز اگر بدانی،
دانی /
هر چیز كه اندر پی آنی،
آنی ...

مـــولانـــا


امام خمینی:

همه باید نظر خودشان را بدهند /

و هیچ کدام هم برایشان حتی جایز نیست که یک چیزی را بفهمند و نگویند. /

باید وقتی می فهمند، اظهار کنند. /

این موافق هر که باشد ، باشد ، مخالف هرکه هم باشد ، باشد. /

( صحیفه امام،ج13،ص102)

آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :